وقتی شما «محمود احمدینژاد» باشید، کاملا طبیعی و قابل انتظار است که در پاسخ به نامه یک مادر آمریکایی؟؟! که فرزندش را در عراق از دست داده، نامهای بنویسید، آن را در وبلاگتان قرار دهید و در مقدمه نامه خود به این مادر هم این سخنان را بنگارید: «جوابتان را از طریق ایمیل برای شما ارسال نكردم تا احیاناً كسانی كه وارد حریم خصوصی شهروندان آمریكایی میشوند و آنها را به طور غیرقانونی تحت كنترل دارند برای شما مشكلی درست نكنند.»!!!
به هرحال این هم حتما قسمت «ما» بود که در روزگاری پای به این دنیا بگذاریم و در آن بزیییم که پر از طنزهای تلخ اینچنینی باشد....
پینوشت: با اینکه قاعده این بود تا پس از مطلب پیشین، دیگر تا سال آینده پستی را در این صفحات قرار ندهم اما چه کنم که نشد....
در آستانه بهار هستیم اما نمیدانم چرا دیگر چند سالیست این روزها که میرسند بوی بهار به مشامم نمیرسد....؟ شما هم مانند من حس کردهاید؟ مگر قاصدک بهار آن بارانهای پایان ناپذیر نیستند....؟ پس چرا دیگر خبری از آنها نیست.... آخر مگر بهار بدون عطر مستکننده بهار نارنج فرا میرسد؟ اصلا مشکل از من است یا از این روزها یا شاید هم از جایی دیگر.... تقصیر من چیست که بهارم با این بهاران متفاوت است؟ بهار من بوی خاک و بارانهای بهاری میداد، دلم آن جست و خیزهای آزادانه کودکیها را میطلبد، حسرت بوی شیرینیهای خانگی ردیف شده روی آن پارچه رنگ و رو رفته قدیمی را میخورد.... راستی خیلی وقت است از آن پارچه خبری نیست.... من دلم هنوز آن آزادی و عیش درک شکوه آن لحظه را میخواهد، آن طاقچه همیشه باران خورده تاریک.... من چشم انتظار بهاری دیگرم.... بهاری پر از هوای آزادی، پر از بوی خاک باران خورده....
میدانید جبهه مشارکت چه جور جاییه؟
جبهه مشارکت جاییه که وقتی اعضاش، نماینده مجلس بودند در دفاع از آزادی مردم، حقوق دانشجویان، روزنامه نگاران و دگراندیشان و منتقدین حکومت قدمی پس نکشیدند و به همین جرم هم به زندان افتادند و ردصلاحیت شدند اما همینکه دوره مجلس تموم شد، خیلی از همونها بهش فحش دادند.
جبهه مشارکت جاییه که توی هشت سال دولت خاتمی از 35 نفر اعضای دولت، فقط چهار تا سهمیه داشت اما بعد همه کاستیها و فرصتسوزیها و ندانمکاریهای اون رو به مشارکت نسبت دادند و هرکی خواست به خاتمی و دولتش فحش بده، به جبهه مشارکت فحش داد.
جبهه مشارکت اولین جاییه که اگر هر شخصی توی این مملکت به جرم ابراز عقیده دچار مشکل بشه و احیانا به زندان بیفته، در حمایت از حقوقش بیانیه میده و تا جایی هم که بشه مسئلشو پیگیری میکنه، اونوقت طرف به محض اینکه آزاد میشه، شروع میکنه به فحش دادن به مشارکت.
جبهه مشارکت جاییه که روزنامهها و خبرنگاران نزدیک به اون در سالهای اخیر، بیشترین خدمت را به آزادی بیان و اندیشه در این کشور انجام دادند و به همین خاطر هم برای همیشه توقیف موقت شدند و از کار بیکار شدند اما همه بهش فحش میدهند که چرا از آزادی بیان و اندیشه در کشور دفاع نمیکند.
جبهه مشارکت جاییه که اعضاش تو این چند ساله زندان افتادند، تئوریسینهاش به جرم بسط گفتمان اصلاحطلبی و آزادیخواهی در جامعه و در میان روشنفکران ترور شدند و توی زندان افتادند اما باز هم بهش فحش میدهند و به ریاکاری و تزویر متهمش میکنند.
و در آخر، جبهه مشارکت «تنها» جاییه که وقتی تو ساختمونش مراسمی برگزار میشه، از ملی مذهبیها گرفته تا روشنفکران و دگراندیشان آزادانه نظرات خود را مطرح میکنند و خانمهایی که هیچ دل خوشی از مشارکت ندارند به راحتی برای آزادی دوستانشان امضاء جمع میکنند اما.........
راستی چرا این روزها به مشارکت فحش دادن کلاس داره!!؟
گونهای چاک خورده، تنی نحیف، دستانی لرزان، پایی نایستاده بر پای خویش.... این است سزای آنکه میگفت: دانستن حق مردم است....
فردا وارد هشت سالگیش میشویم، بعضی زخمها خیلی طول میکشند تا خوب شوند اما آیا آنهایی که این زخم را آفریدند فکرش را میکردند که شاید روزی سر باز کند....؟؟
اندر سرمای تاریكی
كه چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده میماند
و سیاهی میمكد هر نور را در بطن هر فانوس
وز ملالی گنگ
دریا
در تب هذیانیش
با خویش میپیچد،
وز هراسی كور
پنهان میشود
در بستر شب
باد،
وز نشاطی مست
رعد
از خنده می تركد
وز نهیبی سخت
ابر خسته
میگرید،
در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،
بین جمعی گفت و گوشان گرم،
شمع خردی شعله اش بر فرق میلرزد
....................
ابر میگرید
باد میگردد
وندر این هنگام
روی گام های كند و سنگینش
باز میاستد ز راهش مرد،
وز گلو میخواند آوازی كه
ماهیخوار میخواند
شباهنگام
آن آواز
بر دریا
پس به زیر قایق وارون
با تلاشش از پی بهزیستن، امید میتابد به چشمش رنگ....
پینوشت: برای مراسمش بیایید فردا ساعت ۳.۳۰ بعدازظهر به آدرس خ سمیه، بین خ ویلا و خ سپهبد قرنی، پلاک ۱۸۰
چند صباحی است که پیام های کوتاهی توسط مشترکین تلفن همراه رد و بدل می شود که طی آن از صنف موبایل داران خواسته شده تا با ارسال نام سیدمحمد خاتمی به عنوان مرد سال به یکی از شبکه های تلویزیون، به تحقق این امر کمک کنند. زمینه اجتماعی این امر قاعدتا در کشورهایی که هنوز از لحاظ توسعه یافتگی سیاسی مراحل عالی زپرا طی نکرده اند نوعی احساس علقه برای بازگشت به گذشته محسوب میشود. طی این فرآیند هنگامی که در کشوری کمتر توسعه یافته، شخصی برای مدتی قدرت را در دست داشته باشد که از لحاظ اجتماعی محبوبیت قابل توجهی داشته باشد، در صورت کناره گیری وی و جناح حامیش از قدرت (به هر دلیلی) و به قدرت رسیدن شخص و جریانی که تفاوت های فاحشی در حوزه های گوناگون اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و..... با جریان حاکم سابق دارد به طوریکه این تفاوت به بسته شدن فضای فرهنگی و سیاسی جامعه بینجامد و پس از نمایان شدن نتایج این سیاست ها در زندگی روزمره اقشار مختلف اجتماعی، حس نوستالژی عمومی بر له حاکم سابق (در عرف سیاسی) و بر علیه حاکمان کنونی تحریک میشود و جریانات اجتماعی با رجعت به گذشته به صورت نمادین که شده این بازگشت اجتماعی را به جریان حاکم نشان خواهند داد و با این وسیله مخالفت خود را با سیاست های موجود اعلام میکنند. نمونه بارز این پدیده اجتماعی، انتخابات اخیر شوراها بود که طی آن اصلاح طلبان با این تصور که سیاست های عمومی دولت نهم در مدت یک سال اخیر آنقدر اثرات مخربی بر افکار عمومی جامعه گذاشته است که توده های اجتماعی حداقل در طبقه متوسط شهری، متمایل به بازگشت به دوران گذشته هستند. از این منظر بود که نام و شمایل خندان خاتمی بار دیگر بر پوسترها و تراکت های تبلیغاتی اصلاح طلبان قرار گرفت. با توجه به این نکته میتوان گفت که فراخوان عمومی برای انتخاب محمد خاتمی به عنوان مرد سال دقیقا ادامه همان روند انتخابات شوراها و ناشی از هراس نخبگان نسبت به پیروزی احتمالی احمدی نژاد در این آوردگاه است. بنابراین با توجه به اینکه اعتقاد دارم در صورت حاکم نبودن دولت خاص نهم و رئیس خاصتر آن بر کشور، محمد خاتمی همان محمد خاتمی سال ۸۰ به بعد بود که از شعار توسعه سیاسی و آزادی های مدنی به بی آزاری سیاسی رسید، با این انتخاب مخالفم.
آرش بهمنی وبلاگ نویس، روزنامه نگار ، دانشجو و مرتکب هر عمل جنایتکارانه دیگری که در این کشور جرم محسوب میشود، دیروز آزاد شد.
فعلا من خودم هم فقط این خبر را شنیدهام بنابراین و با توجه به خاموش بودن دستگاه تلفن همراه این شخص معلومالحال، اخبار تکمیلی متعاقبا ارسال خواهد شد.
بعد نوشت: امروز صبح الناز زنگ زد. روحیهاش مثل همیشه بالا بود. میگفت که ساعت ۱ صبح آزاد شده، حالا احتمالا خودش تو وبلاگ بیشتر توضیح خواهد داد. با این وجود از ۳۳ زنی که در روز اول بازداشت شدند هنوز ژیلا بنییعقوب، شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده در زندان هستند.
روز اول که فعالین جنبش زنان را در مقابل دادگاه انقلاب بازداشت کردند، فکر میکردم که تا پایان همان شب آزادشان میکنند اما اندکی بعد به یاد آوردم که 8 مارس نزدیک است و بنابراین انتظار آزادشدن آنها تا قبل از آن چقدر عبث است....
اعتراف میکنم که منتقد بسیاری از عقاید و برنامههای این زنان بودهام و دلایل آن را شخصا و حضورا به برخی از ایشان هم گفتهام. به علت و شاید هم به جرم مرد بودن چندان هم با خواستههای آنها احساس همذات پنداری ندارم اما یک چیز را نمیتوانم فراموش کنم و آن این است که جرم این زنان فقط آزادی خواهی بود نه چیز دیگر....
نمیتوانم اشکهای پنهانی و گاه به گاه محبوبه حسینزاده در اتاق سابقش در تحریریه آفتاب را فراموش کنم که چگونه خنده و گریه کودکان فال فروش خیابانی، سوهانی بر روحش میشد.... هنوز به یاد دارم اراده قرص و محکم الناز انصاری را که بارها مرا در زن بودن او به تردید انداخت یا سر به زیری و نجابت ژیلا بنییعقوب را که توصیه و نصیحت دوست و آشنا، ذرهای بر آرمانهایش اثر نمیگذاشت....
باید تاسف خورد به حال ملتی که روزگاری زنان ناشناس کوچه و خیابان را هم ناموس خود میپنداشتند اما امروز رگ غیرت هیچکدامشان برای این زنان برنیامده است.... هرچند این موارد دیگر در این ملک و برای این ملت عادی شده، اما من در حیرتم که مگر چهل و اندی زن چه خطری برای حکومت دارند که باید با آنها اینگونه برخورد شود....؟
اکنون 8 مارس را در کنار خانوادههایمان گرامی میداریم به یاد آنانی که این روزها از خانوادههایشان جدا شدهاند چون میدانیم آنهایی که اکنون در زندان خوردن و آشامیدن را بر خود حرام کردهاند هم همین را میخواهند.... 8 مارس را گرامی میداریم، اگرچه در کنار آنها نیستیم اما «حس زندانی بودن» را با آنها به اشتراک نشستهایم.... 8 مارس را گرامی میداریم به خاطر آزادی....
هیوا و نسل سوخته را عاشقانه دوست داشتم....
جاودانه باد یاد و خاطره رسول ملاقلیپور که خود نسل سوخته این سرزمین بود اما هیچگاه سوختن خود را به تصویر نکشید.....
برگزاری اولین همایش ملی تن ماهی را مخصوصا به خودم، پدر گرامی و نیز تمام دوستداران این ماده غذایی لذیذ و مغذی تبریک میگویم. بدون شک، برگزاری این همایش هم رفت تا به برگی دیگر از افتخارات و خدمات دولت کریمه نهم تبدیل شود. (جدی گفتم)
به همین مناسبت امروز شنبه، مجلس سوری در آشپزخانه همیشه بابرکت آفتاب و با حضور سه نفر از اعضای سرویس سیاسی و نظارت اعضای سرویسهای عکس و بینالملل برگزار شد که حضار با طبخ و سرو یک ماهیتابه بزرگ و کامل شامل چند کنسرو تن ماهی، چند قالب کره، مقدار کافی رب گوجه فرنگی غلیظ شده و مقادیر متنابهی تخم مرغ، این عید خجسته را جشن گرفتند.
در این مجال اندک، لازم میدانم تا یک بار دیگر این روز بزرگ و ملی را خدمت تمام دوستان و هموطنان گرامیم که به این قوطیهای کنسرو دوست داشتنی، از صمیم قلب عشق میورزند، تبریک بگویم.
بعدنوشت: خبر رسیده که آرش بهمنی به احتمال بسیار زیاد تا آخر وقت اداری دوشنبه آزاد میشود. دعا کنید....
امروز در آستانه دهمین روز بازداشت آرش بهمنی هستیم اما آنطور که دوستان او و اعضای سازمان ادوار دفتر تحکیم میگویند قرار است تا با رایزنیهای انجام شده، آرش طی امروز یا فردا آزاد شود.
تنها خبری هم که به غیر از این دارم این است که تاکنون مادر آرش و یکی از اعضای ادوار در گیلان با او در زندان مرکزی لاکان رشت، ملاقات کردهاند و البته این خبر در مصاحبهای که اینجا میتوانید بخوانیدش بود اما احتمالا به علت مشکلات تایپی جا ماند!!!
به هرحال شما دعا بکنید این خبر خوش که در این وانفسا نور امیدی است، عملی شود آنوقت این اشتباه تایپی فدای سر همه شما، من جمله آرش....
هشت سالهایم و این کودک درست از همان روزی که من و تو ما شدیم متولد شد.
از همان روزی که باورهای نوجوانی را در کوله پشتیهایمان ریختیم و بردیم به ساختمان 180 خیابان سمیه.
جشن میلاد هشت سالگی را فارغ از اینکه کوله پشتیهایمان کجاست برپا میکنیم، تنها به یاد روزهای شیرینی که (( ما )) شدیم.
خجسته باد هشتمین سالگرد تاسیس شاخه جوانان جبهه مشارکت ایران اسلامی که تک تک اعضایش در لحظه لحظههای این هشت سال، معتقدان و عمل کنندگان واقعی اصلاحطلبی ناب بودند....
بابک مهدیزاده و کوهزاد اسماعیلی، دیروز با قرار وثیقه و کفالت آزاد شدند اما آرش بهمنی وبلاگنویس و خبرنگار همچنان در بازداشت به سر میبرد. آنگونه که عبدالله مومنی سخنگوی سازمان ادوار دفتر تحکیم گفته، هنوز هیچ مقامی اتهامات آرش را اعلام نکرده است.
اعتقاد دارم که هیچ چیز حتی سخن گفتن، نمیتواند مانند نوشتن پرده از تفکرات و دغدغههای واقعی ذهن انسانها بردارد. به همین علت است که کافیست نگاهی به مقالات،مصاحبهها و یادداشتهای آرش بهمنی در وبلاگ یا سایت روز بیندازیم تا متوجه شویم که او یک اصلاحطلب به معنای واقعی بود؛ نه اهل شلوغ بازی و ایجاد های و هوی و جنجال بود نه براندازی و سلطنت طلبی به گروه خونش میخورد. آرش یک اصلاحطلب به معنای واقعی کلمه بود که به رغم تمام انتقادات از روال موجود، حرکت در چارچوب جاری را پذیرفته بود بنابراین این نحوه برخورد با او چه توجیهی دارد؟؟؟
آیا برخورد با یک منتقد قانونی که جز اصلاح نمیخواهد و در مسیر خود همواره اعتدال پیشه کرده است، پیامی به جز تبدیل او به نیرویی رادیکال دارد؟؟؟ آیا برخورد غیرقابل توجیه با یک اصلاحطلب به جرم ابراز عقاید و تفکراتش، همانطور که در برخی موارد گذشته ثابت شد، او را از اصلاح نظام و حکومت ناامید و به دامان رادیکالیسم و افراطیگری نمیاندازد؟؟؟ و از همه مهمتر اینکه «آیا حکومت اینها را نمیداند»؟؟؟
امیدوارم مسئولین متولی این امر همانگونه که مقدمات آزادی هرچند موقت بابک مهدیزاده و کوهزاد اسماعیلی را فراهم کردند، زمینه را برای آزادی آرش بهمنی عزیز هم فراهم کنند، او هیچ جرمی مرتکب نشده است.....
آخرین خبر از وضعیت وبلاگنویسان و اعضای بازداشت شده سازمان ادوار
مدتی است که یک شخص بی نام و نشان با حضور در این وبلاگ و وبلاگ های بسیاری از دوستان که غالبا خط مشی سیاسی دارند، ضمن نمایش تمام و کمال طرز فکر و فرهنگ شخصیتی خود و با لجن پراکنی و وارد نمودن انواع و اقسام اهانتها و تهمتها در وبلاگستان، به ابراز نظر و شاید هم ابراز وجود در خصوص مسائل مختلف میپردازد.
شخص فوق که در بیان نظرات خود هیچ حد و مرزی را نمیشناسد، نه تنها با گذاشتن پیام در وبلاگهای مختلف، به نویسنده و دوستان دیگری که با نظرات خود به دامن زدن به بحث اصلی کمک میکنند، اهانت میکند بلکه اخیرا با یک ترفند فوقالعاده غیراخلاقی و شرمآور، با نام و آدرس وبلاگهای مختلف، به بیان نظرات توهینآمیز خود در دیگر وبلاگها نیز همت گمارده است.
اوج این عمل شنیع و غیروجدانی در حرکت اخیر شخص فوق بود که با گذاردن پیامی به نقل از اینجانب در وبلاگ دوست خوب و مبارزم آرش بهمنی که این روزها در مکانی نامعلوم در بازداشت به سر میبرد و خانواده و دوستانش در نگرانی وبیخبری محض به سر میبرند، رخ داد که این لجن پران «با عمل به وظیفه خود» نسبت به اهانت به شخصیت آرش عزیز آنهم از قول من پرداخته است.
این اتفاق تا آنجا که من مشاهده کردهام برای چندین وبلاگ دیگر نیز رخ داده است که بارزترین نمونه آن ماجرای وبلاگ «گفتوگوی اصلاحی» است و دیگر دوستان گرامی هم قطعا تاکنون متوجه این مسئله شده اند.
حال با توجه به اینکه، این شخص بنابر دشمنی و عداوتی که با من دارد، به این وادی وارد شده است اما اساعه ادبهای او در ادامه به وبلاگهای دیگر عزیزان نیز سرایت کرده، خودم را مقصر درجه اول این ماجرا احساس میکنم و مراتب شرمندگی و ناراحتی خود را از مشکلاتی که احیانا برای دوستان در این زمینه پیش آمده است، ابراز میدارم اما در عین حال تاکید میکنم که «به علت خصوصیات فکری، ذاتی و اخلاقی خود (که میدانم بسیاری از دوستان با من در آنها مشترکند)، با این قبیل اهانتها و بچهبازیها هرگز و در هیچ شرایطی از ادامه روند موجود در نوشتن این وبلاگ و در شکلی کلانتر دست کشیدن از آرمانها و عقاید خود، منصرف نخواهم شد» و نیز «تا آنجا که امکان آن وجود داشته باشد اقدام به گزینشی نمودن کامنتینگ وبلاگ خود نخواهم کرد و دست شخص فوق را برای ادامه این روند باز خواهم گزارد».
ناگفته پیداست که در این برهه خاص، آنچه که پیش و بیش از هر نکته دیگری اهمیت دارد «حفظ اتحاد و وحدت دوستان وبلاگنویس در عین بذل اعتماد متقابل نسبت به یکدیگر» است تا این شخص «همانطور که تاکنون در دستیابی به اهداف نامشروع خود ناموفق بوده از این پس نیز در دستیابی به این اهداف، ناموفق باقی بماند».
صدالبته این نوید را هم به دوستان میدهم که «نیمه پنهان و هویت» شخص فوق برای اینجانب آشکار است اما «افشای آن فرصت و موقعیتی مناسب را میطلبد».
مجددا از دوستانی که بعضا به علت قرار داشتن لینک وبلاگهای وزینشان در وبلاگ حقیر، هدف هجمات و اهانتهای این شخص قرار گرفتهاند پوزش میطلبم و آرزو میکنم تا روزی فرا برسد که شاهد «فضایی مطهر، پاکیزه و پاستوریزه» در وبلاگستان باشیم.
آرش بهمنی بازداشت شد، بابک مهدیزاده و کوهزاد اسماعیلی هم همینطور؛ این اتفاق روز پنجشنبه سوم اسفند و در دفتر سازمان ادوار دفتر تحکیم وحدت در رشت رخ داد پس متوجه شدیم که سوغاتی احمدینژاد از تهران برای گیلانیها چه بود.....
آرش بهمنی، بابک مهدیزاده و کوهزاد اسماعیلی تازه چند روز بود که به عنوان مسئولان کمیتههای اطلاعرسانی، پشتیبانی و حقوق بشر سازمان ادوار دفتر تحکیم وحدت در گیلان انتخاب شده بودند و ظاهرا سیستم امنیتی و قضایی کشور تصمیم گرفت که اینگونه از آنها استقبال کند.
این مسئله را پیگیری میکنم، تا آخر.....
آخرین خبر از وضعیت بازداشت شدگان
پیشنهاد شجاعانه دکتر«احمد شیرزاد» به احمدینژاد، به منظور انجام مناظرهای آزاد و تلویزیونی درباره هزینه-فایدههای انرژی هستهای برای کشور، نشاندهنده اوج حس وطن پرستی و دغدغه وی برای حفظ «منافع ملی واقعی» کشور و «حقوق مسلمی» است که این روزها در حال فراموش شدن است. این پیشنهاد را که دکتر شیرزاد در سایت شخصی خودش ارائه کرده بخوانید تا متوجه شوید چه کسانی هنوز «نماینده واقعی ملت» هستند و «دردی جز تامین منافع ملی» ندارند.
پرواضح است که نه تنها این پیشنهاد توسط رئیس جمهور و مشاورانش پذیرفته نمیشود بلکه باید در روزهای آینده شاهد آغاز دور جدیدی از حملات و تخریبها و اهانتها به این نماینده شجاع مجلس ششم در سایتهای آن طرفی باشیم اما هنگامی که به یاد نطقهای تاریخی شیرزاد در مجلس ششم که این روزها را به روشنی نوید میداد و مسئولین را از عواقب تصمیماتشان در پرونده هستهای برحذر میداشت میافتم که چگونه شخصیت این استاد فیزیک دانشگاه و نماینده مجلس را تنها به جرم آزاد اندیشی و استقلال فکری به انواع و اقسام لجنپراکنیها به خیال خود آلوده میکردند ولی او لحظهای از بیان نظرات روشنگرانهاش صرفنظر نکرد، مطمئن میشوم که شیرزاد همچنان در مسیر خود استوار است.
همانطور که نوشتم برای من مانند روز روشن است که این پیشنهاد مناظره شیرزاد پذیرفته نخواهد شد اما اگر قرار باشد تا دولت و اطرافیانش از زیر این قضیه دربروند، وظیفه ما هم این است که لااقل «هزینه» این شانه خالی کردن را بر آنها «تحمیل» کنیم. راهحلی که دکتر شیرزاد در این باره پیشنهاد داده بهترین وسیله برای تحقق این هدف است و البته تنها کاری که از دست ما برمیآید: با انتشار خبر این پیشنهاد تا جایی که میشود به اطلاعرسانی عمومی در این خصوص کمک کنیم.
اگر اهل تماشای فیلم هستید و در عین حال به جز فیلمهای رومانتیک، اکشن و اجتماعی، روحیه و اعصاب دیدن فیلمهایی از جنس متفاوت را دارا هستید، پیشنهاد میکنم از هر فرصتی برای تماشای فیلم «اره» (SAW) استفاده کنید.
فیلم اره که نه دقیقا میدانم محصول چه سالی است و نه اطلاعی از نام کارگردان و بازیگرانش دارم (به عبارت دیگر تنها اطلاعات عمومی من از این فیلم این است که محصول این اواخر و ساخت آمریکا است) در سه قسمت تهیه شده که قسمت سوم آن به تازگی روانه بازار شده است.
داستان این فیلم درباره پیرمردی است که به علت ابتلا به بیماری سرطان و برخورداری از یک تفکر خاص، تصمیم میگیرد تا افرادی را که به زعم او زندگی خوبی دارند اما قدر آن را نمیدانند را در وضعیتی قرار دهد که باید بین مرگ خود یا خانواده و یا نجات جان خود یا اینکه دوستانشان را با دست خود به قتل برسانند «تنها» یک راه را انتخاب کنند. سرتاسر هر سه قسمت این فیلم مملو از صحنههایی است که تا پیش از این در هیچ فیلم دیگری ندیدهاید؛ دختری که برای نجات خود از کلاهکی با تیغههای فولادی که در سر او قفل شده است باید کلید قفل آن را به وسیله تیغ جراحی از داخل رودههای دوست خود که زنده اما بیهوش در مقابل او بر روی زمین افتاده، در بیاورد و برای این کار تنها چند دقیقه فرصت دارد، مردی که در شرایط مشابه باید برای نجات جان خود یا چشمانش را از حدقه در بیاورد تا به کلید برسد یا اینکه بمیرد، دو انسان که در برابر هم و در یک زیرزمین به هوش میآیند و برای نجات جان خود و خانوادهشان باید به وسیله یک «اره» که در کنار هرکدامشان است، یا زنجیر بسته به پایشان را ببرند (که آن اره نمیتواند) یا اینکه پای خود را ببرند تا آن یکی را به قتل برسانند و تنها وسیله آنها برای انجام این کار تفنگی است که در دستان یک جنازه غرق در خون در وسط اتاق قرار دارد و بسیاری صحنههای فوقالعاده دیگری مانند اینها....
با این حال نقطه قوت این فیلم سه قسمتی در پایان آنها است یعنی درست در زمانی که ماجراهای فیلم را پایان یافته تلقی میکنیم اما در لحظات آخر ناگهان اتفاقاتی به وقوع میپیوندد که نه تنها عقل من و شما که حتی عقل جن هم به آنها نمیرسد و این مسئله خود نشاندهنده هنر تحسین برانگیز فیلمنامهنویس و کارگردان این اثر در طراحی صحنهها، روایت داستان و به پایان بردن آن است.
پیشنهاد میکنم حتی اگر به دیدن فیلم یا لااقل فیلمهای اینچنینی علاقهای ندارید، برای آزمایش میزان قدرت اعصاب و روان خود حتما هر سه قسمت این فیلم را با دقت ببینید.
نکته ضروری: به خانمهای محترم توصیه اکید میکنم که لااقل برای آنکه اگر روزی خدای نکرده در شرایط بحرانی قرار گرفتند، به جای گریه و زاری و بدتر کردن شرایط بتوانند کمکی هرچند کوچک به آقایان که معمولا در حال جانفشانی و نجات جان خانمها هستند انجام دهند، فیلم سه قسمتی «اره» را مشاهده کنند.
رسول خدا از گوشت گوسفند کدام قسمت را دوست داشت؟
الف) ماهیچه-سردست ب) ران-سردست ج) ران-جگر د) جگر و قلوه
کدام یک از گزینههای زیر از خصلتهای «خروس» است که با خصلتهای «پیامبر» سازگار نیست؟
الف) وقتشناسی و غیرت مردانه ب) وقتشناسی و سخاوت
ج) شجاعت و کثرت آمیزش با همسر د) برچیدن غذا از زمین و تند راه رفتن
رسول خدا در چه حالی اصلا دیده نشد؟
الف) در حال مجامعت با زنان ب) در حال بول و غائط
ج) در حال خرید از بازار د) نوشیدن آب در حالت نشسته
رسول خدا در خوردن کدام یک از موارد زیر کسی را با خود شریک نمیکرد؟
الف) غذا ب) نان جو ج) انار د)ماهیچه گوسفند
آیا مخرج بول و غائط با سه سنگ پاک میشود؟
الف) هردو پاک میشوند ب) هیچکدام پاک نمیشود
ج) مخرج بول پاک نمیشود ولی مخرج غائط پاک میشود د) .......
اینها تنها نمونهای از سوالات گزینش معلمان این کشور است یعنی آنهایی که شخصیت ساز برادران و خواهران و شاید فرزندان ما هستند. برای تنها شاید ده – پانزده هزار تومان بیشتر..... اشتباه نکنیم!! ایراد از روال حاکم بر گزینش در کشور ما نیست؛ اشکال از آنجا آغاز شد که عدهای «ابزار سوداگریشان» را «مقدسات مردم» قرار دادند.....
برای امضای نامه به احمد باطبی به اینجا بروید و در صورت تمایل نام خودتان را اضافه کنید
