جبهه دموکراسی و حقوق بشر بالاخره پس از نزدیک به دو ماه وقفه، جلسات خود را از سر گرفته است.میگویند دلیل این وقفه در برگزاری جلسات، پیش نیامدن شائبه «دخالت در امر انتخابات» بوده که در منشور و اساسنامه این جبهه بر آن تاکید شده است.
حقیقت این است که شخصا و بر خلاف بسیاری از دوستان، با دکتر علیرضا رجایی موافقم که نباید از جبهه دموکراسی و حقوق بشر، انتظار «تاثیر فوقالعاده» برای نهادینه کردن این دو مقوله در کشور را داشت اما «نهایی» شدن و «آغاز فعالیتهای» آن را «ترازویی برای سنجش میزان صداقت و راستی مدعیان حقوق بشر و دموکراسی در کشور» میدانم؛ از این منظر است که معتقدم مقولهای مانند دموکراسی و حقوق بشر به علت «فراسیاسی و فراحزبی» بودن، وقتی با استقبال بسیاری از گروههایی که نام خود را «اصلاحطلب» گذاشتهاند قرار نمیگیرد تنها دو نکته است که به مخاطب اثبات میشود: یا برخی مسائل شخصی و در وهله بعد ایدئولوژیک در برخورد برخی اصلاحطلبان در مواجهه با این جبهه و به طور خاص شخص دکتر معین نقش دارد و یا اینکه تعدادی از مدعیان اصلاحطلبی اصولا اعتقادی به تلاش «هزینه بر» در راه برقراری تدریجی دموکراسی و جلوگیری از نقض حقوق بشر در کشور ندارند.البته یک احتمال سومی هم وجود دارد و آن این است که برخی از اصلاحطلبان اصلا اعتقادی به دموکراسی یا حقوق بشر ندارند که امیدوارم اینگونه نباشد.
در آخرین جلسه جبهه دموکراسی و حقوق بشر، شورای فعالان ملی مذهبی به ریاست مهندس «عزتالله سحابی»، جنبش مسلمانان مبارز» به دبیرکلی مهندس «حبیبالله پیمان»، جنبش انقلابی مردم ایران به دبیرکلی مهندس «نظامالدین قهاری» و حزب آزادی مردم ایران به دبیرکلی مهندس «کیوان صمیمی» موافقت رسمی خود را با پیوستن به آن اعلام کردند.پیش از این هم جبهه مشارکت، نهضت آزادی ایران، شورای اصلاحطلبان کرد و چند تشکل دیگر به همراه جمع کثیری از روشنفکران و فعالین سیاسی – اجتماعی خوشنام و مطرح کشور که فعلا بنا به دلایلی صحیح نیست که نامشان را ذکر کنم، به این جبهه پیوستهاند و «احتمالا» سازمان ادوار دفتر تحکیم وحدت هم طی روزهای آینده موافقت رسمی خود را با پیوستن به این جبهه اعلام خواهد کرد و همین مسئله نشان میدهد که این تشکل اگرچه در انتخابات گذشته ریاست جمهوری، نه از دکتر معین حمایت کرد و نه حمایت نکرد یا به عبارت دیگر خودش هم نفهمید که چیکار کرد!! اما به علت همان مسئلهای که در بالا ذکر شد ثابت کرد که میتوان مسائل شخصی و ایدئولوژیک را در مقولاتی مانند دموکراسی و حقوق بشر، دخیل نکرد. (متن کامل این خبر را اینجا ببینید)
از همه این مسائل که بگذریم مشخص نیست که چرا جلسات جبهه دموکراسی و حقوق بشر اینقدر «تق و لق» و دوهفته یکبار برگزار میشود!؟ خود دکتر معین چندین بار هم رسما و هم شخصا اعلام کرده که حاضر است به جای یک جلسه در دو هفته، هفتهای دو جلسه برگزار شود اما مشخص نیست که چرا «در عمل» این اتفاق نمیافتد!؟
یاد روزهای خدایی انتخابات گذشته ریاست جمهوری بخیر که دکتر معین با همان صداقت نهفته در کلامش وعده داد تا «چه در صورت پیروزی و چه در صورت شکست در انتخابات، تشکیل جبهه دموکراسی و حقوق بشر را تا انتها پیگیری کند»، من بر خلاف اکثر دوستان اعتقاد دارم تشکیل جبههای که به دنبال گسترش و بسط دموکراسی در کشور باشد چه رئیس جمهور باشید و چه رئیس بخش آلرژی یک بیمارستان، به یک اندازه از سختی و دشواری برخوردار است بنابراین اراده دکتر معین عزیز و تمام گروهها و اشخاص پیگیر این ماجرا را قدر مینهم.
در ضمن این موضوع نشان میدهد که استراتژی اصلاحطلبان برای «حضور در انتخابات و ورود به حاکمیت» تا چه اندازه میتواند به نفع گسترش ارزشهای والایی مانند دموکراسی و حقوق بشر در کشور باشد.
در پایان «گلهای جدی» هم دارم از تمام وبلاگ نویسانی که در ایام انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم، آنچنان از ایده تشکیل جبهه دموکراسی و حقوق بشر استقبال کردند اما به نظر میاید امروز آن را به دست فراموشی سپردهاند؛ این جبهه و موسسین آن این روزها «تنهاتر از همیشه» هستند، «حداقل ما یاریشان کنیم».
آیا دوستان گرامی، درباره این موضوع که چرا هیچ یک از شامپوهای نرم کننده موی سر موجود در بازار، از نشان استاندارد ملی ایران برخوردار نیستند، اطلاعی دارند؟
البته ممکن است من اشتباه بکنم و مارکهایی در بازار باشند که هم استاندارد ملی ایران را بر خود داشته باشند و هم استانداردهای متداول فرنگی را؛ اما در هر صورت هریک از دوستان عزیز که اطلاعاتی در این رابطه دارند مرا هم در جریان بگذارند.چند هفته است که این مسئله بدجوری ذهن مرا درگیر خود کرده است....
زمان: همین چند شب پیش مکان: استودیوی یکی از تلویزیونهای فارسی زبان ماهوارهای
موضوع: برنامه مشاوره روانشناسی خانم دکتر الهی (از معدود خانمهای فوق العاده متین و باوقار حاضر در تلویزینهای فوق الذکر)
شرح ماجرا:
برنامه روال طبیعی خودش را طی میکند و خانم دکتر مشغول ارائه آخرین متدهای روانی خود به آدمهای احتمالا روانی است که از اتاق فرمان به او خبر میدهند که یک دخترخانم احتمالا روانی از ایران تماس گرفته و خواهان صحبت با اوست.
تلفن HOLD میشود:
خانم دکتر: سلام عزیزم! جانم!؟
دخترک: سلام خانم دکتر! من 13 سالمه، از کرمان تماس میگیرم.
خانم دکتر: جونم عزیزم! چه کمکی از دست من برمیاد؟
دخترک: خانم من شما رو خیلی دوست دارم، برنامتون روهم نگاه میکنم اما چرا شما حجابتون رو رعایت نمیکنید!!؟
خانم دکتر (درحالیکه یک خنده زورکی را بر روی لبانش آورده و در عین حال هیچ نقطه ای از بدنش به جز موهایش مشخص نیست): چطور عزیزم؟
دخترک: حیف شما نیست که با این سوادتون، حجاب خودتون رو رعایت نمیکنید!؟ لااقل یه روسری، چیزی..... من گوشیو میدم به مادرم....
مادر دخترک (با لهجه ای غلیظ بین کرمانی و مشهدی): خانم دکتر! الهی قربون صداتون برم، الهی قربون شکلتون بشم، شما با این سوادتون! چرا به فکر حجابتون نیستید!؟ مردم ما مسلمونن، شما هم قربون صداتون برم، حداقل به فکر شب اول قبرت باش!!!
دیگر توضیحات خانم دکتر را نمیشنوم؛ از همین چند شب پیش با خود میاندیشم راه پیش رو چقدر دشوار است و من و امثال من در این چند ساله چه انتظارات «نا به جایی» از «برخی آدمها» داشتیم.
صبح روز شنبه که سر جاده از اتوبوس پیاده شدم، نارنج درشتی توی کیف دستیم داشتم.از قدیم گفتهاند دم کرده پوست نارنج برای دل درد خوب است، اما کدام دل درد....؟
از سر جاده تا ته ده، تند که میرفتی سه ربع ساعت طول میکشید.قدم زنان آمدم و به ده رسیدم.اول سری به منزل خودم زدم، نارنج و دو سه کتابی را که سر کلاس لازم بود برداشتم و بیرون آمدم.در حیاط صاحبخانه جلوم رو گرفت و پس از سلام و علیک گفت: خدا رحمتش کند، همه رفتنی هستیم.
آخ....! صاحبعلی بیمادر شد.طفلک صاحبعلی! حالا چه کسی صبحها نان به دستمال تو خواهد بست که بیاری سر کلاس بخوری؟
نارنج انگار کف دستم تبدیل به سنگ شده بود و سنگینی میکرد....
«محمدعلی ابطحی» مرد دوست داشتنی اصلاحطلبان نوشتهای در وبنوشت نوشت و من را کلی دچار حیرت کرد.حقیقتش نگارش این مطلب با مضمون و محتوای فوق، از بسیاری افراد مورد انتظار بود الا اشخاص شخیصی مانند آقای ابطحی که به عنوان دست راست «محمد خاتمی» سالهاست که از گفتوگوی تمدن ها و مذاهب میگویند.
لپ کلام آقای ابطحی در این مطلب، تقبیح اقدامات برخی مسیحیان به خصوص مسیحیان فارسی زبان در تبلیغ دینشان است اما به نظر میآید که جناب ابطحی اولا که در این نوشته بین «تبشیر» و «تبلیغ» تفاوتی قائل نشدهاند و در ثانی و مهمتر اینکه مشخص نیست ایشان با کدام استدلال، تبلیغ مسیحیت را موجب «احیای جنگهای صلیبی» دانستهاند.
کاش آقای ابطحی توضیح میدادند که حکم «شورای واتیکان دوم» در سال 1965 در پایان دوران «تبشیر» باید پس از گذر چهار نسل هنوز حکمی لازمالاتباع برای پیروان مسیحیت در «تبلیغ» دینشان باشد؟
حتما آقای ابطحی در وهله اول به عنوان یک «آخوند» مطلع هستند که اگر حکومت مسیحی حبشه به ریاست «نجاشی» نبود که در اوج اختناق و کشتار مسلمانان به دست حاکمان مکه، آنها را در کشور خود پناه و اجازه تبلیغ و ترویج آزادانه مذهبشان را به آنها دهد، شاید امروز اصلا چیزی به نام اسلام باقی نمانده بود که آقای ابطحی از آن دفاع کنند.
فارغ از این مسئله بد نیست آقای ابطحی عزیز بگویند اگر تبلیغ ادیان «مشکل» دارد پس این عبا و عمامه روحانیت که ایشان بر تن دارند، چیست؟ آیا اینها چیزی جز تبلیغ اسلام است؟
نظر آقای ابطحی درباره سخنرانیهای گسترده و ارائه مقالات متعدد آقای خاتمی درباره چهره حقیقی اسلام یا همان «اسلام رحمانی» که اصلاحطلبان ایرانی (از جمله من) داعیه آن را دارند و الحمدالله توسط اکثر قریب به اتفاق رسانه های خبری جهان هم پوشش داده میشود چیست؟ آیا این سخنرانیها مصداق تبیلغ اسلام نیستند؟
از آقای ابطحی که شخصا و قلبا به ایشان ارادت دارم، انتظار دیگری داشتم.آن اسلامی که خاتمی و ابطحی از آن گفتند و ما با گوش جان شنیدیم، نه تنها تبلیغ دیگر ادیان توحیدی را آغازی برای جنگهای صلیبی نمیدانست بلکه از آن فرصتی برای گفت و گو و تضارب آرا و عقاید مهیا میکرد.
پینوشت: جناب آقای ابطحی چند روز پیش و در سالگرد دو سالگی آفتاب، پیام تبریکی فرستادند و ما را به الطاف کلام و قلم شیوایشان نوازش کردند و شرمنده نمودند.امیدوارم این استاد بزرگوار این چند خط سیاهه را حمل بر گستاخی نگارنده نپندارند.
پینوشت ۲: الپر هم کلی قالب عوض کرد، مبارک باشه....
سفر «علی لاریجانی» به چین و مذاکرات وی با سران سیاسی و اقتصادی این کشور در مقطع زمانی کنونی بسیار جالب توجه است.
جالب توجه از این جهت که این سفر در میانه مهلت تعیین شده در قطعنامه اخیر شورای امنیت (بخوانید اولتیماتوم) در لزوم تعلیق کلیه فعالیت های مربوط به بازفرآوری و غنی سازی اورانیوم توسط ایران صورت میگیرد و البته چین هم کشوری است که به رغم سرمایه گذاری 100 میلیارد دلاری در صنایع نفتی و سوختی ایران و اخذ هزار و یک نوع باج و رانت دیگر، به این قطعنامه رای مثبت داد به عبارت دیگر «قد قدها» شو برای ایران کرد و «تخم ها» شو برای آمریکا گذاشت.
با توجه به مسئله فوق، سفر لاریجانی به چین بر مبنای چه توجیهی صورت میگیرد؟
رسانه به اصطلاح ملی (صدا و سیمای سابق) پاسخ این سوال را به روشنی هرچه تمامتر در بخشهای خبری وتحلیلی خود ارائه داد: «سفر دبیر شورای عالی امنیت ملی و مسئول پرونده هسته ای کشورمان به چین در راستای گسترش روابط بین دو کشور به خصوص در حوزه مسائل اقتصادی است».
تعجب نکنید!! مذاکرات «مسئول پرونده هسته ای ایران» با مقامات چینی بر سر «گسترش روابط اقتصادی»!! آنهم چند هفته مانده به «پایان اولتیماتوم شورای امنیت».
مطمئنم که مرغ پخته هم از شنیدن این ادعا خنده اش میگیرد اما من کاری به مرغ پخته ندارم فقط چند سوال دارم که از خود لاریجانی گرفته تا دوستان گرامی، هرکدام پاسخ آنها را بدهند، ممنون میشوم.
1) آیا برای «گسترش روابط اقتصادی» با کشور چین، هیچ مسئول و رئیس و مقام عالی دیگر که در کشور ما الا ماشاءالله وجود دارند نبود، که «مسئول پرونده هسته ای» را آنهم در این مقطع به چین فرستاده ایم؟
2) مسئولان ایران تا کی میخواهند به روند کهنه و پوسیده باج دادن به کشورهایی چون چین و روسیه به علت نفوذ کشکی آنها در شورای امنیت ادامه دهند تا شاید در روز مبادا فریاد رسی وجود داشته باشد؟ آیا روز مبادایی که مسئولان ایرانی این همه از سرمایه های ملی کشور را تاکنون به خاطر آن حراج کرده اند، روز صدور قطنامه اخیر نبود که به غیر از چین و روسیه، حتی کشور دوست، مسلمان، همسایه، برادر، ضد امپریالیسم و.... قطر هم به آن رای موافق داد؟
3) این چه جور «حق ملی» است که به خاطر حصول آن راهی جز حراج «سرمایه های ملی» خود نداریم؟
4) مسئولان کشور برای توجیه اقدامات ناموجه خود در پرونده هسته ای، مدام این مسئله (انرژی هسته ای) را با ملی شدن صنعت نفت کشورمان به رهبری دکتر مصدق مقایسه میکنند اما بهتر است به این سوال هم پاسخ بدهند که مصدق برای احقاق آن حق ملی به کدام کشور خارجی اعم از ابرقدرت یا کشورهای عادی باج داد؟
5) اگر آنگونه که مسئولین ادعا میکنند انرژی هسته ای یک خواسته ملی و مورد حمایت قلبی تمام ملت است اساسا باج دادن به کشورهای خارجی و بخشیدن سرمایه های مملکت به ثمن بخس به آنها چه توجیهی دارد؟
6) خوب است مقامات کشوری و لشکری که داعیه اهمیت دادن به منافع ملی و ذره ای کوتاه نیامدن در برابر شرق و غرب را بر سر خواسته های ملت ایران دارند به این پرسش هم پاسخ دهند که سرنوشت پرونده رژیم حقوقی دریای خزر و بهره برداری از میدان گازی پارس جنوبی چه شد؟ آیا هیچ مقام دولتی پیدا نمیشود که توضیح دهد این دولت برای «حق مسلم» ملت و کشور ایران در دریای خزر چه کرده است یا اینکه «سرشاخ» شدن با روسیه بر سر این مسئله، به «عواقب» آن نمیارزد؟
7) نیاز سالانه کشور ما به برق در حدود 40 هزار مگاوات است اما در صورت رسیدن کشور و ملت ایران به قله های هسته ای وعده داده شده توسط دولت نهم (که قطعا وارد مدار شدن راکتور نیروگاه هسته ای بوشهر جزو لاینفک آن است) تنها هزار مگاوات برق وارد شبکه برقی ایران خواهد شد به عبارتی دیگر این توجیه که کشور ما برای تولید برق نیاز مبرم به ساخت نیروگاه هسته ای دارد به یک شوخی میماند.حال این پرسش را پاسخی باید که دستیابی به این دانش به چه قیمتی....؟؟؟
با توجه به موارد فوق، من که هرجور فکر میکنم میبینم که در صورت بی پاسخ ماندن این پرسشها و بسیاری پرسش های دیگر، نه تنها دستیابی به انرژی هسته ای از ارزش چندانی برخوردار نیست بلکه اگر قرار باشد کشورمان برای بهره وری از این فن آوری چنین هزینه هایی را بپردازد، نه تنها آن را «حق مسلم» که «حق عادی» خود هم نمیدانم.
بابا به خدا من روشنفکر نیستم، ادعای روشنفکری هم ندارم؛ تازشم معتقدم مرد هرجا که لازم شد باید تن زنشو از کتک کبود کنه..... تازه من اصلا نمیدونم چرا به خاتمی رای دادم یا اساسا چرا من اینجوریم!؟ ببینم اصلا کی گفته احمدینژاد آدم بدیه، قطب جنوب از قطب شمال سردتره، برج ایفل به جای پاریس توی کابل نیست یا از همه مهمتر کی گفته آب توی دمای صد درجه جوش میاد...؟؟
راستی! در حال حاظر نماد شهر تهران میدان آزادیه یا برج میلاد یا هیچکدوم؟؟؟
صدام را امروز صبح به دار آویختند....
من اما نه به مانند الپر آنقدر از این خبر خوشحالم که خواستار برپایی جشن عمومی شوم و نه به مانند «معمر قذافی» دیوانهام که سه روز عزای عمومی اعلام کنم.
کاری به قضاوت دیگران ندارم؛ به اعتقاد من صدام اگرچه پست زیست ولی سخنان لحظات آخر زندگیش درباره عربی ماندن فلسطین و فریاد الله اکبرش نشان داد که او با ایمان به اعتقاداتش به پیشواز مرگ رفت و این یعنی صدام حسین اگرنه با افتخار اما حداقل با اقتدار مرد....
صدام به مجازاتش رسید همانگونه که اسلافش تاوان جنایات خود را پس دادند، مرگ دیکتاتورها چه به دست انسانها باشد چه با دستان جبر تاریخ، مرگهایی از جنس «تلخی» هستند اما اکنون چه کسی میداند که پس از صدام نوبت به کدام دیکتاتور میرسد؟
جزئیات ماجرای بازداشت سردبیر و دبیر سیاسی ایرانیوز را اینجا بخوانید
قصد داشتم تا درخصوص فراخوان الپر عزیز درباره زلزله بم که این روزها در سالگردش قرار داریم بنویسم، اینکه در هنگام شنیدن خبرش در دانشگاه بودم و مانند همه دوستان در ابتدا از ابعاد آن اطلاعی نداشتم، از روزهای جانکاه و دردناکی که به اتفاق تعدادی از دوستان در آن شهر گذراندیم تا شاید کمکی باشیم به زیر و رو کردن آنهمه خاک و خشت اما انگار که دردها و خاکها تمامی نداشتند....
اما،
پایمردی و اصولگرایی واقعی یک خبرنگار متعهد در دفاع از آرمانها و عقایدش، باعث شد تا عجالتا از الپر بزرگوار طلب بخشایش کنم و چند خطی در تقدیر از «مسعود باستانی» عزیز بنویسم.
برنامه روز چهارشنبه 6 دیماه «تفسیر خبر» که از تلویزیون صدای آمریکا پخش میشد، به برسی پرونده هستهای و سیاست داخلی ایران در این روزها به خصوص پس از صدور قطعنامه اخیر شورای امنیت اختصاص داشت. نکتهای که باعث شد تا زبان به تحسین و تقدیر مسعود باستانی بگشایم دفاع و نقد جانانه، مستدل و منطقی او از سیاست ها و برنامههای دوران اصلاحات در قبال این موضوعات بود. قطعا دوستانی که به برنامههای بخش فارسی صدای آمریکا توجه میکنند متوجه این مسئله شدهاند که بر خلاف ادعاهای «گوش آسمان کر کن» این تلویزیون در دفاع از آزادی بیان و اصلاحات سیاسی در داخل کشور، این خبرنگاران و فعالان سیاسی اصلاحطلب بودهاند که احتمالا تنها به جرم «اصلاحطلبی» و «حاضرنشدن به کوتاه آمدن از اصول و عقاید خود» با بی توجهی محض و سانسور شدید در برنامههای تلویزیون فوق مواجه شدهاند اما در عوض یک جمع محدود حداکثر 10 نفره از اپوزیسیون ناشناس و گمنام خارج نشین که تنها هنرشان بیان مکرر چند عبارت مانند «رژیم جمهوری اسلامی مشروعیت ندارد» و «اصلاحطلبان داخل کشور هیچ تفاوتی با احمدینژاد و پیروان او ندارند» و در نهایت «بیرون گود نشستن و امر به لنگ کردن حریف» است، مورد اقبال وسیع مسئولان این رسانه قرار میگیرند.البته اگر نگاه منصفانهای به مسئله داشته باشیم باید اذعان کرد که حساب چهرههایی مانند «علیرضا نوری زاده» و «محسن سازگارا» (با تمام انتقاداتی که به آنها وارد است) با باقی این مثلا تحلیلگران متفاوت است اما اگر دوستان محترم توجه کرده باشند، حتما متوجه این موضوع شدهاند که از آخرین حضور تحلیلگران و فعالین شاخص اصلاحطلب خارج نشین مانند «ابراهیم نبوی» و «مسعود بهنود» در تلویزیون صدای آمریکا مدتها میگذرد. (دعوت نکردن از ابراهیم نبوی به VOA در حالیکه وی نزدیک به یک ماه در آمریکا به سر میبرد با توجه به نزدیکی زمانی این سفر با انتخابات شوراها در ایران جالب به نظر نمیرسد؟)
علیرغم تمام این مسائل، حضور دو چهره شاخص تلویزیون صدای آمریکا به نامهای «دکتر سبحانی» که استاد برجسته یکی از دانشگاههای آمریکا معرفی میشد و نیز خانم «هما سرشار» و تحلیلهای عجیب و غریب آنها که البته با عنایت به دوری 30 ساله ایشان از کشور چندان هم جای تعجب ندارد باعث آن نشد تا مسعود باستانی عزیز از اصول و عقاید خود کوتاه بیاید و به دفاع از مشی اصلاحطلبانه چه در سیاستهای داخلی و چه در دیپلماسی خارجی ایران نپردازد. بودهاند بسیاری از فعالین سیاسی داخل کشور که پس از دوم خرداد 76 و به محض به زندان افتادن یا اخراج از محل کار و تحصیل دچار دگرگونیهای اساسی در تفکرات سیاسی خود شدهاند و یا به ورطه «انفعال» فرو رفتند یا به دامان «رادیکالیسم» افتادند اما بسیاری هم بودهاند که علیرغم تحمل زندان انفرادی، اخراج از دانشگاه و مواجه شدن با انواع و اقسام سختیها و مصیبتهایی که به علت ایمان و عمل به اندیشه اصلاحطلبانه با آنها مواجه شدند، دست از آرمانها و اصول خود برنداشتند و مسعود باستانی یکی از آنهاست.
مسعود دیشب نشان داد که چگونه میتوان در داخل کشور با تمام محذوریات و موانع دست به گریبان بود، عنوان استاد دانشگاههای آمریکا را یدک نکشید و مورد هجمه لفظی آنهایی که او را اصلاحطلب حکومتی میخوانند هم قرار گرفت اما با منطق و استدلال، تحلیلگران VOA را مبهوت تسلط و اشراف خود به سیاست داخلی و بینالمللی نمود. این اقدام آنگاه ارزشمندتر مینماید که اقدام مسعود را و هزینهای که وی روزی قطعا بابت این مصاحبه خواهد پرداخت با خط فکری و از رو خوانی بسیاری از خبرنگاران داخلی و صدالبته مثلا خبرنگاران رسانه ملی، مقایسه کرد.
آقای مسعود باستانی! اگر دیگر به برنامههای صدای آمریکا دعوت نشدی، تعجب نکن....
با توجه به اینکه تازه 2 زاریم افتاده که این وبلاگ نویسی یلدایی چیه و بنابر دعوت مانامهر و میرا، به این عرصه میپیوندم اما اگر ناگفتههای شخصیتی من بیشتر از پنج تا شد به بزرگی خودتون ببخشید.
1) از کلاس اول دبستان از درس و مشق و هرچیزی که به آنها مربوط میشد، متنفر بودم همینطور از نهاد مدرسه که منزجر کننده ترین برخورد را با احساسات من داشت. در این میان دروس حفظ کردنی مثل تاریخ، جغرافیا، دینی، مدنی و صدالبته ورزش و در دبیرستان هم فلسفه و منطق حسابی جدا داشتند چون به صورت خود به خود تا (و) آنها را هم حفظ میکردم. در اول راهنمایی از درس ریاضی تجدید شدم و همانطور که نزدیکانم میدانند در شرایط کنونی حتی نمی توانم دو عدد دو رقمی را باهم ضرب یا تقسیم کنم.(جمع و تفریقشان را بلدم)
2) در کودکی دوست داشتم بزرگ که شدم دکتر، مهندس، دانشمند، خلبان و خلاصه اینجور چیزها بشم، در نوجوانی تمایلات من به سمت علی دایی شدن پیش رفت که تا حدودی هم در آن موفق بودم اما به خاطر یک سانحه مجبور شدم ورزش را کنار بگذارم، الان هم که به جز خبرنگاری و نویسندگی هیچ کار دیگهای بلد نیستم که بخواهم به آن حتی فکر کنم.در مسائل مربوط به بازاری بودن، کودن و در علوم روز هم خنگ هستم.
3) از تکنولوژی و به خصوص دنیای دیجیتال متنفرم، قبلا یک گوشی نوکیا 1110 و الان یک سونی اریکسون w810i دارم و همچنان با این سوال حیاتی مواجهم که وقتی در طوی 6 ماه نتونستم کارکردن با یک گوشی ساده مثل 1110 رو یاد بگیرم تا کی طول میکشه که کار با منوی عجیب و غریب این یکیو یاد بگیرم.
4) همانطور که قبلا نوشتم به اعتقاد من هنر آشپزی و هنر پس از آشپزی، به علاوه خوابیدن و قلیان کشیدن، رویایی ترین و باشکوه ترین هنرهای دنیا هستند.
5) بزرگترین تفریح من، تماشای فوتبال و فیلم های روز ایران و دنیا به همراه یک کاسه بزرگ آجیل و تخمه است، اگر از خستگی در حال مرگ هم باشم باید شبها قبل از خواب برای دقایقی هم که شده، رادیو گوش بدم.
6) در کودکی عاشق زندگی در کاخ بودم و الان، عاشق زندگی در یک فانوس دریایی که بر لب صخرهای در یک ساحل دورافتاده قرار داشته باشد.
7) شما در این وبلاگ با یکی از سنتی ترین آدمهای این مملکت روبرو هستید.عاشق قهوه خانه، گرامافون، رادیو لامپی قدیمی، موسیقی سنتی، سفر با درشکه و گاری، لهجههای قدیمی و از همه مهمتر خانههای قدیمی هستم.به شدت معتقدم که روابط زن و شوهر باید بر پایه احترام متقابل در عین حساب بردن مطلق زن از شوهرش باشد.دلم برای جهان بینی های قدیمی لک زده....
8) به تمام دوستان عزیز توصیه اکید میکنم در شرایطی که دچار سه بحران «گرما، گرسنگی و ازدحام» به صورت توامان هستم، زیاد روی اخلاق خوشم حساب نکنند.خشم آتشین من در این مواقع دامن خانواده خودم را هم به کرات گرفتهاست.
9) حرف آخر بماند برای دلی که سرمایهای ندارد اما ایمان دارد که سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد....
حال که حسابی خودزنی کردم و پته هامو ریختم روی آب، از دکتر معین عزیز، جواد روح دوست داشتنی، بهروز شجاعی اصفهانی، سامان صفرزایی گل، آرش بهمنی صمیمی و یکرنگ، محمد صالحی بزرگوار، یاسر عاشق پیشه، نوید غربت نشین، سهیل دویست و نهی، شهاب طباطبایی نازنین و خانمها منیره شعبانپور ، مرجان نمازی و سحر هم دعوت میکنم به این خودزنی بپیوندند.
تا چه پیش آید....
بعد نوشت: امروز ۵ دیماه سالروز حادثه زلزله بم است، خداوند روح تمام درگذشتگان آن فاجعه تلخ را قرین رحمت خود گرداند و به بازماندگانشان صبر جزیل عنایت کند؛ یادشان جاویدان....
انتخابات تمام شد؛ عین روز هم روشن است که چه گروهی بردند و چه گروهی باختند هرچند به شخصه اعتقاد دارم که ما میتوانستیم این انتخابات را قاطعانه ببریم اما....
نمیخواهم هیچ صحبتی در خصوص تحلیل رفتار ستاد ائتلاف اصلاحطلبان در انتخابات شوراها و اوضاع و احوال اسفناک و متاثر کننده آن حداقل در شرایط کنونی داشته باشم اما به عنوان مسئول ستاد منطقه دو تهران لازم میدانم از تمام بچههای ستاد منطقه دو مجید کلثومی، مهدی رحیمی، پیام کریمی، بابک ثقفی، آذین صابری و برادرش عرفان صابری، پویا عارفی، آرمان هوشمندیان، مهدی احسان، علی زندی (که هنوز گواهینامه رانندگیش پیش منه)، محمدتقی صالحی، آذرم نوروزی، آناهیتا سپهری، علی کرایه چیان، حسین میرجعفری، صنم نبوی، حسین باقری و باقی دوستان گرامی که اسمشان از «کیبورد» افتاد، تشکر کنم. بدون شک کوچه و خیابانهای غرب تهران هرگز زحمات طاقت فرسا و تلاشهای شبانه روزی این عزیزان را که در آن کولاک، برف سنگین و شرایط نامساعد آب و هوایی، بدون هیچ ادعایی از جان برای پیروزی اصلاحطلبان مایه گذاشتند، فراموش نخواهند کرد.
یادی هم میکنم از زحمات بی بدیل دیگر دوستانم محمد شفیعی، حامد قنبری، امین رحمانیفر، حامد شریف پور و....در ستاد منطقه پنج که اگر محبتها و همفکریهای آنها نبود، ستاد منطقه دو هم کاری به پیش نمیبرد.
همچنین لازم میدانم که از اعتماد ریاست و اعضای شورای حوزه غرب تهران جبهه مشارکت بابت سپردن این مسئولیت به خود سپاسگذار باشم و امیدوارم که پاسخ این اعتماد را به نیکی داده باشم.
در ضمن باید از تلاشهای مخلصانه اعضای ستاد ائتلاف اصلاحطلبان در تهران به خصوص آقایان تاجرنیا، محمدلو، کریمی، شکوهی، خوربک و دیگر دوستان که بدون هیچ اغراقی از تمام وجود برای موفقیت ستاد ائتلاف و پیروزی اصلاحطلبان مایه گذاشتند و همچنین مسئولان و اعضای ستاد حوزه شمال غرب تهران آقایان جهانبخش، روحانیفر، طهماسبیان، اجاقی و سرکار خانم مرادی هم قدردانی کنم.
لازم است که در این مجال تشکر ویژهای هم از دوست خوبم شهاب طباطبایی کاندیدای جوانان اصلاحطلب که در تمام طول انتخابات با همفکریها و همیاریهای خود به من دلگرمی میداد و نیز مهندس شریفی رئیس شاخه جوانان حزب که او هم هیچگاه مرا از نظرات سازنده خود بیبهره نگذاشت، داشته باشم.
امیدوارم دوستانی که اسمشان را فراموش کردم، مرا به بزرگی خود ببخشند و اصلاحطلبان در انتخابات آتی، به موفقیتهای بیشتری دست یابند.
پی نوشت: چقدر من تشکر میکنم!!؟
