حتما تاکنون بارها در موقعیتی قرار گرفتهاید که مجبور باشید به علت آنچه خود به آن «مصلحتی کلی» میگویید، چشم و گوش بر بسیاری از گفتار و کردار که روحتان را میخراشد و آزارتان میدهد ببندید و دندان روی جگر بگذارید تا مبادا بر اثر این «بیاحتیاطی» آن «مصلحت موعود» دچار خدشه شود.
این قاعده در عرصه سیاست اما کاربردی بسیار بیشتر از زندگی روزمره دارد. برخی هم آن را حتی از یک مقوله که تابعی از «سیاست ورزی عادی» است به یک «هنر» تعبیر میکنند و کاربرانش را «هنرمند» میدانند. در اینجا اما یک پرسش اساسی به وجود میآید که «آنگاه که پای تلاش برای رسیدن به آرمانها به میان میآید، حد یقف این مصلحت کجاست؟ و آیا یک تشکیلات سیاسی حرفهای میتواند به خاطر رعایت این مصلحت، مبناهای فکری و عملی خود را هم کنار بگذارد؟».
این روزها اتفاقی در درون اصلاحطلبان در حال رخ دادن است که با هیچ منطق عقلانی، سیاسی و تشکیلاتی سازگاری ندارد اما با کمال تاسف باید گفت که دارد رخ میدهد و آن «حذف نیروها و تشکیلات اصلی اصلاحطلبان توسط بخشی دیگر از اصلاحطلبان» است و در این میان آنچه جالب توجه است این است که احزاب پیشروی اصلاحات احتمالا به بهانه حفظ ائتلاف اصلاحطلبان هم به منظور شرکت در انتخابات مجلس هشتم و هم در نگاهی کلیتر مقابله با جریان حاکم، عملا در برابر این پروژه موضعی انفعالی در پیش گرفتهاند.
امروز برخی از اشخاص که نام خود را اصلاحطلب گذاردهاند، عملا به شورای نگهبانی دیگر در میان اصلاحطلبان تبدیل شدهاند و به بهانه یک «آلرژی»، پا را از اعضای این شورا هم فراتر گذاشتهاند و به صراحت به «اصلاحطلبان پیشرو» و اعضای جبهه مشارکت، سازمان مجاهدین انقلاب و نمایندگان مجلس ششم پیغام میفرستند که در انتخابات مجلس هشتم کاندیدا نشوید!!!
سخن درباره دلایل و تاریخچهای که باعث شده حال و روز اصلاحطلبان امروز اینچنین باشد از مثنوی هفتاد من کاغذ هم افزونتر است که آنگاه که «باید» گفته و نوشته خواهند شد اما فعلا به همین حد بسنده میکنم تا یادآور شوم بدون هیچ شکی اگر امروز اندک اعتباری برای آرمان و نام جنبش اصلاحطلبی که در دوم خرداد 76 کلید خورد باقی ماندهاست فقط و فقط به علت فعالیتها و در واقع مجاهدتهای همان کسانی است که امروزه عدهای از کسانی که خود را مدعی اصلاحطلبی میدانند به آنها «تندروها» میگویند. این افراد همانهایی هستند که با ردصلاحیت در انتخابات مجلس هفتم تاوان پا نهادن بر روی خطوط قرمز را پس دادند و بر خلاف آنهایی که از اصلاحطلبی تنها مصالحه و سازشهای پشت پرده را آموختهاند، آنقدر در «مجموعه حاکمیت» به آنها «اعتماد و اعتقاد» وجود ندارد که حتی یک روزنامه برای بیان دیدگاههایشان داشتهباشند.
اما در این میان دو پرسش هم از اصلاحطلبان پیشرو وجود دارد که به نظر میآید پاسخ به آنها همراه با پاسخ به پرسشی که در ابتدای این یادداشت آمده، بتواند ابهامات موجود را تا حدود زیادی برطرف سازد:
۱) سکوت و انفعال در برابر پروژه به حاشیه راندن و حذف اصلاحطلبان پیشرو توسط مدعیان اصلاحات، تا کی ادامه دارد؟
۲) آیا این با عقلانیت و منطق همراه است که اصلاحطلبان پیشرو رایزنیها و لابیها برای تضمین سلامت نسبی و به حداقل رسیدن ردصلاحیتها در انتخابات آینده را بر عهده شخص و جریانی بگذارند که به صراحت میگوید «شما» اساسا حق نامزدی در انتخابات را ندارید؟
در این باب باز هم خواهم نوشت....
واکنش رئیس دورهای شورای هماهنگی جبهه اصلاحات به سخنان قائممقام حزب اعتماد ملی (خوب است ولی به شرط استمرار)
کاملا فراموش کرده بودم!
یک سال دیگه به مرگ نزدیک شدم....
تولدی در کار نیست!
باز هم فکر می کنید باید سالگرد میلاد آدمها را تبریک گفت...؟؟؟
چند سال پیش یعنی هنگامی که دولت ظاهرا در اختیار ظاهرا اصلاح طلبان بود و خبرنگاران و روزنامه نگاران حداقل در حرف و سخن هم که شده ارج و قرب نسبی داشتند، انجمن صنفی روزنامه نگاران پیشنهاد داد تا 17 مرداد یعنی سالگرد درگذشت محمود صارمی خبرنگار سابق خبرگزاری جمهوری اسلامی در افغانستان به عنوان روز خبرنگار نام گذاری بشود که با موافقت نهادهای ذیربط این اتفاق رخ داد.
با این وجود بنده هرگز متوجه حکمت نام گذاری این روز نشدم. واقعیت این است که در ایران اکثر مسئولین حکومتی به خبرنگاران و روزنامه نگاران به صورت جاسوسی می نگرند که یا قصد دارد راپورت اطلاعات محرمانه مملکت را به بیگانگان بدهد یا اینکه می خواهد گزارش رانت خواری ها، حیف و میل ها و زد و بندهای غیرقانونی مدیران و مسئولان را حال چه سیاسی باشد و چه مالی افشا کند که البته نگرانی از این دومی در ایران کاملا حق مسئولین محترم است.
البته این خصوصیت صرفا مختص ایران نیست. نباید شک کرد در هر جای دنیا که دولت (به معنای عام کلمه) به هر طریق ممکن به دنبال ایجاد محدودیت برای خبرنگاران، روزنامه نگاران و رسانه های مستقل باشد و به بهانه های مختلف یا روزنامه ها را ببندد یا اهالی خبر و مطبوعات را از کار بیکار کند و آنها را به زندان بیفکند، به طور قطع ریگی در کفش دارد و هرچه به تعداد این اعمال محدودیت ها افزوده بشود به همان نسبت به تعداد این «ریگ» ها هم افزوده میشود.
امروز به جرات می توان گفت که دیگر تفریبا هیچ خبرنگار و روزنامه نگار مستقل و آزاداندیشی در این کشور که به راحتی و با آزادی و فراغ خاطر به انجام وظیفه خود مشغول باشد، وجود ندارد. روزنامه و رسانه ای هم که لااقل بتواند کج دار و مریز چیزی بنویسد و خبرکی بدهد هم نیست. روزنامه نگاران و خبرنگاران هم که یا از کار بیکار شده اند و اکنون محتاج کرایه خانه شانند یا شغل دیگری اختیار کرده اند و روزگار می گذرانند. بقیه هم که یا زندانند یا برای حفظ امنیت خود و خانوادشان به خارجه گریخته اند؛ می ماند تنها چند خبرگزاری، روزنامه، هفته نامه و البته صدا و سیما که کار خبرنگارانشان تنها مجیز آقایان گفتن است و تنها دلهره شان اینکه در سفرهای استانی احمدی نژاد یک وقت خدای نکرده شب در تویوتا لندکروز خوابشان نبرد یا اینکه خبرشان به علت اهمال کاری تدوینگر به بخش خبری ۲۱ نرسد.
با این اوصاف، ضمن قدردانی از الطاف تک تک دوستانی که در این روزها چه حضوری چه تلفنی چه به وسیله SMS یا کامنت و E-mail یا به هر صورت دیگری محبت کردند و روز خبرنگار را به بنده تبریک گفتند، حمایت قاطعانه خود را از پیشنهاد نغز دوست خوبم اکبر منتجبی اعلام میکنم و از هر مقام و مسئولی که در این کشور دستی بر آتش دارد استدعا میکنم تا روز خبرنگار را از هرچه تقویم وجود دارد حذف کنند و بیش از این به ریش این جماعت دستش از همه جا کوتاه نخندند.
برای رهایی روزنامهنگاری که باور اکنونش سختترین کار دنیاست....
هرروز بیسروصدا وارد تحریریه سیاسی روزنامه میشد، واکمنش را از کیفش درمیآورد و نوارهای مصاحبههایش را پیاده میکرد. ادامه کارش اما مانند آغازش بیسروصدا نبود! تعریفی که از فسنجانهای ترش رشتی دستپخت مادرش میکرد، مصاحبههای نابی که میگرفت....
همه اینها اما الان فقط یک خاطره هستند، خاطرهای زودگذر مانند تمام خاطرات دیگر زندگی ما.... فرشاد اکنون در پشت دیوارهای سیاه و قطور سلول انفرادی است، هنوز نه خودش و نه هیچکس دیگری نمیداند اتهامش چیست اما لپ کلام را به خانوادهاش گفتهاند: اتهام امنیتی! و 150 میلیون تومان ناقابل برای آزادی موقتش که لابد باید از پسانداز حقوق خبرنگاری بپردازدش یا شاید هم از موجودی آن چمدان دلاری که حتما هنوز به قدر 150 میلیون برای یک روزنامهنگار، درش باقی ماندهاست....
آنهایی که طعم تلخ این روزها را چشیدهاند میدانند چقدرعذابآور است که ایامت را در سلول انفرادی به سر کنی و حتی ندانی به کدامین گناه کرده و ناکرده سرنوشت تو را به اینجا کشاندهاست.... و باز هم ناباوری ما که سخت است باور کنیم این را....
دوستی چند روز پیش میگفت باید برای فرشاد کاری کرد... لبخند تلخی که مدتهاست میهمان ناخوانده چهرهام شدست را به او زدم و گفتم آخر چه کاری از دستانمان برمیآید؟؟؟ پاسخی که شنیدم از درون شکستم: اگر ما به جای فرشاد بودیم، الان چه انتظاری از بچههایی که بیرون بودند داشتیم....؟؟؟ و من درمانده از آنکه لااقل بدانم چهکار میتوان کرد....
این روزها بغضهایم به سرعت میترکند؛ بهانه فراوان است....
امروز از طریق دو تن از دوستان خوبم سیدمرتضی شاهرخی و علی حکمت از خبری آگاه شدم که با شنیدنش برق از سرم پرید.
آنگونه که سایت خبری پیک نت خبر داده و البته بنده از صحت و سقم آن بیاطلاع هستم، نام واقعی حسین الله کرم فرمانده سابق انصار حزب الله و وابسته نظامی کنونی ایران در منطقه بالکان که البته معرف محضر تمام دوستان هستند، محمدرضا یزدانپناه است!!!!
ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااععععععععععععععععععع!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تقریبا ساعت 10 صبح بود که خبر توقیف شرق را شنیدم. داشتم آخرین هماهنگی ها را با شهاب طباطبایی برای برنامه شاخه جوانان حزب به مناسبت روز خبرنگار انجام میدادم. صحبتم با شهاب که تمام شد SMS به دستم رسید: شرق توقیف شد.
یاد آن SMS افتادم که بهروز موقع توقیف هم میهن برایم زده بود: هم میهن توقیف شد. و بازهم همان دلخوشی لحظه ای و احمقانه سابق: حتما شوخیه....
اما نه! خودم هم می دانستم که هیچ «انسانی» دل آن را ندارد که چنین SMS را حتی به شوخی برای دیگران بفرستد. اولین شخصی که به ذهنم رسید تا با او تماس بگیرم خود شهاب بود که مشاور مدیرمسئول شرق هم بود. به فاصله دو دقیقه از تلفن قبلی بهش زنگ میزنم:
سلام برادر!
سلام
خوبی آقا؟
قربانت. تو چطوری؟
خبر رو داری؟
نه چیه؟
پس بدخبرم...
راجع به شرقه؟
آره
توقیف شد؟؟!
آره
وای..... میدونستم توقیف میشه. بهشون گفته بودم. بابت همون مصاحبه بود؟؟!
آره
دستت درد نکنه که خبر دادی
قربانت! این که خبر نبود، درد بود. خداحافظ
مشخص بود که خود را آماده توقیف روزنامه کرده بود. توان اینکه بهش بگم حالا دیگه باید شرق را از لیست روزنامه هایی که قرار بود فردا بهشان سر بزنیم و به تک تک بچه هاش فرارسیدن روز خبرنگار را تبریک بگیم خط بزنیم، نداشتم. بعد فکر میکنم سر که میزنیم اما طبیعی است که دیگر تبریک گفتنی وجود ندارد. تبریک چه؟؟؟؟؟
کوه غمی که توی صدای شهاب بود داغونم میکنه. میدانم چه حسیه....
تلفن را قطع میکنم و سعی میکنم خودم را به جواد که کنارم روی صندلی نشسته است خوب نشان دهم؛ لبخندی هم به زور بهش میزنم.
نمای دیگر:
دلیل توقیف شرق را مصاجبه ای عنوان کرده اند که این روزنامه در شماره شنبه خود از «ساقی قهرمان» نویسنده و شاعره همجنس گرای ایرانی تبار مقیم آلمان به چاپ رساند. مصاحبه را نخوانده ام اما با بچه ها که صحبت میکردم می گفتند که تمامی متن مصاحبه درباره مسائل فرهنگی بوده و بالطبع در آن هیچ سخنی از «فعالیت های خاص» خانم فوق الذکر در اروپا به میان نیامده است. پس بزرگترین دستاورد این توقیف این بوده که جماعت بی شماری که هیچ یک نمی دانستند خانم چه کاره هستند از «هنر»های ایشان آگاه شده اند و به صورت طبیعی ویزیتورهای سایت ایشان هم Nبرابر میشوند. البته کیهان در شماره امروز خود کلیه بیوگرافی سرکارعلیه را منتشر کرده بود و زمینه را برای توقیف شرق مهیا.... شرق هم در شماره دیروز و هم در آخرین شماره خود بابت انتشار این مصاحبه عذرخواهی کرده بود و آن را حتی در سایت روزنامه هم قرار نداده بود، مصاحبه هم توسط بچه های تحریریه روزنامه انجام نشده است. اما این دلایل فقط من و تو را قانع میکند نه آنها را.....
یاد چاپ عکس «مریم رجوی» در روزنامه همشهری می افتم که همین چند وقت پیش و در سالگرد اعلان آغاز جنگ مسلحانه توسط مجاهدین در صفحات آن روزنامه منتشر شد. مطمئن هستم که هر دوی این اتفاقات کاملا تصادفی و از روی اشتباهاتی رخ داده اند که اگر هر کسی فقط یک روز را در مطبوعات به سر کرده باشد میداند که تا چه حد سهوی و البته اجتناب ناپذیرند. مشکل آنجاست که برخی افراد برای بستن روزنامه ها تنها به دنبال یک بهانه هستند و تو اگر هنرمندترین و متبحرترین «خودسانسورها» را هم در روزنامه ات داشته باشی، بازهم نمیتوانی این یک «لغزش» را نداشته باشی. انسانی دیگر....
فردا با بچه های جوانان مشارکت راه می افتیم در این شهر تا روز خبرنگار را به دوستانمان تبریک بگوییم اما چه تبریکی، تبریک چه؟؟؟؟؟
این مهر را بر پیشانی ما زده اند: ............ توقیف شد.
به INBOX گوشی میروم و SMS را میبینم که دوستان روابط عمومی موتلفه برایم فرستاده اند و از من دعوت کرده اند تا امشب را در جشنی شرکت کنم که این حزب به مناسبت روز خبرنگار تدارک دیده است. می خندم، مانند همان لبخندی که به جواد زده بودم....
نام اینجا را به 14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند تغییر دادم. خسته و ناامید از اینکه این اقدامات تاثیر مثبتی در تغییر شرایط موجود داشته باشد. ناامیدتر از هر زمان دیگری....
دوستان عزیزی درخواست داشتند بنویسم از آنچه «این روزها در اوین می گذرد» اما تصور میکنم آنچه این ایام در پشت میله های سرد و سیاه اوین در جریان است، همه مقیاس کوچکی است از آنچه این روزها در سرتاسر ایران می گذرد:
ما را به گروگان گرفته اند....
به سیاق تمام گذشته، اینبار هم از همه دوستان وبلاگ نویسم و همراهانم می طلبم تا به این حرکت عمومی بپیوندند و به مناسبت ۱۴ مرداد نام وبلاگهای خود را به روز همبستگی با دانشجویان دربند تغییر دهند.
همه چیز با یه بوس کوچولو شروع شد
همه چیز با یه بوس کوچولو تموم میشه
در راستای استفاده هرچه بهینه تر از اوقات فراغت کنونی که شرحش پیش از این رفته بود؛ بالاخره موفق شدم شاخ غول را بشکنم و آدرس E-Mail جدید خودم را به ثبت برسانم و از آن مهمتر همین شناسه را هم به عنوان ID خود در Yahoo Messenger تثبیت نمایم.
Mohamadreza.yazdanpanah@yahoo.com آدرس جدید E-Mail بنده است که جایگزین آدرس کذایی پیشین Bkb_28m@yahoo.com میشود و دوستان گرامی و ایضا دشمنان گرامی تر می توانند به وسیله آدرس فوق آخرین اخبار، توصیه ها، اطلاعات، ضد اطلاعات و حتی دشنام های بنفش خود را برایم ارسال کنند.
پس خواهشا جماعت همگی شناسه Mohamadreza.yazdanpanah@yahoo.com را به Address Book های خود اضافه کنند. از تمامی اشخاصی هم که این مرقومه را مطالعه میکنند درخواست دارم تا در گسترش و نشر این خبر به محضر عموم مسلمین، مسلمات و کلیه خلق الله کوشا باشند.
تیم ملی فوتبال عراق، عربستان را برد و قهرمان جام ملت های آسیا شد. تیمی که همه تمریناتش زیر باران موشک و بمب برگزار شد و بازیکنانش هر لحظه انتظار منفجر شدن اتوبوسشان توسط یک عامل انتحاری یا به گروگان گرفته شدن خود یا یکی از اعضای خانواده شان را داشتند، با شکست دادن تیم هایی مثل ژاپن، استرالیا و همین عربستان، بی ادعا به مقام قهرمانی رسیدند.
الان که در حال نوشتن این مطلب هستم، مردم در سرتاسر عراق به خیابان ها ریخته اند و همچون بازیکنان تیم فوتبال خود که پس از شنیدن سوت پایان بازی از فرط شادی نمی دانستند چه بکنند و به کدام سو بدوند، مشغول رقص و پایکوبی هستند و به سان رسم و رسوم تمامی اعراب، تیر هوایی شلیک میکنند و با شمشیرهایشان سینه آسمان را میشکافند و البته مانند پیروزی های قبلی تیم فوتبالشان باید منتظر بمانند تا آتش خشم ناجوانمردانی دامنشان را بگیرد و جشن ملیشان را به خاک و خون بکشد.
الان تلویزیون صحنه های شادی بازیکنان عراق را نشان میدهد، کاپیتانشان جام قهرمانی را بالای سر گرفته و همراه با دیگر یارانش جوری فرباد میزند که میتوانی تا اعماق وجودش را مشاهده کنی! اما در چهره هرکدامشان که دقت کنی دردی را میبینی که انگار آن را با تمام ملت عراق به اشتراک گذاشته اند.
چه میدانند اینها؟! شاید آن طفل معصومی که امشب در میان پایکوبی مردم بغداد تکه تکه میشود، فرزند یکی از همین بازیکنان باشد.... شاید هم برادری، خواهری، مادری و خلاصه پاره تنی، قربانی این شادی باشد.... اما هرچه باشد، عراقی ها دیگر به این مصائب عادت کرده اند و همین عادت است که احتمالا باعث میشود امشب را با دلی خوش به خواب روند. خوابی که در این چند سال اخیر کمتر نمونه اش را به یاد میاورند؛ اما این قهرمانی و این شادی، ناخواسته یک پرسش را هم به اذهان متبادر میسازد: آنهایی که در چند سال اخیر، تمام بدبختی ها، آوارگی ها و بیچارگی های مردم عراق را به حساب اشغالگران {بخوانید آمریکا} نوشتند و تنها راه رهایی این ملت از مصیبت ها و پلیدی هایی که شریک لحظه لحظه زندگیشان شده است را ناشی از حضور بیگانگان در خاک عراق میدانند، آیا حاضرند که این جشن و سرور ملی را هم به حساب اشغالگران بگذارند؟؟!
به هر حال، این جور در نمی آید که مصیبت ها همه و همه زیر سر اشغالگران باشد اما کامیابی ها و توفیقات مدیون و مرهون عواملی دیگر. مگر اینکه جور در بیاورندش!!!
دوستانی خوب
یک رنگ، بی ریا
دور هم جمع میشویم
واحد! سه تا قلیون بیار
یکیش کاشون، اون یکی خونسار، یه پرتقال نعنا هم بزن تنگش
چایی های قند پهلوی شاغلام!
آخه داش ممد! کی گفته تفاله این چاییا سنگ کلیه درست میکنن؟؟!
میگیم و میخندیم
رها از آنچه که پشت سرمان آن سوی شیشه ها میگذرد
و رهاتر
از خاطرات تلخ و نحس گذشته
فکر میکنیم البته....
همینجا
جاییکه
اسمش را گذاشته ایم کافه نادری!
به خانه برمیگردم
تمام سهم من از زندگی!
به بهانه سخان اخیر اسدالله بادامچیان قائم مقام حزب موتلفه اسلامی
«اسدالله بادامچیان» قائم مقام دبیرکل حزب موتلفه اسلامی، طی سخنانی در همایش اعضای جامعه اسلامی فرهنگیان (از تشکل های عضو جبهه پیروان خط امام و رهبری) ضمن بیان این سخن که «امیدواریم در انتخابات آتی، مجلسی پر از اصولگرایان به وجود آوریم كه بتواند تحولی بزرگ ایجاد كند!!!» و با اشاره به نزدیک شدن به زمان برگزاری انتخابات مجلس هشتم، اظهار داشت: «مجلس شورای اسلامی پایگاه همه امور است و آمریكا و غرب به شدت فعال شدهاند تا مسیر انتخابات آن را منحرف كنند. آنها چهار سال روی خبرگان كار كردند كه بتوانند افراد نفوذی و كممعلومات بفرستند؛ اما موفق نشدند به طوری كه تمام 83 خبرهای كه انتخاب شدهاند اصولگرا و در خط امام هستند».
این البته تمام بیانات قائم مقام حزب موتلفه اسلامی نبود؛ وی در بخش دیگری از سخنانش در حمله به اصلاح طلبان، این اظهارات را نیز چاشنی حرفهایش کرد: {آمریکا و انگلستان} اگر برای خبرگان 75 میلیون دلار گذاشتند برای مجلس هشتم 100 میلیارد تومان گذاشتهاند. 17 گروه سیاستگذار در انگلیس از دولت این كشور خواستهاند چون هزینه حمله نظامی به ایران بسیار بالاست، از اصلاحطلبان در ایران حمایت و آنها را تقویت كند و این یعنی بخشنامه كه همه شبكههای انگلستان و وابسته به آنها به مخالفان خط اصولگرایی كمك كنند؛ البته در جلسه دو هفته پیش اصلاحطلبان آسیبشناسی و 12 مورد را مطرح كردند، از جمله این كه نسبت به مذهب و مردم كمتوجه بودند و دیگر اینكه خواستند كه غرب از آنها حمایت آشكار و علنی نكند و الان مدتی است كه نمیكنند.
فارغ از صورت این اظهارات آقای بادامچیان که به سان تمامی گفته های ایشان، سرشار از ایراد اتهام، توهین و حمله به اصلاح طلبان و اثبات ارتباط این جریان با انگلیس، آمریکا و اسرائیل است، چند نکته در سخنان ایشان به شدت خودنمایی میکند که در ذیل مختصرا به آنها اشاره میکنم:
نکته اول موجود در سخنان قائم مقام حزب موتلفه، امیدواری ایشان به تشکیل مجلس هشتمی «پر از اصولگرایان» است که بتواند «تحولی بزرگ ایجاد کند». در پاسخ به این اظهارات فقط باید گفت «یا للعجب!» زیرا تنها منظوری که از این سخنان استیفاد میشود این است که مجلس کنونی اصولگرا نیست و این مسئله در تناقض کامل با مجموعه موضع گیری های رهبران موتلفه، نشریات و سایت های وابسته به این حزب و حتی مواضع خود آقای بادامچیان و مقام رهبری است که بارها از مجلس هفتم به عنوان مجلسی اصولگرا یاد کرده است و آقای بادامچیان هم ادعای ذوب در ایشان را دارند. باید از آقای بادامچیان پرسید که «به واقع از نظر ایشان؛ مجلس کنونی پر از اصولگرایان نیست که ایشان آرزو کرده اند مجلس آینده سرشار از هم جناحی های ایشان باشد؟!»
آیا قائم مقام حزب موتلفه اسلامی، موضع گیری های خود پس از روی کار آمدن مجلس کنونی را فراموش کرده اند که چگونه با تمام احساسات خود از تشکیل مجلس اصولگرا میگفتند که قرار است تمام مشکلات ملت را به طرفه العینی حل و فصل نماید؟! بعید میدانم که آقای بادامچیان آن گفته های خود را فراموش کرده باشد پس چرا ایشان پس از گذشت نزدیک به چار سال از آن روزها هنوز در آرزوی تشکیل مجلس اصولگرا هستند؟!!
نکته دوم در سخنان آقای بادامچیان تاکید ایشان بر سرمایه گذاری و جهد 4 ساله آمریکا و انگلستان بر روی انتخابات اخیر مجلس خبرگان رهبری است تا موفق شوند افراد نفوذی و کم معلومات را به این مجلس وارد کنند. علاوه بر تمامی ناظران داخلی و خارجی، احتمالا خود آقای بادامچیان هم به یاد دارند که در انتخابات اخیر خبرگان رهبری، شورای نگهبان تقریبا تمامی کاندیداهای منسوب به اصلاح طلبان و حتی آیت الله توسلی از مسئولان رده بالای دفتر آیت الله خمینی را هم رد صلاحیت کرد و از این رو تنها طیفی که اجازه شرکت در انتخابات فوق را یافتند و اتفاقا در نقطه مقابل روحانیون سنتی ایران که از سوی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و جامعه روحانیت مبارز حمایت میشدند و بازهم اتفاقا آقای بادامچیان ریاست ستاد انتخاباتی آنها را بر عهده داشت، شاگردان و تربیت یافتگان مکتب فکری و سیاسی آیت الله مصباح یزدی بودند که دقیقا بنابر گفته آقای بادامچیان موفق به راهیابی به مجلس خبرگان نشدند.
پس میتوان اینگونه نتیجه گرفت که از نظر آقای بادامچیان، آن دسته از کاندیداهای نفوذی و بی سواد انتخابات اخیر مجلس خبرگان رهبری که با سرمایه گذاری و حمایت 4 ساله دشمنان قصد نفوذ به این مجلس را داشتند همان شاگردان و مریدان مصباح یزدی بودند.
اما نکته آخر در اظهارات قائم مقام حزب موتلفه اسلامی که جالب ترین و مهم ترین بخش آن را هم تشکیل میدهد، نقل دقیق این جمله است: «برای بنده اصلاحطلبان داخلی ما چندان مسالهای نیستند. در طول 8 سال تصدی امور كه همه چیز دستشان بود چه كردند كه حالا بخواهند بكنند. آنچه مهم است آمریكا و انگلیس و خط استكبار است».
دقت کنید! آقای بادامچیان قائم مقام حزب موتلفه اسلامی دقیقا همان عبارتی را در توصیف یا به عبارت بهتر تخریب اصلاح طلبان به کار میگیرد که سالهاست اپوزسیون نظام در خارج از کشور و در راس آنها سلطنت طلبان برای القای اصلاح ناپذیر بودن نظام از آن استفاده میکنند: «مگر اصلاح طلبان در آن هشت سال چه کردند که حالا بکنند؟!!»
بیان این سخنان از جانب قائم مقام دبیرکل حزب موتلفه اسلامی به بهترین شکل ممکن اثبات میکند که چه ائتلاف نانوشته ای در سالهای اصلاحات میان اقتدارگرایان مخالف برقراری آزادی و دموکراسی در داخل کشور با سلطنت طلبان و اپوزسیون جمهوری اسلامی در خارج از کشور وجود داشت (و هنوز هم دارد) که با استفاده از همه ابزار رسانه ای و حکومتی خود سعی در القای ناکارآمدی اصلاح طلبان به افکار عمومی داشت و دارد.
ترقی معاون بین الملل حزب موتلفه: سخنان بادامچیان موضع این حزب نیست