این عکس و این توحش هیچ جای سخنی باقی نمیگذارد. آیا شخصی در این ملک وجود دارد که این صحنه را ببیند و وجدانش به درد دو عالم گرفتار نشود. کجایند مدعیان عدل علی و پیروان امام عدل که هنگامی که یارانش خلخال از پای دخترک یهودی دریدند گفت «اگر مسلمانی از این درد بمیرد، حق است».
این یک فراخوان است. کافیست هرچه «یلدا بازی» و «چهارشنبهسوری بازی»، «بازی» کردیم. بس است هرچه غصه مدرنیته و اخلاق و سنت و اصلاحطلبی و محافظهکاری و ...... را خوردیم. غصه من، این «انسان»های گوشت و پوست و خون دار مقابل چشمان ما هستند که در حال «نابودیند». این فراخوانی است برای به پا خواستن در برابر «ظلم» و محکوم کردن و ابراز نفرت از «توحش». توحشی که سکوت در قبال آن از عهده «انسان» ها خارج است. پس اگر «انسانید»، بنویسید و نفرت خود را از این «توحش» که به حریم مقدس «آزادی و انسانیت» دست درازی کرده اعلام کنید.
یادش بخیر.... از اواخر سال 80 تا اواسط 83 دوران دانشجویی خود را در «اراک» گذراندم. عجب دورانی بود..... خونه دانشجویی، بچههای دانشگاه، شبنشینیهایی که حتی آنگاه که باید خود را برای امتحان فردا صبح آماده میکردیم تا کله سحر ادامه داشتند، مدیر آموزش دانشگاه که خودش بازجوی اداره {.....} بود و از دانشجوهای خودش که تنها گناهشان «عاشق» شدن بود و با عشقشان «کافیشاپ» رفتن، بازجویی میکرد اما چشمانش را در برابر اعمال مدیرگروهی که کمتر دختری پیدا میشد توی دانشگاه که از دستش در امان باشد بسته بود، بدون پول ماندن هایی که وقتی دیگر کسی نبود که از او قرض کنیم ناچار با خانواده تماس میگرفتیم و خودمان هم نمیدانستیم چه بهانهای بیاوریم برای توجیه اینکه آنهمه پولی را که در هنگام سوار شدن بر اتوبوس اراک در ترمینال آرزانتین در جیب داشتیم چگونه دو روزه به پایان رساندهایم؟! جیگرکی درب و داغان «باغ ملی» با آن «خوشگوشت» های محشرش که وقتی میخوردیشان تا یک هفته سق دهانت چرب بود..... دربهدری برای پیدا کردن یک خانه دانشجویی که صاحبش به دو بچه تهران قاعدتا «اهل همه چیز» اطمینان کند و خانه که نه! «خرابهای» را در اختیارشان بگذارد.....و هزاران خاطره تلخ و شیرین دیگری که از آن سالها باقی مانده تا سابقه مرا هم به جرم بزرگ داشتن زندگی دانشجویی، سیاه کند.
یادش بخیر «تورج» را..... بچه ورزشکار و ساده «ملکانی» که چهره و هیبتش کم از «اصغر قاتل» نداشت. بنده خدا عاشق دختری شد از اهالی نوشهر که به غمزهای، دل از دلش برد و قرار و طاقتی برایش باقی نگذاشت. طفلک «تورج» که چقدر برایش سخت بود رقابت با دوستان دانشگاهیش بر سر یک دختر، نه! رقابت بر سر یک عشق..... و چقدر گناهکار بودیم ما که تصور میکردیم آن «عشق» تنها هوسی زودگذر و محصول کوچ یک بچه روستایی ساده به محیط اغواگر دانشگاه است..... چقدر گناهکار بودیم و چقدر ظاهربین آنگاه که ظاهر تورج و آن دختر شمالی را مقایسه میکردیم و در دل به این همه «خامی» میخندیدیم، حسابش خارج از توان است آن شبهایی که تا صبح باید او را به صبر و انتظار دعوت میکردیم تا شاید به خیال خاممان گذر زمان این هوس را از سرش بپراند و چه بیهوده اندیشهای داشتیم. باورمان نمیشد که این عشق همان عشقی است که در کتابهای دوران کودکیمان خوانده بودیم و چه اشتباه میکردیم.... طفلک تورج که در آن خیابانهای وحشتناک اراک و آدمهای وحشتناکترش، کلاسهایش را ده تا به یکی میپیچاند و پشت سر آن دختر راه میافتاد تا یک وقت خدایی نکرده کسی بهش «تکهای» نپراند که آنگاه باید چند نفره حریفش میشدیم تا جلوی آن «کوه عضله» را بگیریم که در شرایط «غیرتی» شدن انگار زورش چند برابر میشد. و جالب آنکه تورج این غیرت را حتی برای برادر آن دختر هم داشت که گهگاهی از شمال میآمد تا سری به خواهرش بزند و تورج «ناشناس» هم او را حراست میکرد و هم خواهرش را..... گاه که با او صحبت میکردم، نمی توانسم درک کنم که او چگونه «آدمی» است؟ اما آنچه برایم بسیار عجیب مینمود «فهم» این مسئله بود که مگر دیگر از این دست «عشق» ها که پیش از آن تنها در کتابهای داستان خوانده بودمشان، هنوز وجود دارد؟؟!
نمیدانم به آن دختر شمالی چه بگویم..... عاشق، ساده، زرنگ، حیلهگر، احمق که نتوانست عشق تورج را درک کند یا چیزهایی مانند این..... اما این را با کمال حیرت میدیدم که او همچون کوهی از سنگ حتی برای یک بار هم که شده، در تمام دوران تحصیلش کوچکترین روی خوشی به تورج نشان نداد و حتی یک بار هم پاسخ سلام او را نداد. و تورج در این میان «آب» میشد. به خصوص آنگاه که پس از مدتها دل دل کردن، به واسطه یکی از دختران هم اتاقی آن دختر از او خواستگاری کرد و پاسخش یک کلمه بود: نه! و چقدر گناه داشت تورج که هیچگاه حتی دلیل آن پاسخ منفی را هم ندانست.....
«اراک» تمام شد، از آن شهر برای من تنها خاطرهای ماند و چند دوست انگشت شمار که گهگاه سراغی از هم میگیریم و البته یک «عشق» ابدی..... به تهران که آمدم خبری از تورج نداشتم تا همین چند شب پیش که تلفنم آهنگ «از سرزمین های شمالی» را نواخت و شمارهای بر آن پیدا شد که وقتی پاسخش دادم دانستم که تورج است. احوالپرسیهای معمول که تمام شد دیدم حال خوشی ندارد؛ احساس کردم که انگار آن سوی خط خبری است؛ کمی که صحبت کردم متوجه شدم که تورج بر «بساط شراب» است..... واحیرتا! هنوز داشت از عشق «ندا» میسوخت.... میگفت برای فراموش کردن یادش روزی چندین بار به «خرابستان» میرود تا مگر فراموش شود..... خبر داشتم که ندا ازدواج کرده و در یکی از شهرهای مرکزی ایران ساکن است و این را ناچار به تورج هم گفتم تا مگر افاقه کند اما در کمال تعجب دیدم که او بهتر از من اینها را میداند. ناچار شدم حیله ای دیگر بیفکنم؛ بدون اینکه خود صحت و سقم ماجرا را بدانم گفتم که میداند ندا بچهدار هم شدهاست و او این را که من هم نمیدانستم، میدانست!!! حیرتم افزونتر شد آنگاه که دیدم تورج آدرس منزل ندا و همسرش و تمام اطلاعات شخصی زندگی آنها حتی شماره عقدنامهشان را هم میداند. نگران شدم! نکند این «کله خر» شری بهپا کند.شروع کردم به تکرار همان نصیحتهایی که آن سالها بارها در گوشش زمزمه کردم و حاصلی که نداشتند، هیچ، آتش عشقش را هم تندتر میکردند..... اما اینبار دیگر مطمئن بودم که این نصیحتها هیچ حاصلی ندارند. تورج در آن حالش گفت که ندا را فراموش نمیکند..... طفلک تورج! تنها آرزویش این است که یک بار دیگر آن دختر شمالی را ببیند.....
به طور قطع تاکنون عنوان «حامیان احمدینژاد» را شنیدهاید و با آن آشنایی دارید. برخی این نام را آنقدر میپیچانند و چنان بار فلسفی و معنایی عمیقی به آن میدهند که فهم معنای آن کمی سخت میشود اما به طور کلی «حامیان احمدینژاد» به آن دسته افرادی اطلاق میشود که «احمدینژاد را تا حد یک کاریزما ارج و قرب دادهاند و از هر اقدام درست و نادرست او در حوزههای مختلف حمایت میکنند». این جریان چند مشخصه دارد که آنها را از جریاناتی که خود را «حامیان دولت» بیان میکنند و البته بیشتر شامل احزاب و گروههای جریان راست یا به عبارتی اصولگرایان میشوند و از اختصاص دادن عنوان «حامی دولت» به خود بیشتر به دنبال بهرهگیری از مواهب و رانتهای مادی و اقتصادی آن (که قدرت میاورد) هستند، منفک میکند. از جمله بارزترین این مشخصات «سادهزیستی و استضعاف اقتصادی لااقل در ظاهر»، «ادعاهای گوش فلک کر کن درباره لزوم جهانی سازی مفهوم عدالت»، «ابراز عشق و ارادت شبانهروزی نسبت به ولایت فقیه»، «تنفر و انزجار از فرهنگ غرب و مظاهر آن مانند پدیده دولت – ملت»، «نفرت عجیب و غریب از هر مفهومی که حاصل مدرنیته باشد؛ مانند آزادی، حقوق بشر، دموکراسی و مانند اینها....» و بسیاری دیگر از موارد اینچنینی است. با این حال، آنچه که این جریان را از آنچه هست هم بیشتر حیرتآور میسازد، اعتقاد (قلبی یا تقلبیش را نمیدانم) به «اصول بنیادگرایی» و نیز اعتقاد راسخ به نقش بیبدیل احمدینژاد در زمینهسازی برای ظهور امام زمان است.
در این مقال قصد پرداختن به موضوع دوم را ندارم اما از آنجایی که بنده با بسیاری از چهرههای شاخص این جریان و بدنه اجتماعی و ایدئولوژیک آن، ارتباط و آشنایی دارم یا با آنها مصاحبه داشتهام، این نکته را درباره آنها به شدت بارز دیدهام که این افراد به علت برخورداری از «تفکرات بنیادگرایانه» از هر اندیشه و تفکری که بر خلاف آنها بیندیشد یا بنویسد، احساس انزجار و تنفر عجیبی دارند که به علت آنکه این حس انزجار و نفرت آنها در محافل خاصی که تحت تاثیر افکار و تئوریسینهایی مانند «حسن عباسی»، «محمدعلی رامین» و «سعید قاسمی» است که «رسما» تئوری «ترور مقدس» را ترویج و تبلیغ میکنند، اگر دستشان برسد از کشتن هیچکدام از من و شما که طبعا مانند آنها نمیاندیشیم نه تنها ابایی ندارند بلکه در صورت عملی نکردن این هدف، احساس گناه هم میکنند.
با این مقدمه باید تصریح کنم که تطبیق «اندیشه» این «مدعیان بنیادگرایی» با «اندیشههای بنیادگرایانه» فردی مانند محمدمهدی عبدخدایی دبیرکل جمعیت فدائیان اسلام؛ گرچه میدانم همین اندیشه بود که به ترور «دکتر محمدحسین فاطمی» وزیر امور خارجه دولت «دکتر محمد مصدق» که از شخصیتهای مورد علاقه و الگوی بنده در فعالیت سیاسی بودهاست انجامید و گرچه میدانم او هم مانند هواداران احمدینژاد با واژههای حامل مدرنیته، ملیگرایی، تاریخ پیش از اسلام و بسیاری دیگر از این مفاهیم دوستداشتنی مخالف است اما هنگامی که خاستگاه فکری و بنیانهای تاریخی این دو اندیشه را با هم قیاس مینمایم، نمیتوانم تفاوتهای «از زمین تا آسمان» آنها را با یکدیگر انکار کنم.
مقایسه «بنیادگرایی اسلامی واقعی» که فردی مانند عبدخدایی به عنوان آخرین بازمانده نحله فکری «فدائیان اسلام» که روزگاری به آنها «قشریون» گفته میشد، آن را نمایندگی میکند با «بنیادگرایی پوپولیستی و عوام فریبانه» جریان «حامی احمدینژاد» سبب میشود تا هنگامی که با عبدخداییها و امثال او سخن میگویم، با تمام وجود سر تعظیم را از سر احترام در برابر او فرو بیاورم؛ حتی اگر بدانم این فرد نماد «بنیادگرایی واقعی اسلامی» است.
هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است
باد - نو باوه ابر - از بر كوه
سوي من تاخته است
***
هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا
هم ازين روست نمي بيند اگر گمشدهاي راهش را
با تنش گرم، بيابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته من ماند
به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب
هست شب، آري شب....
نمیدانم ورود «دانشجویان سهمیهای» دقیقا از چه سالی به مراکز آموزش عالی و دانشگاههای کشورمان آغاز شد، از اینکه کیفیت این سهمیه بندی از ابتدا به روال موجود بوده یا ورود «دانشجویان سهمیهای» به دانشگاهها به تدریج شکل گستردهتری به خود گرفتهاست هم بیاطلاعم.
من اینها را نمیدانم اما این را میدانم که در کشوری مانند ایران که سابقه جنبش دانشجویی آن به بیش از نیم قرن پیش بازمیگردد، هرگز سابقه نداشته که عدهای با «زور» و نه بر مبنای «شایستگی» به دانشگاه راه بیابند، از تمام امکانات و حمایتهای مادی و معنوی حکومت استفاده کنند، در ساختمانهای چند طبقهای که از سوی حکومت به رایگان در اختیار آنها قرار گرفته استفاده کنند، جز جمود فکری و تصلب و تحجر دینی چیز دیگری در چنته نداشته باشند، تخم نفرت و خشونت را در دانشگاه بکارند، ایدئولوژی و خط فکری مطلوب حکومت را در دانشگاه که محل «آزاد اندیشی واقعی» است ترویج و تبلیغ کنند، دانشگاه را به پایگاهی برای نهادهای شبه نظامی بیرون از دانشگاه تبدیل کنند و از همه اندوهبارتر آنگاه که هنگام سرکوب فیزیکی دانشجویان منتقد میرسد از «هیچ اقدامی» در جهت خفه کردن صدای آزادیخواهی و عدالتطلبی دانشجویان واقعی فروگذار نکنند اما با تمام اینها خود را جنبش دانشجویی بنامند!!!
این نمونهای از «قلب مفاهیم» است که در دوران حیات جمهوری اسلامی به بهترین و البته عجیبترین شکل ممکن صورت گرفت.
به مناسبت آغاز فصل «پشه»:
به همان دلایلی که جانورشناسان اثبات کردهاند در 2 میلیون سال پیش از این، حشرهای با نام و خصوصیات «پشه»وجود نداشت، میتوان امیدوار بود که در 2 میلیون سال بعد از این هم حشرهای با نام و خصوصیات «پشه» وجود نداشته باشد.
توضیح ضروری: این استدلال به معنای نفی امکان وجود هر موجود دیگری در 2 میلیون سال پیش از این و 2 میلیون سال پس از این نمیباشد.
به «هم میهن» رفتم؛ برای روزنامهنگاری. به احتمال قریب به یقین از شنبه آینده میتوانید ما را بر روی کیوسک روزنامهفروشیها ببینید. رئیس شورای سیاستگذاریش «محمد عطریانفر» است و سردبیرش «محمد قوچانی». به علت آنکه سرویسی به نام سرویس «سیاسی» نداریم، اکبر منتجبی مسئولیت صفحه سیاست داخلی را بر عهده دارد و رضا خجسته رحیمی مسئولیت صفحهای که احتمالا «باشگاه سیاست» نام بگیرد. ما هم در کنار جواد روح عزیز صفحه «احزاب و انتخابات» را منتشر میکنیم. مطمئن هستم که تعدد، تکثر و تنوع کمی و کیفی مطبوعات اصلاحطلب در شرایط کنونی ثمرات و تبعات میمون و مبارکی خواهد داشت. امیدوارم این قلم همچنان در خدمت نیل به وازه مقدس آزادی و به عنوان کمکی کوچک برای حرکت اصلاحطلبی ملت ایران، بنویسد.
پینوشت: شرق هم منتشر خواهد شد، احتمالا از ابتدای خرداد و البته با تیمی متفاوت.
بعدنوشت: سوءتفاهم نشود؛ کماکان در آفتاب هم باقی خواهم ماند.
هم میهن را با عشق منتشر میکنیم - اکبر منتجبی
میردامادی: درصورت ادامه روند فعلی حمله نظامی آمریکا به ایران حتمی است
بوی خاک: دکتر «محسن میردامادی» دبیرکل جبهه مشارکت ایران اسلامی در جمع اصلاحطلبان استان قزوین سخنان بسیار مهمی در خصوص شرایط کنونی کشور و البته پرونده هستهای و احتمال قریب به یقین حمله نظامی آمریکا به ایران در صورت ادامه روند فعلی از جانب مسئولین ایرانی، مطرح کرد.
به واسطه اهمیت فوقالعاده این سخنان و به علت آنکه اظهارات دبیرکل جبهه مشارکت با سانسور گسترده خبری مواجه شد، میتوانید متن کامل سخنان میردامادی در جمع اصلاحطلبان قزوین را «عینا» به نقل از وبلاگ سنگ نبشتههای یک زائر که تنها خبرنگار حاضر در این سخنرانی بود، در اینجا ملاحظه فرمایید:
دبیرکل جبهه مشارکت در جمع اصلاح طلبان استان قزوین با انتقاد از سیاست های دولت در قبال آژانس انرژی اتمی و جامعه بین الملل گفت: متاسفانه مسیر هسته ای را به گونه ای طی کرده اند که در انتها هر اتفاقی که رخ دهد دولت و ملت را دچار مشکل خواهد کرد.
دکتر محسن میردامادی اظهار داشت: در حوزه سیاست همیشه توصیه شده که هیچ موضوعی را حیثیتی نکنیم چون در صورت تغییر شرایط و لزوم تغییر در خط مشی ها، طرفی که مساله را حیثیتی کرده و راهها را به روی خود بسته است دچار مشکل می شود و اگر احساس کند که شرایط به گونه ای تغییر کرده که باید تصمیمی متفاوت از دیروز بگیرد به دلیل حیثیتی کردن قضیه اولا تصمیم گیری برایش دشوار می شود و ثانیا برای هر تصمیم باید هزینه های سنگینی را بپردازد.
وی دو خط مشی را برای حل مساله هسته ای ایران محتمل دانست و گفت: راه اول این است که همچنان با بی توجهی به تهدیدها، قوانین و خواست جامعه بین الملل پیش برویم که این راه به برخورد نظامی با امریکا خواهد انجامید چنان که در ملاقات اخیر فرستاده ی هاشمی رفسنجانی با پادشاه عربستان، ملک عبدالله تاکید کرده بود « در صورت ادامه روند فعلی مساله هسته ای، امریکا قطعا به ایران حمله خواهد کرد» و همچنین تحلیلگران نیز آرایش نظامی امریکا را در منطقه آرایش حمله ارزیابی می کنند.
میردامادی راه دوم را مذاکره و مدارا با جامعه جهانی با تاکید بر حفظ منافع ملی کشور عنوان کرد و ادامه داد: اگر دولت چنین تصمیمی هم بگیرد به دلیل حیثیتی کردن قضیه هسته ای هزینه های زیادی را چه در داخل و چه در عرصه بین الملل متحمل خواهد شد.
دبیرکل جبهه مشارکت خط مشی مورد تایید اصلاح طلبان را در مساله هسته ای سیاستهای صلح جویانه ی دولت خاتمی دانست و تصریح کرد: در زمان خاتمی نگاه تیم دیپلماتیک ایران این گونه بود که طی مدت زمامداری جرج بوش یک دوران خطر را پیش رو داریم و باید با احتیاط و انواع بازی های سیاسی به هر نحو ممکن این دوره را با مسالمت پشت سر بگذاریم زیرا بوش و حامیانش با جدیت تمام در پی یافتن بهانه ای برای کشاندن پرونده هسته ای به شورای امنیت و برخورد نظامی با ایران هستند.
وی افزود: این در حالی است که تیم هسته ای دولت نهم معتقد بود اگر ایران را برای مساله ی هسته ای به شورای امنیت نکشانند، سر مساله ی دیگری مانند حقوق بشر یا تروریسم این کار را خواهند کرد که چون امکان ایجاد اتحاد در داخل کشور را فقط در مورد انرژی هسته ای مناسب می دیدند، فراموش کردند که جامعه ی جهانی هم در مورد مساله هسته ای آسان تر از تروریسم و حقوق بشر به اجماع می رسد و به همین دلیل راهی را در پیش گرفتند که در نهایت پرونده ایران به شورای امنیت رفت و در دو قطعنامه ی پیاپی طی دو ماه اجماع جهانی علیه ایران را موجب شد.
میردامادی افزود: اکنون شاهدیم که بعد از رفتن پرونده ایران به شورای امنیت هر روز موضوع تازه ای را به آن اضافه می کنند از جمله تحریم صادرات سلاح ایران و همچنین تحریم بانک سپه به دلیل بی اساس کمک به گروه های تروریستی که در قطعنامه دوم افزوده شده و پر واضح است که با گذشت زمان به تدریج بحث های دیگر را نیز به موضوع هسته ای اضافه خواهند کرد.
وی در بخش دیگری از سخنان خود مخالفتها با ابقای قالیباف در شهرداری تهران را بخاطر انتخابات ریاست جمهوری آینده دانست و اذعان داشت: اصولگرایان از هم اکنون تمام امکانات خود را برای انتخابات مجلس و ریاست جمهوری بسیج کرده اند اما به دلیل اختلافات فراوان احتمال رسیدن آنها به یک لیست واحد ناچیز است .
دبیرکل جبهه مشارکت انگیزه ی موضعگیری موتلفه و طرفداران دولت در مقابل قالیباف را نگرانی از حضور وی در انتخابات ریاست جمهوری به عنوان یک رقیب برای نامزدهای اصولگرایان دانست و افزود: این نگرانی به اندازه ای جدی است که از طرف اصولگرایان به دوستان ما در شورا گفته شده "برای پست شهرداری تهران حاضریم در مورد هر کس دیگری بجز قالیباف مذاکره کنیم."
او ضمن اعلام تقویت صف بندی های جدید در اردوگاه اصولگرایان تصریح کرد: طرفداران دولت می دانند که در انتخابات ریاست جمهوری آینده، محمدباقر قالیباف رقیب اصلی احمدی نژاد در جناح راست خواهد بود و چون دولت نهم خود برآمده از شهرداری است، طرفداران دولت به شدت با ابقای شهردار کنونی تهران مخالف بوده و اصرار دارند تا به هر طریق ممکن قالیباف برکنار شود.
میردامادی همچنین مشکل اصلی اصلاح طلبان را نداشتن انسجام تشکیلاتی عنوان کرد و با توصیه به آسیب شناسی منصفانه و نقد خود گفت: اصلاح طلبان دو بار به دلیل نداشتن تشکیلات منسجم لطمه های جدی خوردند نخست بعد از رحلت امام بود که برای مدتی فرصت حضور در بسیاری عرصه ها را به حریف واگذار کردیم و یک افول جدی برای نیروهای خط امام پدید آمد و دوم زمان بعد از دولت اصلاحات بود که باز به دلیل فقدان تشکیلات جدی نتوانستیم دستاورد عظیم دوم خرداد را که به واقع یک "شبه انقلاب" بود حفظ کنیم.
وی با دفاع از تحزب در کشور باقی ماندن قدرت در دست یک مجموعه را موجب فساد دانست و تاکید کرد: جمهوری اسلامی نظامی بر پایه ی رای مردم است و اصل نظام دموکراتیک احزاب قوی هستند که با چرخش قدرت مانع از بروز فساد می شوند ولی متاسفانه عقبه نظام دموکراتیک که همان احزاب قوی هستند در کشور ما شکل نگرفته اند و هرگاه احزاب خواسته اند به طور جدی وارد عرصه شوند، عده ای خاص با کارشکنی های گوناگون و بالا بردن هزینه ی کار تشکیلاتی مانع از تحقق این آرمان شده اند.
گفتنی است نشستهای هم اندیشی اصلاح طلبان استان قزوین هر ماه به طور منظم در منزل حجت الاسلام و المسلمین سید ناصر قوامی، نماینده مردم قزوین در مجلس ششم، برگزار می گردد.
متاسفانه سایه شوم معظلات بینالمللی ایران از ابتدای روی کارآمدن دولت نهم به حدی بر مسائل داخلی کشورمان تاثیر گذارده که حتی اذهان کارشناسان و ناظران اصلاحطلب و مستقل را هم از توجه به معظلات اساسی کشور و مطالبات و خواستههای به حق نیروهای دموکراسیخواه و آزادیطلب داخلی منحرف کردهاست.
اساسا یکی از بزرگترین مایههای مباهات و فخر فروشی دستگاه سیاست خارجی آمریکا و رهبران این کشور در تمام سالهای پس از انقلاب اسلامی «ادعای» توجه ایالات متحده به نیازهای دموکراتیک و حقوق بشری ملت ایران است که 28 سال است به وسیلهای برای «تحمیق» نیروهای سیاسی عمدتا «متوهم داخلی»، «اپوزسیون خارج نشین» و «مرفهان بیدرد» جامعه مبدل شدهاست.
حتما شما هم تاکنون «نالهها و استغاثههای» دردآور مردمی را شنیدهاید که با تماس با رادیوها و یا تلویزیونهای متعلق به دولت آمریکا و اپوزسیون لسانجلسی، از دولت ایالت متحده «تمنا» میکنند تا به هر طریق ممکن حتی «دخالت نظامی» برای ایرانیان دموکراسی و آزادی به ارمغان بیاورند و البته این خواسته همواره با این پاسخهای کوبنده رهبران ایالات متحده همراه بوده که «آمریکا هرگز ملت ایران را تنها نخواهد گذاشت»، «مردم ایران با تاریخی چند هزار ساله لیاقت حکومتی بسیار متفاوت از این حکومت را دارند»، «حکومت جمهوری اسلامی شر مطلق است»، «آمریکا هرگز بر سر حقوق ملت ایران با حکومت معامله نخواهد کرد» و بسیاری دیگر مانند اینها که البته با انعکاس وسیع رسانههای خبری ماهوارهای فارسی زبان همراه بودهاند.
«شرمالشیخ» اما به تازگی تمام شد، ایران و آمریکا متقابلا تضمینهای لازم را به یکدیگر دادند و توافقات پشت پرده هم انجام شد تا در نهایت «کاندولیزا رایس» وزیر خارجه ایالات متحده در حاشیه کنفرانس مطبوعاتی خود اینگونه سخن بگوید: اگر ایران به تعهدات خود بر اساس قطعنامه شورای امنیت مبنی بر توقف غنی سازی اورانیوم عمل کند به گونهای که جامعه بین المللی تایید کند تهران به دنبال سلاح هستهای نیست؛ در آن صورت آمریکا آماده خواهد بود تا سیاستهای 28 ساله خود را در قبال این کشور تغییر دهد و در مسائل مهم با ایرانیها مشارکت و همکاری کند.
این سخنان مهم فقط و فقط یک معنی را به ذهن متبادر میکند: ایران تنها بمب اتمی نسازد، فراموش کردن مقولاتی مانند حقوق بشر، دموکراسی، عدالت، آزادی و مانند اینها از سوی آمریکا که قابلی ندارد.
امشب و شبهای بعد باز هم برنامه های تلویزیونی صدای آمریکا و Chanel 1 و...... نگاه کنید؛ «نالهها و استغاثهها» تمام نمیشوند....
این «سیدمحمد خاتمی» عزیز از بدو «کشف» یک خصلت بارز داشت و آن «چشاندن طعم انتظار» به عموم مشتاقان بود. آخرین مورد از این طعم تلخ هم به منی چشانده شد که هرچه در انتظار مصاحبهای، جوابیهای یا حداقل توضیحی از سوی خاتمی و دفترش ماندم که به نحوی تشر بروید به جهنم! رئیس جمهور سابق به خبرنگاران اسرائیلی را ماست مالی کند، و هرچه با نزدیکانش تماس گرفتم که شاید نکتهای بشنوم که لااقل در نزد خود این مسئله را توجیه کنم، کمتر پاسخی گرفتم. البته خاتمی عزیز در دیدار پریروزش با پاپ بندیکت شانزدهم هم سنگ تمام گذاشت و درحالیکه حتی «بن لادن» و «ملاعمر» هم اهانت پاپ به پیامبر اسلام را فراموش کرده بودند، با «نبش قبر» آن مسئله افتخار آغاز احتمالی و مجدد بلواها و آشوبهایی که بر سر این ماجرا رخ داده اما دیگر تمام شده بودند را به نام خود ثبت کرد.
مثل اینکه بیماری خلقالساعه و بیهوا سخن راندن رئیس جمهور کنونی مسری بوده که به رئیس جمهور پیشین هم سرایت کرده اما به هرحال آنچه که در این مجال برای من جالب نمود این بود که اگرچه رئیس جمهور پیشین روزی مدعی شده بود: «من رئیس جمهورش، با من غیر رئیس جمهورش متفاوت خواهد بود» اما آنچه که در عمل اتفاق افتاد این بود که لحن بیان و حس درونی سیدخندان چه آنگاه که در دوران ریاست جمهوریش، اولین ایرانی برنده جایزه صلح نوبل را آنگونه مورد تکفیر و عتاب قرار داد و چه اکنون که با خبرنگاران اسرائیلی اینگونه سخن میگوید، «بدجور تلخ و آزار دهنده» مینماید.
«حسین موسویان» سخنگوی تیم سابق مذاکره کننده هستهای ایران، سفیر ایران در آلمان در جریان دادگاه «میکونوس»، عضو سابق و ارشد وزارت اطلاعات و شورای عالی امنیت ملی، معاون مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام و یکی از 5 دیپلمات برجسته و شناخته شده ایران در محافل سیاسی و دیپلماتیک جهان، دوشنبه این هفته در حالی که در منزلش مشغول استراحت بود، به اتهام «جاسوسی»!!! بازداشت شد.
این یعنی سه تا چیز: اول اینکه شمشیرها از رو بسته شدهاند؛ دوم اینکه اگر شخصی مانند موسویان با آن سوابقش جاسوس باشد باید به قربان این نظام رفت؛ سوم هم یعنی اینکه همه ول معطلیم!
در همین حال، تحلیلها از دلایل واقعی و البته پشت پرده بازداشت موسویان حاکی از آن است که این ماجرا به دو علت عمده رخ داده است:
۱) انتخابات آینده مجلس و احتمال بالای کاندیداتوری موسویان در این انتخابات که از سوی برخی محافل تحمل نشد.
۲) اخبار غیر رسمی اما موثقی که از احتمال توافق پشت پرده ایران با غرب بر سر موضوعات مختلف از جمله پرونده هستهای در اجلاس شرمالشیخ حکایت میکند و این امر به احتمال قوی با افشاگری گسترده برخی مقامات سابق تیم مذاکرهکننده هستهای مانند موسویان روبرو میشد.
گفتنی است که تلاشها و رایزنیهای گستردهای برای وساطت ارشدترین مقامات نظام جهت آزادی موسویان آغاز شده و البته مشخص نیست این رایزنیها به نتیجه میرسند یا....
هرچه نباشد، انتشار عمومی این خبر میتواند کل رسانههای خبری دنیا را به یک «بمب خبری» میهمان کند.
بیانیه افشاگرانه شاخه دانشجویی جبهه مشارکت درباره وقایع اخیر دانشگاه امیرکبیر
پس از صدور حکم مشاوره سیاسی-امنیتی رئیس جمهور برای «روحالله حسینیان» که روزی برای معرفی مختصر و مفید خود گفته بود: «ما خودمان قاتل بودیم»!، عمدهترین تحلیلی که در این خصوص شنیدم و خواندم، «تکمیل شدن حلقه فعال در پروژه قتل عام درمانی معروف به قتلهای زنجیرهای» با این انتصاب بود.
در این میان جواد روح از لبخند تلخ تاجزاده پس از این حکم نوشت و حنیف مزروعی خواستار آن شد تا با دوراندیشی از چنین انتصاباتی، استقبال کنیم.
اما به نظر میآید دوستان گرامی یک نکته اساسی را فراموش کردهاند: «ساختار و جنس دولت نهم از ابتدا به گونهای بود که جریان مطرح در پرونده دردناک قتلهای زنجیرهای و البته حامیان آن که ممکن است در آن پرونده نقشی هم نداشتند، نه تنها برای ارائه مشورت و حتی پیاده کردن برنامههای خود در حوزههای مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی، اساسا نیازی به احکامی مانند مشاورت یا معاونت نداشتهاند بلکه همواره با آغوش باز دولت هم روبرو بودهاند».
به همین علت است که دوستان گرامی همواره باید این نکته را مد نظر داشته باشند که اکنون «حسینیان» های فراوانی در گوشه و کنار این کشور بدون اینکه حکمی دریافت کردهباشند، مشغول ارائه نظرات مشاورهای خود و گاه اجرای آنها در پوشش دولت نهم هستند. بنابراین، میتوان گفت که هدف دولت و جریان پشت پرده حامی آن از چنین انتصاباتی که اتفاقا با پوشش گسترده خبری رسانههای حامی آن منتشرمیشود، تنها «مرعوب کردن» فعالین سیاسی، روشنفکری، دانشجویی و دگراندیشان و منتقدان است و نه چیز دیگر.
بفرمایید! این هم لولو
حال که مشخص شده است، عزم نیروی انتظامی، وزارت کشور و دیگر نهادهای ذیربط برای مبارزه با بدحجابان و اجباری کردن الگوهای پوششی مد نظر حکومت در سطح جامعه جدیاست، سخن گفتن از مسئلهای کهنه اما پراهمیت را لازم میدانم و اگرچه خود نیز اعتقاد دارم گفتن و نوشتن از آن، نمک پاشیدن بر زخمی سرباز است اما به جهت آنکه جوامع بشری یا لااقل نخبگان آنها، موظف به درس آموختن و تجربه اندوزی از گذشته هستند، بیان این موارد را در شرایط کنونی لاجرم اجتناب ناپذیر میدانم.
این سخن دیگر توضیح واضحات و تکرار مکررات است که دخالت حکومت در حوزه شخصی افراد به علل گوناگون نابهجا و اشتباه و نتایج چنین دخالتی برای حکومتها «ناموفق» و گاه «خطرناک» است. یکی از نمونههای این دخالت در حریم خصوصی اشخاص همین طرح مبارزه با بدحجابی است که در هفتههای گذشته فراوان راجع به آن گفته و نوشته شدهاست. اما این اصل بدیهی نباید مانع از طرح این پرسش جدی شود که آنهایی که یا به دلیل «بیمسئولیتی اجتماعی» و یا به دلایل «فلسفی و سیاسی» دست به تحریم انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری زدند، اکنون با خود چه میاندیشند؟؟!
در این میان البته باید تاکید کنم که قشر هدف این سخن، نه آن «بیمسئولیتها» هستند و نه آن «مرفهان بیدردی» که اگر برخورد پلیس با آنها در میادین و یا در داخل خودروهایشان «بهشان خوش نیاید» با صلاحدید بابا و مامان برای یک مسافرت یک هفتهای یا یک ماهه به دبی و آنتالیا و اروپا گسیل میشوند تا مبادا این برخوردها خدایی نکرده، ترکی بر روح لطیفشان ایجاد کند.
سخن بلکه با آن افرادی است که یا اندک احساس مسئولیتی در خود حس میکنند اما به هزار و یک دلیل، حال و حوصله ورود به سپهر سیاسی – اجتماعی را ندارند یا فراتر از آن دغدغه سیاست دارند ولی «خار مغیلان» این راه آنها را به عدهای «اتوپیازده چمدان به دست متوهم رفراندومطلب» تبدیل کرده است. البته ممکن است افرادی هم باشند که از وضعیت کنونی کمال رضایت را هم داشته باشند!!! اما بیتردید «تمام آنهایی که سیاست تحریم انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری را پیشه کرده بودند و اکنون به بهانه طرح مبارزه با بدحجابی، فریاد و فغانشان به آسمان بلند است، اگرچه کمترین نقش را در شکل گیری دولت نهم داشتند اما بزرگترین تقصیر را در ایجاد وضعیت کنونی دارند». چو آنکه، «بیمعناترین حرکت در شرایط کنونی برای آنهایی که از تبعات تحریم انتخابات ریاست جمهوری آگاه شده بودند اما به استراتژی!!! خود اصرار داشتند، انتقاد از دولت به بهانه دخالت در حریم خصوصی افراد جامعه است».
مگر میتوان فراموش کرد روزهای پیش از انتخابات نهم را که با تمام توان و با هزاران استدلال، مردم و به خصوص طبقه متوسط و بالای جامعه که «آزادیهای اجتماعی بیسابقه خود پس از انقلاب را بدون شک مدیون حاکم شدن تفکر اصلاحطلبانه بر کشور» بودند، به شرکت در انتخابات فرا میخواندیم و آنها را «به وضوح» به فرارسیدن چنین روزهایی که «هم جنگی ویرانگر کشورمان را تهدید خواهد کرد و هم شخصیترین حوزههای زندگیشان، مورد تاخت و تاز حکام قرار خواهد گرفت» بشارت میدادیم اما از سوی اکثر همین افرادی که این روزها حریم خصوصیشان در خیابانها هیچ حریمی ندارد، مورد استهزاء و تمسخر قرار میگرفتیم یا اینکه متهم میشدیم «برای رای آوردن، مردم را از لولو میترسانیم».
تصور بنده این است که شرایط کنونی کشور بر همگان اثبات کرده که تحریم انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری که مبتنی بر تفکر «با نبودن اصلاحطلبان و حتی تکنوکراتهای اعتدالگرا در دولت هیچ اتفاقی در کشور نمیافتد» شکل گرفت، تا چه اندازه «بیمبنا، اشتباه، نابهجا و بدعاقبت» بود بنابراین، پیش و بیش از هر مسئلهای بر دوستانی که «آن انتخابات را تحریم کردند و این شکوهها را سر میدهند» واجب است تا به نقد گذشته خود دست بزنند و اشتباه گذشته خود را شجاعانه بپذیرند.
یادداشت اخیرم در نقد مواضع دبیرکل حزب مؤتلفه اسلامی، اگرچه به صورت نصف و نیمه به چاپ رسید اما همان هم کفایت میکرد تا با واکنش شخص «محمدنبی حبیبی» دبیرکل این حزب روبرو شود.
روز گذشته که برای یک مصاحبه تلفنی با دبیرکل مؤتلفه تماس گرفته بودم، پس از انجام مصاحبه با پرسش حبیبی روبرو شدم که از من خواست تا توضیح بیشتری درباره یاداشت مورد اشاره بدهم.
حقیقتا تصور نمیکردم که دبیرکل حزبی مانند مؤتلفه شخصا فرصت مطالعه تمام مطالب روزنامهها را داشته باشد اما بعدا متوجه شدم که یادداشتم توسط اعضای روابط عمومی این حزب به دست وی رسیده است.
به علت اینکه لینک مطلب را در روزنا پیدا نکردم، مختصر و مفید بگویم که نقد من به موضع مؤتلفه و رهبران آن این است که به چه علت احزابی (غالبا اصلاحطلب) که خود را «سوسیال دموکرات» یا «لیبرال دموکرات» یا معتقد به هر مرام سیاسی دیگری میدانند، تکفیر میکنند و آنها را از به کار بردن این واژهها نهی میکنند؟
استدلال هم روشن است؛ احزاب طبق تعریف کلاسیک خود محل سیاست ورزی حرفهای هستند و در سیاست ورزی حرفهای، گریزی از به کارگیری واژگان و مفاهیم حرفهای سیاسی که لاجرم مفاهیم غربی هستند، نیست. حال اینکه حزب شما مشارکت باشد، یا اعتماد ملی و نهضت آزادی و یا حتی مؤتلفه اسلامی، تفاوتی در اصل مسئله به وجود نمیآید. به عبارت سادهتر، هنگامی که عدهای با هرگونه مشی و مرام سیاسی و ایدئولوژیک پذیرفتهاند که در قالب یک «حزب» به فعالیت سیاسی بپردازند چارهای ندارند جز آنکه مفاهیم سیاسی را هم به رسمیت بشناسند یا حداقل اینکه احزاب دیگر را به خاطر استعمال آنها طرد و تکفیر نکنند.
توضیحی که اگرچه در یادداشتی که به «اعتماد ملی» داده بودم، به علت آنچه که دوست خوبم مهران قاسمی دبیر سرویس بینالملل این روزنامه آن را «کمبود فضا در صفحه آخر» بیان کرده، به درستی منعکس نشد اما از ذهن حبیبی دور نمانده بود و جالب اینکه دبیرکل مؤتلفه هم در همان ابتدای گفتوگویمان تصریح کرد که «متوجه یک خط در میان بودن یادداشت فوق شده بود».
با این حال، حبیبی دیروز در توضیح مواضعش به صراحت اذعان کرد که «رای اکثریت را همیشه حق نمیداند» و ایراد او و مجموعه حزب مؤتلفه اسلامی به «دموکراسی» در این است که «اگر رای اکثریت در موضوع یا موضوعاتی خاص، خلاف ارزشهای اسلامی باشد، قابلیت اجرا ندارد».
وی در این راستا توضیح داد که «گاه واژههایی مانند سوسیال دموکرات یا لیبرال دموکرات، به فارسی ترجمه میشوند و از آنها مفاهیمی مانند مردمسالاری دینی استیفاد میشود که تا این حد قابل پذیرش هستند اما هنگامی که یک حزب ایرانی در توصیف خود از عین این واژهها استفاده میکند، اولین معنایی که برداشت میشود این است که آن تشکل اساسا حکومت دینی را قبول ندارد».
دبیرکل مؤتلفه به نکته دیگری هم اشاره کرد: «در تفکر لیرال دموکرات یا سوسیال دموکرات، هنگامی که اکثریت پارلمان یک کشور قانونی را به تصویب برساند، این قانون هم مشروعیت دارد و هم مقبولیت».
حبیبی بر این مبنا گفت: «چند سال پیش قانونی در مجلس انگلستان تصویب شد که ازدواج همجنس بازان را قانونی میکرد اما من و شمای مسلمان چگونه میتوانیم چنین قانونی را که با رای اکثریت هم تصویب شده، دارای مشروعیت بدانیم؟»
وی البته به این نکته هم انگشت گذاشت که «قاعدتا امکان این وجود ندارد که در شهرهای اروپایی هم قانونی را تصویب کرد که شهروندان آنها را از نوشیدن مسکرات بازداشت».
دبیرکل مؤتلفه سخنان خود را با این تاکید به پایان رساند: «غربیها میگویند رای اکثریت حق است و کاری هم به خدا ندارند اما اعتقاد ما این است که اگر تمام مردم کره زمین در یک رفراندوم به ازدواج همجنس بازان رای مثبت بدهند هم نمیتوان این مسئله را در ایران قانونی کرد».
هنگامی که نوبت به من رسید به حبیبی توضیح دادم این بود که « استدلال موافقان دموکراسی این است که رای اکثریت حق است به علت اینکه اگر رای اکثریت اجرا نشود، رای اقلیت یا رای فردی جایگزین آن میشود که اولین ثمره چنین ترکیبی دیکتاتوری و استبداد است».
در ثانی، «نمیتوان به صرف اینکه به عنوان مثال در انگلستان ازدواج همجنس بازان با رای اکثریت شکل قانونی به خود گرفته، رای اکثریت را در ایران هم فاقد مشروعیت سیاسی یا دینی دانست کما اینکه با ذهنیتی که قرنهاست در تار و پود فرهنگی جامعه ما ریشه دوانده، حالا حالاها نگرانی از بابت قانونی شدن ازدواج همجنس بازان یا مسائلی مانند این در ایران معنا ندارد».
در دفاع از احزاب اصلاحطلب هم البته استدلالهای خود را مطرح کردم و در انتها تاکید کردم که «حزب مؤتلفه که خود در چند انتخابات گذشته قربانی جریانی شده که در حذف رقیب مراعات هیچ قاعده بازی را نمیکند، نباید چنین رفتارهایی که از آنها بوی حذف اصلاحطلبان به مشام میرسد را سرلوحه کار خود قرار دهد».
مناظره تلفنی من با دبیرکل مؤتلفه البته ادامه یافت و در نهایت هم قرار شد تا در یک مصاحبه حضوری رودررو این مسائل را مطرح کنیم؛ طبیعی هم بود که هیچکدام نتوانیم دیگری را به دست برداشتن از تفکرات خود مجاب کنیم و مانند روز روشن است که این اتفاق هرگز هم رخ نخواهد داد اما نکتهای که در این میان برای من بسیار جالب مینمود، این بود که «مجموع تحولات و فعل و انفعالات سیاسی کشور در یک دهه گذشته، باعث شده تا رهبران ارشد حزبی مانند مؤتلفه اسلامی که در روزگاری نه چندان دور کمتر رسمیتی برای نقد مخالفان و منتقدان قائل بودند و نمونه بارزی از اعتقاد ایشان به پاسخگویی به افکار عمومی و رسانهها در پیشینه آنها وجود ندارد، اکنون در قامت مدافعان پروپاقرص فضای آزاد انتقادی، ظاهر میشوند و پاسخگوی اقدامات و اظهارات خود هستند».
البته نکتهای که نباید آن را فراموش نمود این است که هزینهای که برای رسیدن به این نقطه پرداخت شد هم هزینه ارزانی نبود.
پینوشت مهم: این یک گفتوگوی غیررسمی و شخصی بود، از دوستان عزیز خواهش میکنم به هیچ عنوان آن را رسانهای نکنند.
چرخش روزگار را میبینید...؟؟!
سوسک از موش میترسه، موش از گربه!
گربه از سگ میترسه، سگ از مرد!
مرد از زن میترسه، زن از سوسک...!!!
ای بسوزه پدر این روزگار....
طرح مبارزه با بدحجابی یا به عبارت بهتر طرح مبارزه با بدحجابان از دیروز آغاز شد. از دیروز مردم در خیابانها و میادین اصلی شهر تهران شاهد کماندوها، نیروهای لباس شخصی، خودروها و زنان پرسنل نیروی انتظامی بودند که با تذکر، اخم، لبخند و گاه هل دادن و بازداشت بدحجابان سعی داشتند تا یکی از این دو شرط را تحقق بخشند: «یا بدحجابان را متنبه و آنها را به زور به بهشت بفرستند و یا اینکه با امن و پاکیزه نگاه داشتن میدان دید باقی افراد، ایشان را بهشتی نمایند».
به هر حال، از دیروز مانتوها بعضا گشادتر شدند، تعدادی از روسریها اندکی کلفتتر شدند و چند سانتیمتری جلوتر آمدند، قد برخی شلوارها هم مقداری کش آمد و در یک جمله «ظواهر تغییر یافتند» اما پرسش اصلی این است که «در کنار این تغییر ظواهر، آیا تغییری در باطن افراد هم به وجود آمد؟ و آیا هیچ کدام از بانیان و مسئولان طرح مبارزه با بدحجابی یا بدحجابان از خود پرسیدهاند که با باطن افراد چه میتوان کرد؟ یا اساسا صرف تغییر ظاهر این جامعه درب و داغان ما (به فرض محال موفقیت در اجرای این طرح)، مردم و اجتماع را به سوی بهشت برین رهنمون خواهد کرد؟» و البته بینهایت پرسشی دیگر از این قبیل و در همین راستا که پس از وقوع انقلاب اسلامی در ایران به کرات آنها را شنیدهایم.
بدون شک، یکی از بزرگترین آفاتی که میتواند از یک فرد تا یک جامعه را تحت تاثیر تبعات ناخوشایند و نامناسب خود قرار دهد همان «تغییر ظواهر بدون تغییر درونی» است که البته نتایج و نمونههای این «آفت» پس از پیروزی انقلاب و آنگاه که نوعی نگاه بر جامعه و تصورات حاکم شد که طی آن مردان به صرف برخورداری از محاسن، موهای به هم ریخته و شلوارهای گشاد و پیراهنهای بر روی آن و زنان به صرف پوشش چادر (مجموع عواملی که ظاهر افراد را میسازد اما تاثیری در باطن آنها ندارد) عزیز بودند و لایق ارج و قرب و عزت، به نیکی مشاهده شد. منتهی آنگونه که طی این 28 سال ثابت شده، طرز تفکری در میان بخشی مهم و تصمیمگیر در نظام ما وجود دارد که تنها به فکر«تغییر ظواهر» است و در این مسیر هیچ دغدغهای درباره اینکه چه اتفاقی در «دل و بطن» جامعه و افراد آن رخ میدهد، ندارد.
چه میدانیم...؟؟! شاید هم ما در اشتباه باشیم و بهشت را به بهانه دادند و نه به بها....
اگر شخص یا اشخاصی فکر کردهاند که با به یاری طلبیدن و مدد جستن از داوران ناداور و نامردان بیانصاف، میتوانند مانع قهرمانی و حضور مجدد استقلال در جام باشگاههای آسیا شوند، کور خواندهاند.
در روزی که ناداور مسابقه استقلال و سپاهان، ضربه مرگبار مدافع سپاهان بر روی داسیلوا در محوطه جریمه این تیم و آبشار والیبالی یکی دیگر از مدافعان سپاهان در 18 قدم خودشان را پنالتی نگرفت و در کمال ناباوری یک پنالتی مفت و بادآورده در دقیقه 90 را به تیم اصفهانی هدیه کرد، حتی از دستان «وحید طالبلو» که مسیر توپ را تشخیص داده بود هم کاری برنیامد و سپاهان در نهایت به لطف ناداوران برنده بازی شد.
اما یک نکته در انتهای مسابقه بسیار جالب بود؛ بازیکنان سپاهان پس از گل هدیه داده شده دقیقه 90 و بعد از پایان مسابقه انگار «تیم قهرمان دنیا را برده بودند»!!! که در استادیوم نقش جهان دور قهرمانی زدند و آنگونه پایکوبی کردند.(البته این تصورشان چندان هم غلط نبود)
در به وجود آمدن فضای ضد استقلالی در مسابقه دیروز البته نقش شانتاژها و جوسازیهای رسانهای چند هفته اخیر مغرضان و دشمنان استقلال و در راس آنها مسئولان پرسپولیس که چند سالی است تمام فکر و ذکرشان نه قهرمانی و یا حتی حضور در جمع 5 تیم اول کشور که ممانعت از سقوط به دسته پایینتر است را نادیده گرفت.
لاکنهو مع هذا، نکته اصلی که نباید نادیده گرفت این است: استقلال با تمام ناداوریها و نامردیهایی که در حقش میشود، بدون یک تیم کامل و حتی بدون کادر مدیریتی و سرپرستی، هنوز صدرنشین لیگ است و با کمک سیل خروشان هوادارانش 4 بازی باقیمانده در تهران را قاطعانه میبرد و قاطعانه برای دومین سال پیاپی قهرمان ایران میشود.
