تبليغاتX
بوی خاک
قفل یعنی کلیدی هست

 

۱) دوستان گرامی روزنامه اعتماد ملی زحمت کشیدند و بلایی بر سر اولین یادداشتی که برای انتشار به ایشان داده بودم، آوردند که حسابی مرا شرمنده خودشان کردند.

 

این «پوست کنی» شامل حذف مقدمه، موخره، سابقه موضوع و نتیجه گیری یادداشت فوق شد. البته تنها دلیلی که باعث شد این یادداشت را برای انتشار به اعتماد ملی بدهم، به علت این بود که موضوع آن درباره نقد بخشی از مصاحبه دبیرکل حزب موتلفه اسلامی با همین روزنامه بود وگرنه حیف آفتاب خودمان نیست....

 

۲) وبلاگ حوزه غرب تهران جبهه مشارکت، فعالیت مجدد خود را آغاز کرد. از این پس می توانید برای اطلاع از آخرین اخبار مربوط به این حوزه و اطلاع از برنامه های در دست اجرا به این وبلاگ مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در جمعه 31 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

واقعیت این است که این روزها بزرگترین مشکل سرویس سیاسی آفتاب، کمبود یا به عبارتی «ته کشیدن» تیترهای مناسب برای توضیح گفتار و کردار دولتمردان دولت نهم و در راس آنها شخص رئیس جمهور است.

 

موضوع از این قرار است که همزمان با بحث شیرین تغییر نام شهرستان «گاوبندی» به «پارسیان» با یک رفراندوم کلامی 10 ثانیه‌ای توسط احمدی‌نژاد؛ رئیس جمهور محترم روستای «خسرو  و شیرین» که مالکیت آن سالهاست مورد اختلاف «آباده» و «اقلید» در استان فارس است را به ثمن بخس به آباده بخشید و خیال همه را (حتی مردم اقلید که منتظر ورود احمدی‌نژاد به شهرشان بودند) راحت کرد!

 

تعجب نکنید! رئیس جمهور که در جمع مردم آباده سخن می‌گفت، در پاسخ به درخواست مردم فوق‌الذکر مبنی بر اعطای «خسرو و شیرین» به آباده با صدای بلند فریاد زد: «خسرو و شیرین هم مال شما!»

 

دقایقی پیش با دوستان صحبت از این بود که اگر به سبک و سیاق فیلم‌های هالیوودی بنا بر این بود تا بر روی اقدامات و سخنان عجیب رئیس جمهورمان شماره بگذاریم و آنها را به عنوان مثال به صورت «اقدام عجیب احمدی‌نژاد 1»، «اقدام عجیب احمدی‌نژاد 2»، «اقدام عجیب احمدی‌نژاد 3» و.... تیتر می‌کردیم، سر این رشته به ماه می‌رسید.

با این حال، تصور بنده این است که این اقدامات هرچه نباشند، عملی کردن وعده اولیه رئیس جمهور در توجیه انجام سفرهای استانی که همان «از بین بردن کاغذ بازی و بوروکراسی اداری و اتخاذ سریع تصمیمات مهم مربوط به استان‌ها» است، بوده و از این منظر جای توجه و تشویق دارد. 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در پنجشنبه 30 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

اصل خبر به همین سادگی است: بیژن صباغ دانشجوی دانشگاه مازندران، شنبه این هفته به جرم فعالیت‌های دانشجویی در روز روشن و در مقابل چشمان مسئولین انتظامات و حراست دانشگاه، بازداشت یا به عبارت بهتر ربوده شد. به دنبال این مسئله، تعداد زیادی از دانشجویان این دانشگاه در مقابل دفتر ریاست و در محوطه دانشگاه تجمع کرده و برخی هم با اعتصاب غذا خواهان آزادی این دانشجو شدند تا اینکه دو روز بعد از بازداشت دانشجوی فوق، مامورین لباس شخصی با ورود به دانشگاه مازندران!! 15 تن دیگر از دانشجویان را هم بازداشت کردند. 9 نفر از این 15 دانشجو یک روز پس از ربوده شدن، آزاد شدند اما 6 دانشجوی دیگر تا امروز در بازداشت هستند و مشخص هم نیست کی آزاد می‌شوند.

 

نکته جالب ماجرا البته این است: آنگونه که خانواده و برخی دانشجویان دانشگاه مازندران می‌گویند، بازداشت 15 دانشجوی بعدی با شکایت رئیس دانشگاه صورت گرفته است!!!

 

به شخصه، تنها خاطره‌ای که از دانشگاه مازندران به خاطر دارم مربوط به دوران تبلیغات انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری و سفری است که در کنار دکتر معین به استان‌های مازندران و گلستان داشتیم و دانشگاه مازندران هم یکی از مکان‌های سخنرانی ایشان بود.

 

به یاد می‌آورم که ازدحام دانشجویان در سالن محل سخنرانی دکتر معین به قدری زیاد بود که سالن در آستانه انفجار قرار داشت بنابراین مسئولین دانشگاه در آخرین لحظات تصمیم گرفتند تا محل سخنرانی را از آنجا به نمازخانه بزرگ دانشگاه منتقل کنند.

 

با این حال دو حادثه در جریان سخنرانی دکتر معین در دانشگاه مازندران باعث آن شد تا آن روز هرگز از خاطر من فراموش نشود؛ « اول پیش‌بینی نکردن یک صندلی ساده برای نشستن دکتر بر روی آن که در نهایت و به رغم آنکه بالاخره یک صندلی برای نشستن فراهم شد، به خواست دکتر به سخنرانی طولانی مدت و ایستاده او منجر شد و دوم شعارهای تند و تیز و اهانت‌های بنفشی که جمعی حدودا 50 نفره از میان تقریبا 1000 نفری که کاندیدای اصلاح‌طلبان را تشویق می‌کردند، به دکتر معین و همراهانش نثار شد».

 

احتمال زیادی می‌دهم که تعدادی از دانشجویان ربوده شده اخیر در میان آن 50 نفر حضور داشته بودند اما نمی‌توانم بپذیرم که این دانشجویان با هر روش سیاسی و منش ایدئولوژیکی که از آن برخوردارند، بدین سان ربوده شده و در دانشگاه آن هم در روز روشن مورد تهاجم قرار بگیرند.

 

نحوه برخورد مامورین امنیتی با دانشجویان دانشگاه مازندران آنگونه که دوستان این افراد و خانواده‌هایشان می‌گویند، یادآور برخوردهای لباس شخصی‌ها با دانشجویان در روزهای سیاه 18 تیر است.

 

چگونه است در سالی که «اتحاد ملی و انسجام اسلامی» نام گرفته،‌ با دانشجویانی که تنها گناهشان «به سان حاکمان نیندیشیدن» است اینگونه برخورد می‌شود؟؟؟ اگر مانند حکام فکر نکردن و مانند حاکمان سخن نگفتن جرم است که همه «ما» ‌مجرمیم و در ابتدای صف انتظار....

 

البته پس از آن هشدار تند و تیز ویز اطلاعات و سپس عملیاتی کردن آن با تئوری «براندازی نرم جنبش زنان و جنبش دانشجویی» توسط خود ایشان، باید هم انتظار چنین برخوردهایی با دانشجویان و چنان برخوردهایی با زنان می‌رفت اما فکر نمی‌کردم به این زودی....

 

کلاه‌های خودتان را محکم بچسبید اما خیالتان راحت باشد، این گرد و خاکی که می‌بینید از طوفان نیست....

 

بیانیه 36 انجمن اسلامی دانشجویی در این خصوص 

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در چهارشنبه 29 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

این مسئله که اگر گاف‌های عظیمی که وزرا، معاونین و مدیران دولت احمدی‌نژاد و حتی خود وی، در سخنان و اظهارنظرات خود پیرامون مسائلی که به جنبه‌های ارزشی یا مذهبی مربوط می‌شود، توسط افراد هم‌تراز این افراد در دولت خاتمی صورت می‌گرفت چه «وا اسلام» هایی که سر داده نمی‌شد، چه تلفن‌ها و پیغام‌هایی که از قم و مشهد و.... به نهاد ریاست جمهوری واصل نمی‌شد و چه کفن پوشانی که این ور و آنور به خیابان‌ها نمی‌ریختند، به ظاهر که مورد تایید و اتفاق عمومی است اما پذیرش این امر نباید مانعی برای مقایسه رفتار دو رئیس جمهور در حمایت از مدیران ارشد و افراد نزدیک به آنها شود.

 

قطعا هنوز خاطرات تلخ برخوردها و فشارهایی که جناح اقتدارگرا و پیاده نظام آن در حد فاصل تشکیل دولت اول خاتمی با مدیران و نزدیکان وی صورت داد که طیف گسترده‌ای از اقدامات که از «کشیده زدن به صورت وزرای دولت» تا «برکناری مدیران دولتی با رای دادگاه» و  یا حتی «به زندان انداختن» آنها را شامل می‌شد، در اذهان باقی مانده است. این برخوردها البته همگی «رو» بودند و آنچه که در «پشت پرده» بر اصلاح‌طلبان و دولت اصلاحات می‌رفت خود حکایتی دیگر داشت.

 

در این میان، سرنوشت عبدالله نوری‌، سعید حجاریان، عطاءالله مهاجرانی، مصطفی تاج‌زاده، غلامحسین کرباسچی و بسیاری دیگر از نزدیک‌ترین افراد به خاتمی، نمونه‌هایی هستند که حذف سیاسی و فیزیکی آنها توسط مخالفان اصلاحات، با کمترین مقاومت ممکن از سوی رئیس دولت اصلاحات روبرو شد.( متن پاسخ سراسر استیصال خاتمی به استعفای مهاجرانی را به یاد دارید؟)

 

البته این افراد همه چهره‌هایی بودند که حذف آنها به واسطه نامشان، با واکنش افکار عمومی (که در آن سالها با افکار عمومی امروز فرق داشت) مواجه می‌شد اما آیا کسی مظلومیت آن دانشجویان بی‌پناه دانشگاه تهران را هم به یاد می‌آورد که چگونه روزها و هفته‌ها پس از 18 تیر، در انتظار عیادت یا حتی حمایت لفظی مردی که با تلاش آنها رئیس جمهور شده بود ماندند و در انتها هیچ چیز نصیبشان نشد جز کمیته‌های انظباطی و محرومیت از تحصیل و زندان.... روایت «کوتاه آمدن» های خاتمی در هشت سال ریاست جمهوریش البته مثنوی هفتاد من کاغذ است که ذکر آنها به نگارش کتابی جداگانه نیاز دارد.

 

 نقش خاتمی در این قیل و قال‌ها مشابه مدافع آخر یک تیم فوتبال در میدان مسابقه است که هرگاه به جلو بیاید، تیم خود را به جلو می‌کشاند و هرگاه عقب بنشیند، تیم را نیز همراه با خود به عقب می‌کشاند و خاتمی در این جام، ضعیف ترین مدافع آخر بود. البته در این میدان، ایستادگی سرسختانه سید خندان در ماجرای حذف غده سرطانی درون وزارت اطلاعات به دنبال وقوع فاجعه قتل‌های زنجیره‌ای «استثنایی» بود که نه تنها صحت مسئله مورد اشاره را تایید می‌کند بلکه می‌توانست درسی هم برای ادامه مسیر باشد اما چه دانش‌آموز بی‌استعدادی بود این دانش‌آموز....

 

حال به موارد مشابهی که در دولت نهم رخ داده بنگریم و مقایسه کنیم رفتار مردی را که نه آن شور و نشاط ملی و اجماع عمومی و رای 20 میلیونی سید خندان را در پشت سر دارد و نه آن همه حمایت بین‌المللی را در کنارش اما در پشتیبانی و حمایت از مدیران و نزدیکانش، نه حوزه علمیه قم و مشهد می‌شناسد و نه از کفن پوشان خیابانی هراسی دارد، نه به نارضایتی و شکوه‌های بدنه اجتماعی حامیش وقعی می‌نهد و نه حتی پاسخی به تلگرام‌ها و تلفن‌ها و پیغام‌ها و پسغام‌های مراجع تقلید می‌دهد.

 

آزادی حضور زنان در استادیوم‌ها، نامه فدایت شوم به پاپی که به پیغمبر اسلام توهین کرده بود، سوال و جواب‌های «بی‌نظیر» آزمون فرهنگیان، فتوای آزادی حجاب در ایران توسط رئیس سازمان میراث فرهنگی و تماشای شوی رقص ترکی تا انتها توسط همین شخص، مدیرعاملی مهرداد بذرپاش 28 ساله با آنهمه ژست عدالت‌خواهانه بر کمپانی عظیم پارس خودرو، سربار جامعه خطاب کردن جانبازان و «حراف» خطاب کردن پیغمبر توسط رئیس دانشگاهی که قرار بود وزیر علوم دولت نهم بشود و البته جزو نزدیک‌ترین افراد به رئیس جمهور است و افشای متعدد تخلفات مالی مدیران دولت احمدی‌نژاد به اضافه هزاران نمونه  دیگر که تعداد آنها تنها قابل مقایسه با کوتاه آمدن‌ها و عقب‌نشینی‌های خاتمی در دوران ریاست جمهوریش است، آنقدر فشارهای پیدا و پنهان حوزه‌ها و مراجع و روحانیون و بدنه اجتماعی این طیف و حتی بدنه اجتماعی حامی احمدی‌نژاد بر دولت وی را زیاد کرد که اگر این فشارها بر دولت خاتمی وارد شده بود یا این اقدامات و سخنان در دولت او رخ داده بود،‌ به استعفای چندباره کل دولتش منجر می‌شد.

 

اینها را نوشتم تا بگویم اگررئیس این دولت به اندازه کل تاریخ هم ایراد و اشکال داشته باشد، حداقل این یک حسن را دارد که با تمام توانش در حمایت از نیروها و مدیرانش ایستاده و این مسئله را به درسی برای رئیس دولت پیش از خودش تبدیل کرده است.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در دوشنبه 27 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

اینکه شما فیلم (( جانشین هادساکر )) محصول  1994 آمریکا و آلمان را به وسیله  DVDیا VHS در منزل خود مشاهده کنید یا اینکه آن را در میان فیلم‌های نوروزی شبکه یک سیما که سیاست‌های رسمی سازمان صدا و سیما از طریق آن اعلام می‌شود تماشا کنید، دو مقوله جداگانه هستند که تفاوت میان آنها از زمین تا زیرزمین است.

 

داستان این فیلم که تمی کمدی – کلاسیک دارد و بازی‌های درخشان (( تیم رابینز )) و (( پل نیومن )) را در خود جای داده‌است، به یک شرکت عظیم آمریکایی مربوط می‌شود که مدیرعامل آن ( هادساکر بزرگ ) از فرط خوشحالی از میلیاردرشدنش، خود را از میان جلسه هیئت مدیره و از بالای ساختمان بلند شرکت که به نظر می‌رسد انتها ندارد، به پایین پرت می‌کند و می‌کشد. اعضای هیئت مدیره هم که به شدت تحت تاثیر مشاور برجسته هیئت مدیره (( سیدنی ماسبرگر )) با بازی ( پل نیومن ) قرار دارند، تصمیم می‌گیرند تا با انتخاب یک (( فرد احمق )) به عنوان مدیرعامل، ارزش سهام شرکت را کاهش دهند تا پس از آن بتوانند یکجا تمام سهام را بخرند.

 

اینگونه است که قرعه به نام کارمندی می‌افتد که (( اولین روز )) کاری خود را در پایین ترین پست این شرکت می‌گذراند ( تیم رابینز ). اما در این میان، اعضای (( هیئت مدیره )) فریب (( ظاهر احمقانه و کودن )) این شخص (( جوان )) را می‌خورند زیرا (( برخلاف )) این ظاهر ساده لوحانه، وی از (( هوش و نبوغی خاص )) برخوردار است که بعدا به وسیله همین نبوغ، در مقابل (( برنامه‌های هیئت مدیره )) و (( مشاور بانفوذ )) شرکت می‌ایستد.

 

قصد ندارم تا در این فرصت به نقد سینمایی (( جانشین هادساکر )) بپردازم چون نه در آن تخصصی دارم و نه مجال آن وجود دارد اما پخش این فیلم زیبا از طریق شبکه یک سیما که همانگونه که نوشتم وظیفه اعلان سیاست‌های رسمی سازمان صدا و سیما را بر عهده دارد و نیز مقایسه و انطباق (( شرایط حاکم بر شرکت هادساکر )) با (( شرایط حاکم بر کشورمان طی چند سال گذشته )) و به خصوص روال اخیر کاملا متفاوت تلویزیون در پخش فیلم‌ها و برنامه‌هایی که تماشای آنها در تلویزیون ایران  تا همین چند سال پیش غیرقابل تصور بود، نتایجی را بر فرد (( تحمیل )) می‌کند که بسیار جالب توجه است.

 

من که این فیلم را (( با منظور )) دیدم بنابراین اگر شما هم این فیلم را تاکنون ندیده‌اید، پیشنهاد می‌کنم حتما این کار را انجام دهید، آن هم (( با منظور )).

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در یکشنبه 26 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

دنیای من آنقدر پر است از آرزوهای رنگارنگ وبی‌شماری که که برآورده نشدن آنها مانند رنگ‌هایشان بر من روشن است و شاید البته این شرط لازم تبدیل یک «خواسته» به یک «آرزو» باشد که من معتقدم آرزوها نباید که برآورده شوند....

 

از سویی دیگر، در این چند روزی که از دعوت منیره خانم شعبانپور از من برای بازی بیان آرزوهایم می‌گذرد، تازه دریافتم که چقدر سخت است این «بازی» و سخت‌تر از آن «دانستن» این بود که به واقع آرزوهای من چه هستند...؟  آنهم هنگامی که مجبور باشم از میان اینهمه تنها 5 تایشان را بیان کنم. آرزوهایی که برآورده شدن برخی از آنها متضمن نفی برخی دیگر است و چه دردیست تصور این فاجعه....

 

بنابراین، من 5 آرزوی خود را می‌گویم بدون اینکه بدانم اولویت با کدام یک از آنها است و با دانستن اینکه هرگز برآورده نخواهند شد:

 

۱) آرزو یا وحشت...؟ بزرگترین وحشتم آرزویم هم هست. وحشت از مورد آزمایش قرار گرفتن و آرزوی اینکه هرگز در محک آزمایش (تفاوتی ندارد که از جانب خالق باشد یا مخلوق) قرار نگیرم....

 

۲) آزادی؛ توصیفی برای این واژه به اندازه وستعتش در ذهن ندارم....

 

۳) آرزوی بازگشت و توقف ابدی در روزهایی که هر لحظه‌اش برایم آرزو هستند، لحظه‌ای رهایم نمی‌کند....

 

۴) آه اگر لحظه درک شکوه آن لحظه فرا برسد....

 

۵) آرزوی زندگی در فانوس دریایی خودم، بر روی صخره‌ای که موج‌ها چنان خودشان را بر پایش بکوبند که روز و شب این هراسم باشد که صخره و فانوس هر لحظه فرو ریزند و ماهی‌گیری.... و هر روز فرسنگ‌ها دوچرخه سواری در زیر باران سیل آسا و درمیان گل ولای‌ها تا اولین فاصله‌ای که آدمی یا آدم‌هایی صیدم را به چندرغاز از من بخرند....

 

۰) راستی! من آرزویی داشتم که سال‌هاست برآورده شده است. پس روزگار را چه دیدید؟ شاید باقی آرزوهایم هم برآورده شدند....

 

پی‌نوشت: به مانند یلدا بازی که قواعد بازی را رعایت نکردم و به جای ۵ نفر ۱۵ نفر را به بازی دعوت کردم، این بار هم برای ادامه این روند قانون شکنی و بازی از الپر، محاوره، محتضر، صمیمانه‌تر، دکتر ارغنده‌پور، حمید، دختری از نسل ونوس، پرسش سوزان، فریاد زیر آب، از هر دری سخنی، میرا، از لس‌آنجلس تا قزوین، مترسک فیلسوف، جنون فانی، سنجاقک، نی‌ستی، روزمرگی، مرثیه‌های خاک، مانامهر، آش ایرونی، بتکده، من او هستم، نقطه دید، بند 209، شهر سایه، سرود ققنوس، موج مرده و دل‌نوشته‌های یک روزنامه‌نگار دعوت می‌کنم تا آنها هم در این بازی شرکت کنند.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در چهارشنبه 22 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

خوب! الحمدالله تکلیف همه با آدمهای بدحجاب روشن شد و آنگونه که رئیس پلیس محترم تهران توضیح داده‌اند، بدحجاب‌ها باید منتظر باشند تا از اول اردیبهشت دستگیر شوند و پس از آنکه توسط مشاوران زن ارشاد شدند، به خانواده‌هایشان تحویل داده شوند.

 

حال این پرسش حیاتی مطرح است که اساسا بدحجابان چه جور آدمهایی هستند؟

 

طبق گفته سردار رادان فرمانده پلیس پایتخت، خانم‌های بدحجاب آنهایی هستند که تمام این خصوصیات را یکجا دارند:

بیمار روانیند، بی‌هویتند، انحراف اخلاقی و اختلال شخصیتی دارند ولی متاسفانه اعتماد به نفس ندارند و دچار سردرگمی هم هستند و سایر خصوصیاتی که نشد مرتبشان کنم....

 

تازه! این‌ها همش 10 درصد جامعه آنهم جامعه زنان را تشکیل می‌دهند و 90 درصد زنان ما در تهران و بالطبع 99 درصد زنان کشورمان خانم‌های باحجاب هستند.

 

مصادیق بدحجابی:

 

شلوار کوتاه، شال کوچک که موها را نپوشاند، مانتوی کوتاه و تنگ و لباس‌های بدن‌نما

 

مکان‌هایی که بدحجابان در آنها امنیت ندارند:

 

داخل اتوموبیل خود یا فامیل و خانواده، درون آموزشگاه‌ها و اماکن عمومی و هر محل دیگری!!! (نگران نباشید! در خانه خودتان می‌توانید راحت بگردید)

 

آنهایی که باید ازشان ترسید:

 

افراد لباس شخصی که اوراق هویت دارند، ماموران راهنمایی و رانندگی، ماموران گشت ارشاد، فولکس واگن، الگانس

 

آنهایی که نباید ازشان ترسید:

 

بسیجی‌ها!!!

 

توضیح ضروری: مدت اجرای این طرح نامعلوم است و فاز دوم آن آقایان را هم شامل می‌شود بنابراین به آقایان گرامی توصیه می‌کنم که تا اطلاع ثانوی از خرید و پوشیدن مانتو و شلوار و شال و هر چیز کوتاه دیگر و نیز استعمال اقلام و لوازم آرایشی جدا خودداری کنند.

 

تذکر: خانم‌های محترم فراموش نکنند که از اول اردیبهشت یا وضعیتشان خیلی زننده نباشد یا اینکه اگر قرار شد دستگیر شوند، مقاومت نکنند چون آنموقع است که هم بازداشت می‌شوند و هم پرونده‌شان به مراجع قضایی می‌رود.

 

نکته: یه وقت فکر نکنید پلیس طبق خواست خود یا امت حزب الله این طرح را اجرا می‌کند؛ خانواده و پدر و مادر خود شما بدحجابان از پلیس درخواست کرده‌اند که با شما برخورد کند.

 

نکته ۲: روند وقایع سال‌های اخیر در کشور ما به گونه‌ای بوده که بسیجی‌های عزیز بیشتر از پلیس، اهل تساهل و تسامح شده‌اند.

 

اندوه: کمیته! کجایی که یادت بخیر....

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در دوشنبه 20 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

دوست گرامی جناب آقای احمدعلی حسینی نقدی را به روال طی‌شده و مطالب نگاشته شده در بوی خاک از فروردین‌ تا اسفندماه 1385 نوشته‌اند که برای من بسیار جالب توجه بود. جالب توجه از این رو که اگر در طول سال گذشته مطالب این وبلاگ چه به صورت تک به تک و چه به شکل کلی، به کرات مورد نقد دوستان و بزرگان از طرق مختلف کامنتی،‌ تلفنی، حضوری و..... قرار گرفت اما این نقد بیشتر از آن رو برای من جالب توجه بود که در قامت یک «منتقد از بیرون» به بیان روایی سیر یک‌ساله بوی خاک پرداخت و همینگونه است که انسان درمیابد که در انجام کارش تا چه حد دچار نقاط ضعف و کاستی‌های متعدد بوده است. بنابراین با خواندن نقد فوق آقای حسینی، بهتر می‌توانم به بوی خاک در سال 85 نمره بدهم. (نمره‌ای که قطعا نمره بالایی نیست)

 

با این مقدمه و به علت آنکه پاسخ و ارائه توضیح به تک تک مطالب مطرح در نقد جناب حسینی، مثنوی هزار من کاغذ می‌شود، اجازه می‌خواهم تنها به این نکته اشاره کنم که خط فکری حاکم بر نقد فوق را دربست می‌پذیرم اما دلیلی قانع کننده (حداقل برای خودم) در توجیه عملکرد سال 85 بوی خاک دارم که در یک عبارت اینگونه شرحش می‌دهم: «خود بودن».

 

واقعیت امر هم همین‌است؛ برای منی که وبلاگ‌نویسی را بدون حتی آشنایی چندان زیادی با این پدیده، در دوران حاکم شدن جریان عجیب و غریب کنونی بر کشور آغاز کردم؛ به عنوان یک خبرنگار بخش عمده‌ای از نظرات و تحلیل‌های خود درباره مسائل مختلف (چه سالگرد 18 تیر باشد و چه دیگر وقایع مهم روز و تاریخی) را در سایت موضوعه و دیگر مطبوعات و رسانه‌ها منتشر می‌کنم؛ در قامت یک نیروی حزبی باید ملاحظات و اصول خاصی را در بیان مواضع خود چه در این وبلاگ (که بر پایه اقرار تمام منتقدان این روزها وبلاگ‌ها به یک رسانه خبری جدی تبدیل شده‌اند) و چه حتی در محافل بسیار خصوصی رعایت کنم و انواع و اقسام ملاحظات و محدودیت‌های دیگر که برخلاف نظر بسیاری از دوستان، تقید به آنها را لازم و ضروری می‌دانم و درنظر گرفتن کمبود وقتی که به علت مشغله فراوان باعث شده تا فرصت چندانی برای «وبلاگ‌نویسی حرفه‌ای» نداشته باشم؛ تجربه وبلاگ‌نویسی تجربه نو و خاصی بود که نقیصه‌های احتمالی را تا انداز‌ه‌ای قابل توجیه می‌نماید.

 

علیرغم تمام این مسائل و همانطور که سابق بر این اشاره کردم، تمام این ملاحظات و محدودیت‌ها باعث آن نشد تا من «خود بودن» در این صفحات را فراموش کنم؛ «خود بودن»ی که مانع از آن می‌شد دیدگاه‌های خشک سیاسی و اجتماعی آنقدر بر این صفحات غلبه پیدا نمایند که فراموش کنم من هم یک انسان با تمام مؤلفه‌هایی هستم که تمام انسان‌ها را می‌سازند.

 

انسانی که اگرچه اهل سیاست است اما برایش مهم است که چرا هیچ‌کدام از شامپوهای نرم کننده موجود، علامت استاندارد بر خود ندارند، اهل سیاست است اما دغدغه‌های کودکانه‌اش لحظه‌ای او را رها نمی‌کنند، اهل سیاست است اما می‌تواند به خاطر قهرمانی تیم محبوبش قشقرق راه بیندازد، اهل سیاست است اما از مظاهر مدرنیته و تکنولوژی فراری باشد و از همه مهم‌تر اهل سیاست است و لحظه‌ای از عاشق بودن دست برندارد، بنابراین از دوستان اجازه می‌خواهم که بازهم اجازه دهند در این صفحات خودم باشم، با تمام محاسن و معایبش....

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در یکشنبه 19 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

اگرچه به اعتقاد من، آزادی سربازان بریتانیایی توسط ایران که بدون عذرخواهی دولت آن کشور صورت گرفت (مطالبه‌ای که توسط گروه‌های حامی دولت نهم و بدنه اجتماعی و دانشجویی طرفدار آن در مقطع دستگیری این سربازان حتی از دستیابی به انرژی هسته‌ای هم مهم‌تر شده بود) دلایل متعددی دارد اما این مسئله پیش از هر نکته دیگری، نشاندهنده عقلانیت، دید مصلحت‌سنج، تاثیرگذاری و فصل‌الخطاب بودن تصمیمات همان حلقه تصمیم‌گیرنده نهایی نظام است که باید از آن استقبال کرد.

 

این مسئله البته نباید نافی طرح این پرسش باشد که «چرا آزادی این سربازان بریتانیایی در همان ابتدای رخ دادن ماجرا و در فضایی که هنوز بیانیه شورای امنیت سازمان ملل متحد و هشدار شدیداللحن نخست وزیر بریتانیا علیه این اقدام ایران، صادر نشده بود به محلی برای مذاکرات ایران و بریتانیا در فضایی دور از تنش و تشنج بدل نشد تا آزادی یک‌ جانبه این سربازان توسط ایران از موضع ضعف تعبیر نشود؟؟؟»

 

از سویی دیگر، نمی‌توان ضعف شدید دستگاه دیپلماسی ایران در ماجرای اخیر را نادیده گرفت. چو آنکه آنگاه که رئیس جمهور کشور آنگونه ارزش یک ایرانی را با هزاران انگلیسی قابل مقایسه می‌داند، چرا از این فرصت لااقل برای بازپس‌گیری اشیای باستانی جیرفت که حکم حراج آنها در گالری «برکت» لندن (که مالکان آن یهودی هستند) همین یکی دو روزه توسط یک دادگاه بریتانیایی صادر شد، استفاده نکرد؟؟؟

 

به رغم تمام این شرایط، بازهم تاکید می‌کنم که آزادی یک جانبه سربازان بریتانیایی توسط ایران پیش و بیش از هر مسئله دیگری ناشی از همان نگاه مصلحت سنجی است که بر حلقه تصمیم‌گیرنده نهایی نظام وجود دارد و «حفظ نظام» را واجب‌تر از «هر مسئله دیگری» می‌داند.SMS که یکی از دوستان مشهور و حامی سفت و سخت احمدی‌نژاد که طی دو هفته اخیر خواهان محاکمه و اعدام سربازان بریتانیایی شده بود و در پوشش خبری و تبلیغاتی تجمعات در مقابل سفارت این کشور هم نقش مهمی داشت، پس از آزادی این سربازان برای من فرستاد و در آن اعطای نشان شجاعت به فرماندهان سپاه پاسداران و آزادی ملوانان بریتانیایی را باعث لرزه بر کاخ‌های استکبار دانسته بود، نشان می‌دهد که «جریان حاکم از چه توانایی فوق‌العاده‌ای در انحراف افکار عمومی به موضوعاتی فرعی نسبت به مسائل اصلی که به خواسته‌های ملی و بدون بازگشت تبدیل شده‌اند برخوردار است».

 

بنابراین، با توجه به این مسئله که در جای خود بسیار مهم و قابل بررسی است و همچنین «شباهت‌های بی‌شماری که بازداشت سربازان بریتانیایی با موضوع پرونده هسته‌ای» پیدا کرد، امیدوارم این ماجرا به الگویی برای بحران پرونده هسته‌ای کشورمان بدل شود.

 

پی‌نوشت: باز خدا را شکر که سربازان بازداشت شده بریتانیایی از عقلانیت کافی برخوردار بودند وگرنه فکرش را بکنید با توجه به نگاه تاریخی از بالا به پایین انگلیسی‌ها نسبت به مردم و کشورهای جهان سوم که بسیاری از آنها روزگاری مستعمره‌شان بودند، کافی بود تا حس خود بزرگ بینی انگلیسی باعث شود این سربازان خود را تسلیم نیروهای ایرانی نکنند و بین دو طرف تیراندازی صورت بگیرد. آخر و عاقبت این فاجعه به کجا می‌انجامید...؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در پنجشنبه 16 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

برای دوستان عزیز احمدعلی حسینی و مصطفی رسته مقدم:

 

به این میگن تیم.....

وقتی شما سه بازیکن را که سال گذشته از ارکان قهرمانی تیمتان بوده اند، فروخته باشید (تازه! یکی از اونها رو هم به پرسپولیس داده باشید)، سرمربی و ژنرال تیمتان را به تیم ملی تحویل داده باشید و مثل پرپولیس هم پولی برای خریدهای آنچنانی نداشته باشید؛ آنوقت است که مساوی با تیمی که نام و قیمت بازیکنان و مربیش را یک قطار (با قطار هسته ای اشتباه نشود) هم نمی تواند بکشدو خیلی میچسبه....

تازه هنوز چند تا نکته دیگه برای ادامه کرکری مونده:

۱) گل پرسپولیس رو نیکبخت زد که بالاش ۵۰۰ میلیون ول رفته اما گل اس اس رو علیزاده زد که اولین گل با پا رو توی تمام عمرش میزد.

۲) استقلال، نه هیئت مدیره داره، نه مدیرعامل و نه سرپرست اما پرسپولیس همه اینها رو داره، خوبشم داره....

۳) پرسپولیسی ها تا آخر عمرشون هم نمی توانند گلری کهکشانی وحید طالبلو (عقاب آسیا) رو فراموش کنند، هرگز....

۴) جدا می خواهم بدانم پرسپولیسی های عزیز پس از دیدن صحنه هایی که علی انصاریان (مردی که روزگاری بت تعصب پرسپولیسی ها بود) با تمام وجود و با سر و بدنش از دروازه استقلال دفاع میکرد، چگونه است...؟؟

نه....!!! من به هیچ عنوان راضی نیستم در این صحنه ها، جای پرسپولیسی ها باشم....

۵) به دوستان پرسپولیسی هشدار میدهم که برای کل کل، حسین کعبی را به رخ نکشند چون آنوقت به انصاریان میسپاریم در بازی بعدی جوری بزندش که دیگه نتونه فوتبال را ادامه بده.

۶) اه....!!! استقلال واقعا داره برای دومین سالپیاپی قهرمان ایران میشود تا خاطره تلخ توطئه ای که امسال باعث حذفش از جام باشگاه های آسیا شد به آسانی و با شیرینی فراموش شود و سال بعد استقلال را با شکوه تمام بر بام آسیا ببینیم. راستی پرسپولیس داره میلیارد میلیارد خرج میکنه تا جای استقلال باشه اما ۱۲ امتیاز!!!! اختلاف....

۷) فقط یه سایپا و علی دایی باقی موندند، بنابراین همه کنار بکشند؛ این ترمز قطار هسته ای... ببخشید، ترمز استقلال به سوی قهرمانی است که بریده شده....

۸) جام آسیا آماده، جام آسیا آمده، لشگر اس اس می آید.....

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در یکشنبه 12 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

برای شناختن این فرد، مطلب ذیل را با دقت مطالعه نمایید

امروز با تمام وجودم به این آیه الهی ایمان آوردم که «ان الله مع‌الصابرین». امروز پس از نزدیک به یک سال صبر و سکوت و تحمل انواع و اقسام تهمت‌ها و بهتان‌ها و نامردی‌ها و خنجرهای از پشت‌ اتفاقی افتاد که آفتاب حقیقت را در نهایت از پشت ابرها بیرون کشید.

 

محض اطلاع دوستان عزیزم می‌گویم ماجرا از این قرار است که از حدود یک سال پیش، شخصی که در آن هنگام تصور می‌کردم دوست واقعی من است طی چند روز با حضور در دفتر سایت آفتاب، ضمن معاشرت با من از اینترنت سایت هم استفاده می‌کرد و به وبلاگ‌های بچه‌ها سر می‌زد؛ طبیعی بود که من این درخواست را با کمال میل بپذیرم اما متاسفانه این به ظاهر دوست با یک برنامه ریزی و نقشه قبلی وهماهنگی با چند نفر دیگر، از کامپیوتر من در وبلاگ‌های برخی از افراد پیغام‌هایی به صورت ناشناس گذاشت و طی آن اهانت‌های حرمت شکنانه‌ای به ایشان وارد کرد. پس از این مسئله، افرادی که مورد توهین قرار گرفته بودند اقدام به بررسی و تطبیق IP  کامپیوتری که از طریق آن به ایشان اهانت شده بود، نمودند و بالنتیجه بنده را به عنوان مقصر این ماجرا معرفی و در محکمه خود محکوم کردند.

 

همزمان با این مسائل، سیل عجیب و غریبی از تهمت، ناسزا، کنایه و توهین از سوی این افراد نثار من شد و من ناخواسته و نادانسته به پرداخت جزای عمل ننگینی محکوم شدم که خود هیچ نقشی در آن نداشتم و حتی روحم از جزئیات آن خبر نداشت.

 

این مسئله همچنین موجب آن شد تا شخصی که در آن هنگام نزدیک‌ترین دوست من بود و خانواده‌های هر دوی ما آن دیگری را جزو خود می‌دانستند، به بهانه همین موضوع با من قطع رابطه کند و اندک اندک او هم همپا با دیگران و حتی بیشتر از آنها دست به تخریب و توهین من زد.(این شخص با شخصی که از کامپیوتر من به دیگران اهانت کرده بود متفاوت است)

 

اما من در این میان هیچ چاره‌ای برای دفاع از خود نداشتم؛ برخی از دوستان که حقیقت ماجرا را می‌دانستند بارها به من توصیه کردند تا در برابر این تهمت‌ها و توهین‌ها بایستم و به نوعی از خود دفاع کنم اما من ترجیح دادم تا تمام این مسائل مشمول گذر زمان شود تا در نهایت مشیت الهی دراینباره قضاوت نماید.

 

این مسئله با فراز و نشیب‌هایش تا حدود دو ماه آخر سال 85 ادامه داشت تا اینکه در این زمان و به ناگاه نوع جدیدی از تخریب شخصیت علیه من در وبلاگستان آغاز شد که همزمان سه نوع روش را پیشه کرده بود:

 

1) به صورت ناشناس در پیغام‌هایی که برای این وبلاگ می‌گذاشت یا به من توهین می‌کرد یا به دیگر دوستانی که برای من پیغام می‌گذاشتند.

2) با نام و آدرس وبلاگ بوی خاک برای دوستان من پیغام می‌گذاشت و به آنها توهین می‌کرد.

3) با مراجعه به لینک عزیزان در وبلاگ من شروع به لجن‌پراکنی به اکثر قریب به اتفاق دوستان نمود و در این مسیر کثیف، هیچ حد و مرزی را هم به رسمیت نشناخت. در وقاحت‌هایی که این فرد در این میان صورت داد آنقدر سخن است که برای طولانی‌تر نشدن بحث به آنها نمی‌پردازم.

 

پس از آغاز دور جدید این تهمت‌ها، بازهم بسیاری از دوستان و  بزرگان توصیه کردند تا نسبت به این مسئله عکس‌العملی جدی انجام بدهم اما حفظ حرمت‌های سابق و برخی «ملاحظات» باعث شد تا صریحا به این مسئله نپردازم و تنها در این پست، مسائل پیش آمده را با دوستان درمیان بگذارم.

 

جالب این بود که پس از نگارش مطلب سابق الاشاره این فرد بازهم به روند خود ادامه داد و حتی در کامنتی که برای آن پست نهاد، اینگونه نگاشت: جالب اینه که همه این مسائل باید دور و اطراف تو اتفاق بیفته دست بردار.

 

نمونه‌های دیگر کامنت‌های این فرد که مرا متهم به فحاشی به دیگران و خودم!!! به صورت ناشناس می‌کرد اینگونه است:

1) نکته ای که میخوام بگم اینه که اگه راجع به همین مطالب بنویسی و کامنتهای جورواجور بی نام و نشان نذاری و خصوصا با توجه به اینکه وقتی دهانت پره هم خلق الله رو اذیت نمیکنی،خیلی کار مفیدی کردی!

2) تو فکر میکنی ما باید باور کنیم کامنتهای قبلیت(در مطلب اعلمی) واقعی بوده؟

3) یه چیز بگو که باهات جور در بیاد.تو که نمیتونی از این دخترهای رنگارنگ تهران و امثالهم دل بکنی و بری دهات شمال! ما که همدیگرو میشناسیم که!

 

اینها تنها مشتی بود نمونه خروار! اما من در میان این‌همه نامردی از کسی که روزگاری نه چندان‌ دور اکثر اوقات شبانه‌روزم را با او می‌گذراندم، تنها صبر و سکوت پیشه کردم تا عدالت الهی خود نمایان شود و حال آن روز فرا رسیده است.

 

روزی که از طریق دوست عزیزی که به زودی او را معرفی خواهم کرد، متوجه شدم که این شخص چه گاف بزرگی داده و چگونه به راحتی دست خودش را رو کرده است. حال برای آنکه متوجه شوید که امروز چه اتفاقی افتاده به این وبلاگ و این مطلب و به کامنت‌های 34 و 39 آن دقت کنید.

 

آقای اشکان مجللی که در طول ما‌ه‌های اخیر بارها در کامنت‌هایش مرا توصیه به تقوای وبلاگی و کامنت توهین‌آمیز نگذاشتن برای خود و دیگران نموده و بارها و بارها مرا «بیمار روحی» و «انسانی عقده‌ای» معرفی کرده که به صورت ناشناس به دیگران توهین می‌کنم، در کامنت‌های فوق‌الاشاره با نام اشکان اما با آدرس وبلاگ بوی خاک کامنت نهاده است.

 

بدون شک، اولین و البته تنها نکته‌ای که از این مسئله به ذهن هر انسان دارای فکری که فقط یک بار سری به دنیای وبلاگستان زده باشد می‌رسد این است که این آقا نام، مشخصات و آدرس وبلاگ مرا در حافظه قسمت کامنتینگ بلاگفا ذخیره کرده و از این طریق برای دیگران هم کامنت می‌گذارد. البته دوست عزیزی که این گاف بزرگ را افشاء کرده، در همین رابطه در کامنت 50 این مطلب توضیحی داده که با خشم فراوان آقای مجللی که البته عنوان دکتری را هم با خود یدک می‌کشد روبرو شده؛ پاسخی که ایشان به این افشاگری در کامنت 51 داده نشان‌دهنده خشم و دستپاچه ‌شدن فوق‌العاده او است. پاسخ عجیب و غریب او به این کامنت را اینجا هم می‌توانید بخوانید: «دلیلش اینه که نویسنده بوی خاک قبلها از کامپیوتر من یکی 2 بار استفاده کرده بود که تو history دستگاه من مونده بود و به اشتباه save شد یکدفعه که 2-3 تا کامنت اینجوری شد.از 2 حال خارج نیست:یا این آدم فحاش خود بوی خاکه(به احتمال زیاد) یا یکی از عمالشه.تا رسوایی 100% یک یا علی مونده».

 

می‌بینید که این آقای دکتر کماکان از رو نرفته و ادعا کرده چون من به منزلش رفت و آمد دارم آدرس وبلاگ من در history کامپیوتر او باقی مانده است اما این آقا به دنبال گاف‌های بزرگش باز هم فراموش کرده که او برای به دست آوردن مقامی که من حدود 2 سال پیش به راحتی از آن استعفاء دادم، به تمام «آقایان» شخصا اعلام کرده که بیش از 10 ماه است که هیچ مراوده و رفت‌و‌آمدی با من ندارد.

 

درضمن حتی به فرض پذیرش این مسئله، چگونه می‌توان تصور کرد که یک فرد، 2 کامنت با فاصله زمانی سه روز با یکدیگر را (به کامنت‌های 34 و 39 مجددا دقت کنید) با نام خود اما با آدرس من پست کند؟؟!!! اساسا چگونه ممکن است وقتی آدرس وبلاگ این آقای دکتر(hazratekhezr.blogfa.com) در کامنتینگ بلاگفای کامپیوترش ثبت و ذخیره است، آدرس وبلاگ من آن هم با فاصله سه روز و در دو کامنت مجزا را به جای آدرس خودش و آنهم در شرایطی که نام خودش را صحیح وارد می‌کند، اشتباها بنویسد؟؟!!!!

 

در اینجا لازم می‌دانم تاکید کنم که در تمام طول مدت وبلاگ‌نویسی، هرگز از این وبلاگ یا حتی امکانات خبری گسترده‌ای که در اختیارم قرار دارد، در جهت حل و فصل مسائل روزمره خود استفاده نکردم اما به جهت حفظ احترام دوستان که در این مدت اهانت‌ها و نامردی‌های مکرر این آقای دکتر که ناشی از بغض و کینه او بود را تحمل کردند و نیز توهین‌هایی که وی با آدرس‌های مختلف به دیگر دوستان کرده و به عبارتی وبلاگستان را به گند کشیده و در نهایت مظلوم‌ نمایی‌های بامزه‌ای که به بهانه‌های مختلف در وبلاگش می‌کرد، باعث آن شد تا برای افشای این شخص و اعمالی که مرتکب می‌شود، دست به این کار بزنم که امیدوارم آخرین نمونه از این دست باشد. این رشته سر درازی دارد که به ذکر همین مختصر در این مجال اکتفا می‌کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در چهارشنبه 8 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

برخلاف باور عمومی، اصلی‌ترین پیش فرض برای انتخاب شخصی به عنوان «مرد سال» نه میزان محبوبیت اجتماعی و شاید جهانی وی و نه کارآیی و تبحر او در زمینه‌های مورد فعالیتش است؛ بلکه این «توانایی شخصی در تولید خبرهای متفاوت و جنجالی» یا به عبارت صحیح‌تر قابلیت «به هم ریختن شهر» است که یک سیاست‌مدار، دانشمند، ورزشکار یا هر شخص شاغل در هر فعالیت دیگری را می‌تواند به این عنوان رهنمون سازد.

 

اینگونه است که حتی معتبرترین نشریه جهان یعنی مجله «تایم» هم در انتخاب مرد سال جهان در سال 2006 ناگذیر است تا نام «محمود احمدی‌نژاد» را در میان برجسته‌ترین اشخاص دنیا بگنجاند و رعایت همین پیش فرض از جانب خوانندگان این مجله بود که رئیس جمهور ایران را جزو دو کاندیدای نهایی این عنوان قرار داد.

 

با این اوصاف اذعان می‌کنم که من هم جزو کسانی هستم که «واقعا» این پیش فرض را پذیرفته‌ام و اگر در مسابقه SMS اخبار شبانگاهی شبکه 3 سیما برای انتخاب مرد سال ایران شرکت می‌کردم (که نکردم) انتخابم کسی جز «محمود احمدی‌نژاد» نبود.

 

بی‌انصافی را کنار بگذاریم؛ حقیقتا چه کسی به جز احمدی‌نژاد توانسته در نیم قرن گذشته نه تنها کشور خود که تمام دنیا را مبهوت رفتارها و گفتارهای خود نماید و اینچنین جهانی را به هم بریزد؟؟ دقیقا به همین دلیل است که اعتقاد دارم احمدی‌نژاد به راستی لیاقت عنوان «مرد سال جهان» را هم داشت و عنوان «مرد سال 1385 ایران» برای او بسیار کوچک است.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در چهارشنبه 8 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

حتما همه شما تاکنون نقل به مضمون این عبارت که «مسئولان بلندپایه دولت خاتمی و نمایندگان مجلس ششم به هیچ عنوان در جریان تصمیمات و سیاست گذاری‌های خرد و کلان مربوط به برنامه‌های دستیابی به فن‌آوری هسته‌ای در داخل کشور نبودند» را از قول دولتمردان دوران اصلاحات، به کرات شنیده‌اید.

 

خاطرم هست که در همین راستا، یکی از «اهل فن» میگفت این «بی خبری» حتی در زمان دولت قبل از خاتمی هم وجود داشت تا جاییکه شخصی مانند «هاشمی رفسنجانی» هم در دوران ریاست جمهوریش چندان در جریان آنچه که در زمینه‌های مربوط به برنامه‌های هسته‌ای ایران رخ می‌داد، نبود.

 

این مسئله بدان معناست که سیاست گذاری‌ها و برنامه‌ریزی‌های مربوط به برنامه‌های اتمی کشور در نهادها و محافلی اتخاذ می‌شود که عملا نقش و اعتباری را برای دولت و مجلس در این زمینه قائل نیستند. بدیهی است که این «نامحرمی» به هر اندازه که دولت یا مجلسی طبق گفتمان موجود در فضای سیاسی کشور «خودی» یا «غیرخودی» محسوب شوند، در نوسان است اما این نوسانات هرگز به آن مرحله‌ای نخواهد رسید که تصمیم گیری نهایی در مورد سیاست‌های هسته‌ای کشور بر عهده دولت‌ها و یا مجالس قرار بگیرد.

 

اتفاقی که شرحش در بالا رفت، هم در دولت خاتمی و مجلس ششم که نگاه اصلاح‌طلبانه بر معادلات سیاسی داخلی و دیپلماتیک کشور حاکم بود رخ داد و هم در دولت و مجلس کنونی که در «محرمیتش» جای سخنی نیست. (به اعتقاد نگارنده، نقش دولت نهم و رئیس آن در رابطه با پرونده هسته‌ای تنها در حد یک «آژانس تبلیغاتی با روش‌های خاص» است و نه بیشتر)

 

بنابراین رئیس جمهور نشدن «دکتر معین» عزیز و حتی «پایان دادن» به عمر دولت و مجلس اصلاحات (با تمام انتقادات وارد و ناوارد به آنها) اگر «بی‌شمار ضرر» داشت، لااقل این «یک منفعت» را هم داشت که باعث شد تا اصلاح‌طلبان ایرانی هیچ نقشی در نگاه کنونی جهان به کشور ایران و نیز روند قطار صدور قطعنامه‌های یکی پشت دیگری علیه کشورمان که ادامه آن بدون شک، می‌تواند آینده‌ای نامیمون و نامبارک برای میهن و ملت به دنبال داشته باشد، نداشته باشند.

 

از این رو اگر خدای ناکرده، عاقبت پرونده هسته‌ای چیزی جز سعادت و آسایش و آرامش مردم و امنیت و تمامیت ارضی کشور باشد، مقصر آن هیچ شخص و گروهی جز جریان اقتدارگرای حاکم نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه در دوشنبه 6 فروردین1386  | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin