آنچه پس از استعفای «علی لاریجانی» از سمت دبیری شورایعالی امنیت ملی و ریاست بر تیم مذاکرات هستهای کشورمان، مورد تحلیل و گمانهزنیهای متعدد عموم تحلیلگران، ناظران و رسانههای داخلی و خارجی قرار گرفت، تاثیر این مسئله بر پرونده هستهای کشورمان و ادامه مذاکرات ایران با آژانس بینالمللی انرژی هستهای و گروه 1+5 بود.
اما در کنار این مساله اصلی و کلان، در سطحی خردتر، تاثیراستعفای لاریجانی بر مناسبات عرصه سیاست داخلی کشور به طور عام و تعاملات و تنازعات اصولگرایان و جناح راست به طور خاص میتواند قابل توجه باشد.
نباید فراموش کرد «علی لاریجانی» قبل از آنکه سمت دبیری شورایعالی امنیت ملی پس از روی کارآمدن دولت نهم را برعهده بگیرد، رقیب درون جناحی «محمود احمدینژاد» در انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری و منتخب نهایی شورای هماهنگی نیروهای انقلاب اسلامی در آن انتخابات بود. نامزدی که حمایت گسترده طیف سنتی جریان راست متشکل در جبهه پیروان خط امام و رهبری، جامعه روحانیت مبارز و احزابی مانند مؤتلفه اسلامی و انجمنهای اسلامی بازار را به دنبال داشت اما در نهایت به مقام پنجم آن انتخابات قناعت کرد.
انتصاب لاریجانی به سمت دبیری شورایعالی امنیت ملی و مذاکره کننده ارشد هستهای کشورمان نیز در شرایطی صورت گرفت که در آن مقطع اخباری مبنی بر مخالفت احمدینژاد با معرفی او به مجلس هفتم جهت تصدی سمت وزیر امور خارجه به گوش میرسید، تا در نهایت «منوچهر متکی» چهره کمتر مشهور جریان راست سنتی که او نیز دارای روابط نزدیکی با لاریجانی بود، تنها سهم راستگرایان سنتی از کابینه نهم باشد.
بنابراین، خروج لاریجانی از شورایعالی امنیت ملی و احتمال بالای کنارهگیری یا برکناری وزیر کنونی امور خارجه از سمت خود (که اخبار مربوط به آن از مدتی پیش به گوش میرسد) حاکی از کنارگذاشته شدن بخش عمدهای از جناح راست سنتی (به طور خاص حامیان لاریجانی در انتخابات نهم ریاست جمهوری) از ارکان مهم و تصمیمگیرنده نظام توسط جریان حاکم و دولت نهم است.
با این اوصاف باید منتظر ماند و دید که فتح آخرین پایگاههای راست سنتی در مجموعه حاکمیت توسط مسئولان دولت نهم و البته کابینه پنهان آن، چه آثار و تبعاتی را به دنبال دارد. تبعاتی که با توجه به اخبار قبلی مبنی بر تشکیل ائتلافی با محوریت «لایجانی، قالیباف و رضایی» در انتخابات مجلس هشتم که خارج از دایره بخش دیگر جریان حاکم قرار میگیرد، خود را در بحبوحه آفاز فرآیند آن انتخابات نمایان خواهد کرد.
چهآنکه استعفای لاریجانی و خوشحالی زائدالوصفی که نزدیکان دولت نهم از این مسئله ابراز کردهاند به خوبی اثبات کرد که اختلافات راست سنتی با راست جدید لااقل در حوزه سیاست خارجی تا بدانحد بالا گرفته یا به قول «محمدرضا باهنر» از چهرههای شاخص جناح راست، «بن بست» در روابط لاریجانی و احمدینژاد چنان عیان شدهبود که به استعفای چهرهای مانند لاریجانی از دبیری شورایعالی امنیت ملی انجامید. امری که با توجه به قداست قدرت در نزد مسئولان کشورمان تا اندازه زیادی دور از انتظار بود.
احزاب، قدرت و دولت (یادداشتی که ابتدا احزاب، قدرت و سردار افشار نام داشت اما تیتر آن بنا به برخی مصلحت ها که البته از طرف بنده نبود به شکل کنونی درآمد)
در روایات است که زنی بدکاره در زمان پیامبری میزیسته. این زن تا بدانحد به فساد و گناه مبتلا شدهبود که پیروان پیامبر از هراس درافتادن به دام گناه، از او خواستند تا فکری به حال زن بکند.
پیامبر چندین بار با زن صحبت و او را نصیحت کرد تا دست از اعمال خویش بردارد اما پس از آنکه زن گوش به این پند و اندرزها نسپرد، دستور به تبعید او از شهر را صادر نمود.
اینگونه زن بدکاره از شهر اخراج شد و سر به بیابانی داغ و سوزان نهاد که اطراف شهر را احاطه کردهبود اما پس از چند روز آذوقه او رو به پایان رفت تا جاییکه از ضعف و تشنگی در معرض هلاکت قرار گرفت.
درحالیکه زن آخرین نفسهای خود را میکشید، برکه خشکیدهای را دید که مقدار اندکی آب در آن باقی ماندهبود. زن شادمان از آنکه توانستهبود لااقل برای ساعاتی بر عمر خود بیفزاید، به سوی برکه رفت اما پیش از آنکه از آب آن بنوشد، چشمش بر سگی افتاد که از شدت تشنگی در حال مرگ بود.
زن که این صحنه را دید، رو به سوی خداوند کرد و گفت: «خدایا من عمری را در گناه زیستم و بندگان بسیاری از تو را به ورطه تباهی کشاندم اما در این لحظه فقط برای رضای تو از زندگی خود گذشتم و این آب اندک را به این سگ بخشیدم».
در همان لحظه بود که وحی بر پیامبر نازل شد و خداوند خطاب به او گفت: «زنی را که از شهر تبعید کردی چون روز اول تولدش پاک و منزه گرداندم. بدان و آگاه باش که مقام و جایگاه این زن در بهشت، همطراز جایگاه بهترین بندگان من است».
پ.ن: از سرنوشت آن زن مپرسید که تاریخ و روایات دربارهاش سکوت اختیار کردهاند.
اورانیوم را غنی میکنیم، اورانیوم را غنی نمیکنیم!
دریای خزر را به روسها انفاق میکنیم، دریای خزر را انفاق نمیکنیم!
دولت نهم بیبرنامه است، دولت نهم برنامه مشخصی دارد!
حکومت دیگر از یکصدایی گذشته و به سمت پلیسی شدن میرود یا اینکه هنوز میتوان در این کشور نفس کشید!
دوای درد این سردرگمی لااقل یکصد ساله، روشنفکری دینی است یا غیردینی؟!
استقلال برتر بود یا پرسپولیس؟!
کروبی بالاخره از خر شیطان پیاده میشود یا نه؟!
جشن تولد خاتمی عزیز خوش گذشت؟!
ریاست هاشمی بر خبرگان چه ثمرات و نتایجی دارد؟
مزه تحریمها زیر دندان این ملت که قرنهاست تحریم است چگونه است؟!
اینها و مانند اینها دغدغههایی هستند که گاه «خوره» می شوند و روحم را میخورند. اما «درد واقعی» آنگاه قلبم را میفشارد که میشنوم دختری در سال آخر رشته پزشکی به جرم خلوت کردن با پسری در همدان، پس از دو شبانه روز بازداشت در اداره منکرات خود را حلقآویز میکند!
سراپا نفرت میشوم و درد.... اما همیشه راهی برای خوش کردن دل وجود دارد پس به خود اینگونه دلخوشی میدهم که این سرنوشت، عاقبت محتوم بسیاری از جوانان ایرانی است که نزدیک به سه دهه است تنها جرمشان «عاشقی» بودهاست و تنها مجازاتشان «عاشق کشی» تا حتی دلخوشی من هم حدیث مرگ باشد....
آری! من نه دل نگران سنتم، نه دل نگران تجدد، نه دل نگران تمدن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعی از اين قبيل!
من دل نگران انسانهای گوشت و پوست و خون داری هستم که میآيند، رنج میبرند و میروند....
و خسته و ناامید و ناگزیر که این کوه درد را باید تا شقایق هست تحمل کنم....
اخبار مرتبط:
دانشجو دانشگاه علوم پزشکی همدان در بازداشت گاه امر به معروف جان باخت
خودکشی دانشجوی پزشکی در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر( خبر تکمیلی)
پرمدعاترین و قویترین تیم تاریخ پرسپولیس هم حریف ضعیفترین و بیادعاترین تیم تاریخ استقلال نشد و پرسپولیسیها با خوش شانسی محض از باخت مقابل استقلال گریختند.
از حق نباید گذشت و انصاف باید داد که عالم و آدم دیدند در شرایطی که مجموعه تیمی استقلال به هیچ عنوان روحیه مناسبی نداشتند، چگونه در زمین مسابقه و آنگاه که هنگام عمل فرا رسید، تیمی که نام مربیان و بازیکنانش را یک تریلی هم نمیکشد زمینگیر کردند.
استقلال دیروز یک گل زد و حداقل چهار گل صد در صد را نزد تا پرسپولیس مثل ماهی از دستش لیز بخورد و در برود. در این میان نباید از نمایش فوقالعاده فرهاد مجیدی و مجتبی جباری به سادگی گذشت که هافبکها و مدافعان پرسپولیس را از ابتدا تا انتهای مسابقه کانهو بازی «زوو» به دنبال خود میکشاندند. وحید طالبلو هم که دیگر تعریف ندارد....
البته این مسئله نافی ارزشهای والای دیگر بازیکنان استقلال که دیروز چهار تا سروگردن از پرسپولیسیها بالاتر بودند، نیست.
هرچند که قهرمانی استقلال در سال جاری با عنایت به مشکلات جانبی و حاشیههای بالای آن کمی دور از ذهن به نظر میرسد اما مجموعه استقلال دیروز اثبات کردند که در بدترین شرایط هم به پرسپولیس باج نمیدهند.
شهرام جزایری عرب کمابیش معرف حضور تمام دوستان است. جوانی که علیرغم سن و سال پایین خود، توانست با دور زدن قوانین پولی، اقتصادی و مالی کشور و زد و بندهای پشت پرده، ظرف چند سال به ثروتی دست پیدا کند که او را تبدیل به یکی از غولهای اقتصادی ایران کرد. (البته که ایران کشور این غولها است)
القصه، این آقای جزایری پس از کلی موش و گربه بازی و محاکمه و آزادی و فرار از دست مامورین محافظش، در نهایت در یکی از کشورهای عربی دستگیر و به ایران بازگردانده شد و البته مشخص هم نیست که فعلا در کجا به سر می برد؟!
غرض از بیان این مسائل، ذکر یکی از مشاهداتی است که در پی سفر به خطه شمال در این یکی دو روز تعطیلی برایم به دست آمد و بد ندیدم با دوستان نیز در میان بگذارم.
شب آخر تعطیلات (شنبه شب) که در حال برگشت به تهران بودیم، حسب وظیفهای که پدر دوستم به او محول کرده بود برای آگاهی از شرایط یک قطعه زمین متعلق به خانواده آنها به همراه دوستم، همسرش و فرناز به منطقه «چلندر» مازندران رفتیم.
در همانجا بود که با راهنمایی یکی از مشاوران املاک مستقر در محل موفق به زیارت ویلای شهرام جزایری عرب در کنار سواحل نیلگون دریای همیشه مازندران (کنایه از خلیج همیشه فارس) شدیم. ساختمانی که به یمن معماری عجیب و غریب، مصالح به کار رفته، شکوه و جبروت و امکانات داخلی آن دیگر از حالت یک ویلا خارج شده بود و بیشتر به یک کاخ میماند.
ویلا (یا همان کاخ) جزایری در نزد تمام اهالی بومی و مشاورین املاک چلندر کاملا شناخته شده است و آنگونه که راهنمای ما تعریف میکرد، چند سال پیش به رغم وجود مشتری که حاضر شده بود این ویلا را به قیمت بیش از 5 میلیارد تومان از شاهزاده قصه ما خریداری کند، شهرام خان هرگز راضی به فروش آن نشده بود و پیغام فرستاده بود که او با این پولها نوشابه هم باز نمیکند!
اما فارغ از تمام این مسائل، نکته جالب در مورد این ویلا آن بود که علیرغم آنکه مالک آن اکنون وضعیت نامشخصی دارد، ساخت و ساز در آن کماکان ادامه دارد و به عبارتی دیگر کارگران در آن مشغول به کارند.
با عنایت به این موضوع، چهار گزینه بیشتر پیش رو نمیماند:
الف) خود شهرام خان جزایری عرب مشغول تکمیل ساختمان ویلای دوست داشتنی خود است اما مگر او در زندان نیست و اموالش هم مصادره نشدهاند؟
ب) یکی از دوستان، نزدیکان یا اعضای خانواده شهرام خان، دلش سوخته و به نیابت از او در حال اتمام کار است که بازهم گیر قانونی مسئله را برطرف نمیکند.
ج) این ساختمان با طی مراحل قانونی توسط یکی از نهادها به یکی «از ما بهتران» واگذار شدهاست.
د) این ساختمان با طی مراحل غیر قانونی توسط یکی از نهادها به یکی «از ما بهتران» واگذار شدهاست.
پینوشت: گزینه مورد تایید اهالی محل همان گزینه (الف) بود.
یادداشتی که در رابطه با سانسور اخبار مربوط به دستگیری و ادامه بازداشت حجت الاسلام قابل عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت با عنوان بازداشت قابل و پارادوکس رسانه های فارسی زبان خارج نشین در سایت نوروز نوشتم را می توانید اینجا بخوانید.
بدون تعارف باید اذعان نمود که کمبود توالتهای عمومی در تهران به عنوان پایتخت کشور واقعا خودنمایی میکند. هرچند در چند سال اخیر استارت رفع این مشکل از جانب شهرداری زده شده اما مشخص است که هنوز سرانه توالتهای عمومی در تهران در مقایسه با کلان شهرهای کشورهای پیشرفته و حتی در حال توسعه بسیار پایین است.
البته بنده عنداللزوم از دیگر کلان شهرها و شهرهای کشور چندان اطلاعی در این رابطه ندارم اما تا آنجا که خود مشاهده یا پرس و جو نمودم، اوضاع در آنها از تهران هم بدتر است!
ایندرحالیاست که مدیریت همین اندک توالتهای عمومی که در برخی از میادین اصلی یا اماکن عمومی شهر تهران احداث شدهاند نیز بسیار ضعیف است که باعث کمبود فوقالعاده کاربری مفید آنها شدهاست.
فیالمثال چند شب پیش بنده خود شاهد بودم که واحد خواهران توالت عمومی واقع در میدان ونک، از حدود ساعت 8.30 شب تعطیل بود و به همین علت بانوان محترم یا باید از خیر رفع مشکل میگذشتند و یا اگر از رو و روحیه بالاتر و طاقت کمتری برخوردار بودند، باید از میان یک تونل وحشت که آقایان متقاضی استفاده از توالت عمومی تشکیل داده بودند رد میشدند و نسبت به رتق و فتق مسئله پیشآمده اقدام میکردند. (البته اعتراف میکنم که توالت عمومی احداث شده در میدان ونک، به جهت برخورداری از امکانات دیجیتالی و مدرن یکی از پیشرفته ترین توالتهای عمومی حتی در سطح دنیا است)
با توجه به این شرایط، اگر یک شهروند این شهر در حین گذر از کوچهها و خیابانها یا سوار بر خودروی خود یا وسایط حمل و نقل عمومی احتیاج به قضای حاجت پیدا کند و سطح این مسئله نیز حالت اورژانسی به خود بگیرد، بسیار بعید است بتواند از این آزمون با موفقیت بیرون آید.
فلذا پیشنهاد میکنم اگر در تهران ساکن هستید هنگام خروج از منزل یا محل کارحتما تمام فکر خود را بکنید و اگر کمترین احتمالی درباره اینکه ممکن است در خارج از منزل یا محل کار دچار مشکل بشوید، از امکانات مکانی که در آن قرار دارید حداکثر استفاده را ببرید؛ در غیر این صورت یا باید خود را از لحاظ روحی و روانی آنقدر تقویت کنید که در صورت بروز مشکل در محلی که فاقد توالت عمومی است، از جسارت کافی برای زدن زنگ منزل یا محل کار دیگران و تقاضای کمک از آنها برخوردار باشید (که البته اظهرالمنالشمس است که این روش به علت ورود شما به یک مکان ناشناس با انسانهای ناشناستر به خصوص برای خانمها بسیار خطرناک است پس از آن به عنوان آخرین راهکار استفاده کنید) یا اینکه سرنوشت خود را به دست خداوند بسپارید....
امیدوارم دستگاههای اجرایی ذیربط و به خصوص مسئولان شهرداری تهران، با عنایت به این مسئله که معضل احتمالی حاصل از بحران فوق، قطعا در طول زندگی حداقل یکبار هم که شده دامان تمام مردم تهران را گرفتهاست و باز هم میگیرد، تمهیدی در رابطه با بحران کمبود توالتهای عمومی در تهران بیندیشند تا یحتمل خلقاللهی را دعاگوی خود نمایند.
پینوشت: قابل توجه دوستان عزیزی که تماس میگیرند؛ این مطلب به هیچ عنوان طنز نیست، بپذیریم که طرح مشکلات حاد اجتماعی تابع محذوریات روزمره و معمول نیست.
احمدینژاد همینه! یه جورایی ازش خوشم میاد.... انصافا برای حل مشکلات و موانع پیش روش از روشهایی استفاده میکنه که شاید جز خودش به عقل کمتر کسی برسه.
احمدینژاد در نماز جمعه شرکت کرد، به هاشمی هم اقتدا کرد و نمازش رو خوند اما کجا؟؟!!!
جاییکه هیچ عکاس و دوربینی وجود نداشت تا چهره و تصویر او را هنگامی که پشت سر هاشمی به نماز ایستاده، ثبت کند!
خبرگزاری فارس هم که خبرگزاری واقعی دولت احمدینژاده مسئله رو اینجوری توجیه کرده که احمدینژاد بعد از پایان سخنانش به جنوبی ترین نقطه دانشگاه تهران رفته تا به مشکلات و مسائل ملت رسیدگی کنه.
انصافا که ایول به داش محمود....
نماز جمعه این هفته تهران شاهد یک اتفاق عجیب و بیسابقه است. اتفاقی که حداقل پس از روی کارآمدن دولت نهم بینظیر است:
محمود احمدینژاد این هفته در نماز جمعه به هاشمی اقتدا میکند و پشت سر او به نماز میایستد!
اصل ماجرا از این قرار است که امام جمعه این هفته تهران هاشمی رفسنجانی است، احمدینژاد هم قرار است تا به عنوان سخنران پیش از خطبهها صحبت کند.
پس دو احتمال باقی میماند؛ یا احمدینژاد پس از پایان سخنانش مثل بچه خوب سر جایش میرود و منتظر شروع نماز میشود تا به هاشمی اقتدا کند و نمازش را بخواند یا اینکه یکی از آن چشمههای خاص خودش را میآید و پس از آنکه سخنرانی خودش را انجام داد، دانشگاه تهران را ترک میکند و عطای نماز جمعهای که امامش هاشمی است را به لقایش میبخشد.
طبیعی است که احتمال رخ دادن صورت اول مسئله بیشتر باشد اما فراموش نکنیم که احمدینژاد به قول فردوسیپور مرد کارهای محال است!
اگرچه این روزها نزدیک به سه ماه است که از توقیف هم میهن میگذرد اما واقعیت این است که بنده هنوز از شوکی که پس از آن مسئله به من وارد شده بود، به طور کامل خارج نشدهام. همین شوک هم بوده که در تمام این مدت باعث شده به اصطلاح دست و دلم برای نوشتن یادداشت و مقاله در دیگر نشریات و مطبوعات نرود.
اما درعینحال اذعان میکنم که این روزها به جز آن فسردگی همیشگی و ابدی که انگار پشت قباله زندگیم انداختهاند، از نظر روحی حال و احوال بهتری دارم و به همین دلیل یادداشت نویسی را مجددا آغاز کردهام.
البته این دست به قلم شدن مجدد هم نه برای آفتاب است که این روزها روزگارم را در آن سپری میکنم و نه برای روزنامههای اصلاحطلب که دوستانم در آنها قلم میزنند پس یادداشتهایم را برای سایت نوروز مینویسم که هم سایت حزب دوست داشتنی مشارکت است، هم تیغ سانسور در آن کمتر دامان مطالب را میگیرد و هم نوستالژی روزنامه خاطره انگیز نوروز را در خود دارد.
خوشحال میشوم تا از نظرات، پیشنهادات و انتقادات دوستان عزیزم که همواره حتی در مسائل حرفهای و کاری بهترین یاوران و مشاورانم بودهاند درباره نوشتههایم آگاه شوم.
وقتی جنتی هم مقابل احمدینژاد کم میآورد!
پیشنهادی برای اثبات صداقت احمدینژاد
امروز پنجمین روز از هفتمین ماه سال است؛ به عبارت دیگر امروز پنجمین روزی است که نیمه سال 1386 را هم سپری کردیم. بیش از 180 روز از سال جاری را به طرفهالعینی و در یک چشم بر هم زدن گذراندیم اما اگر در راهی که از ابتدای زندگی تاکنون طی کردهایم نظاره کنیم، میبینیم که تمام این مسیر به سان لحظهای از روبروی چشمان ما گذشتهاست.
الباقی عمر هم چنین است.... لحظهها و دقایق از این پس نیز آنقدر با سرعت میگذرند که به چشم بر هم زدنی دیگر خود را در بستر مرگ مییابیم؛ البته اگر شانس با ما یار باشد و پیش از آنکه با مرگ طبیعی تن به خاک بسپاریم، به تیر غیب گرفتار نشویم....
چه سعادتمندند آنان که در این زندگی که از ابتدا تا انتهایش حتی به پلک زدنی نیز نمیرسد، درستی و صداقت با نوع بشر پیشه کنند، اسیر دنیا و مظاهرش نشوند و علیالخصوص سر بندگی در پیش دیگر بندگان خدا فرود نیاورند....
روزهای آغازین مهرماه همواره برای من یادآور خاطرات تلخی بودهاند. یادآور روزهایی که باید به ناگاه شادی و سرخوشی کودکانه ایام تابستان را رها میکردم و خود را مهیای رفتن به «مدرسه» مینمودم.
«مدرسه»! جاییکه حتی به خاطر آوردن نامش هم برایم دردآور و عذاب دهنده است. دیوارهای سرد و بیروحی که فضای «مدرسه» را تبدیل به قفسی بزرگ میکرد که تنها میتوانستی در آن آبی بیانتهای آسمان را بنگری و با همان افکار بچهگانهات، لذت پرواز را در خود بکشی.
معلمهای پرورشی و دینی که با آن گچهای سفید در دستانشان، آنقدر تخته سیاه کلاس را خط خطی میکردند تا این را به ذهن کودکانهات اثبات کنند که «تو قطعا گناه کاری و هرچه هم تلاش کنی هرگز راهی به بهشت نداری و عاقبت جایت در جهنم است».
نفرت عمیق همیشگی از زنگ ریاضی و لحظه شماری کردن برای فرارسیدن همان یک روزی در هفته که به مدد «تک زنگی» میشد خودم را نیم ساعتی زودتر به خانه برسانم و کمتر مجبور باشم شعارها و پند و اندرزهای روی دیوارهای «مدرسه» را که از روی نیمکتم میتوانستم همشان را بخوانم، تحمل کنم.
یادآوری معلمانی که هیچگاه دوستشان نداشتم و با همان احساس کودکانهام میفهمیدم که هرکدامشان در هر 45 دقیقه لعنتی که باید به ناچار تحملشان می کردم چقدر دروغ و اراجیف تحویلم میدهند که وقتی بزرگ شدم هم ذرهای به کارم نمیآیند.
آه..... یاد آن صبحهای مه گرفته و بارانی شمال بخیر که تمام زیبایی و شکوهشان که برای من معنای واقعی آزادی بودند، چگونه به «کلاس»هایی ختم میشدند که از دانه دانه آجرهایش بیزار بودم و تنها به این امید تحملشان میکردم که وقتی زنگ آخر بخورد، جوری تا منزلمان بدوم که لااقل تا فردا صبح دیگر اصلا به یاد آن «مدرسه» نیفتم.
اکنون که یاد آن روزها میافتم، درمییابم این تمام «آزادی» من بود که در «مدرسه» ذبح شد اما بعد که با خود میاندیشم میبینم که من هنوز در «مدرسه»ام. هنوز دارم یاوههای معلمان ساده لوح و کودن را تحمل میکنم؛ هنوز دارم آبی آسمان را مینگرم و لذت پرواز را در خود میکشم؛ هنوز دارم از آن جهنم موهوم موعود میهراسم؛ و من هنوز از «مدرسه» نفرت دارم....
