ظریفی روزی به طعنه می گفت در هر کجای جهان که نشانی از جنگ و خونریزی و نسل کشی است، یا در یک سوی آن مسلمانان مهمترین نقش را دارند یا در هر دو سوی بلوا این وظیفه را به عهده گرفته اند.
به اعتقاد من جنجال ها و آشوب هایی که پس از نقل قول اخیر پاپ از یک قیصر روم باستان مبنی بر اینکه پیامبر اسلام اشاعه دهنده ظلم و کشتار بی گناهان بود، در گوشه و کنار کشورهای عربی و اسلامی و حتی فلسطین که از هزاران سال پیش سرزمین همزیستی مسالمت آمیز ادیان مختلف در کنار هم بوده است، برپا گشته اند کمک شایانی به بسط و گسترش نظریاتی مانند آنچه در بالا اشاره شد، می نمایند.
بدون شک در طول تاریخ و در میان ادیان آسمانی، ظلم ها و فجایعی که از سوی حکومت مسیحی روم یا حتی دیگر حکومت ها بر مسلمانان روا داشته شده از نظر حجم و ابعاد مختلف قابل مقایسه با مقابله به مثل مسلمانان با آنها نیست.
از سویی دیگر سخت معتقدم با توجه به این مسئله که بزرگترین آدمکش ها و جنایتکاران تاریخ افرادی غیر مذهبی و حتی ضد مذهبی مانند چنگیز، تیمور، استالین و.... بوده اند پس این نظر که بدبختی ها و نسل کشی های بشر تنها بر گردن پیروان ادیان است، اشتباهی بزرگ است.
با این حال پس چرا امروزه شاهد آن هستیم که تساهل و تسامح دینی و مذهبی در میان مسلمانان در کمترین میزان خود نسبت به پیروان مذهب مسیحیت قرار دارد به طوریکه می توان در مذهبی ترین کشور مسیحی جهان یعنی آمریکا به راحتی و بدون ترس از عقوبت آن به عیسی مسیح بدترین اهانت ها را هم نمود اما یک نقل قول درباره پیامبر اسلام در آنسوی دنیا اینگونه بنزین بر آتش خشم مسلمانان می شود؟*
و سوال آخر اینکه گیریم هدف واقعی پاپ از سخنانش خشونت طلب و آدمکش نشان دادن حضرت محمد و مسلمانان باشد، آیا کشتار مسیحیان و آتش زدن کلیساها پس از این سخنان، او را به هدفش نرساند؟
* رجوع کنید به مقاله نقض دکتر سروش در سالنامه ۸۵ شرق با تیتری که به خاطر نمی آورم.
تقدیر اینگونه بود که من هم در نهایت بهره ای از تعطیلات طولانی تابستان داغ ۸۵ ببرم، هرچند در روزهای پایانیش و اگرچه اگر سهم من از تمام این تعطیلات، مشارکتی چند روزه در مراسم وداع با دوست عزیز و مهربانی باشد که این روزها باید بیست و چهرمین سالگرد تولدش را جشن می گرفتیم اما آن جشن میلاد، اکنون به پایکوبی انبوهی از خاک هایی تبدیل شده است که فارغ البال، مزارش را در می نوردند....
روزهای سختی را می گذرانم، برایم دعا کنید....
امروز صبح، طبق عادتی قدیمی جلوی کیوسک های روزنامه فروشی ایستادم تا نگاهی به تیتر روزنامه های صبح بیندازم و طبق همان عادت قدیمی به دنبال تیتر اول همیشه جذاب شرق گشتم ولی اثری از آن نیافتم.
طوری با حیرت به جای خالی شرق نگاه کردم که انگار فراموشم شده بود دوشنبه صبح جزو اولین کسانی بودم که از توقیفش باخبر شدم اما امان از عادت کردن که انگار باور کردن را از یادها فراموش می کند....
بنا بر دلایلی؛ قصد نداشتم که تا مدتی نامعلوم به وبستان بازگردم اما این اتفاق دردناک مرا وادار کرد که دوباره به پشت این میز برگردم و بنویسم از آن چیزی که دوستان دیگر ننوشتند، نه مرثیه سرایی برای فقدان شرق بلکه از به ظاهر همکارانی که همه ما با آنها آشنایی داریم و جفایی که این عده با نام خبرنگار می کنند....
به ظاهر همکاران اما در واقع همنامانی که غالبا آنها را در صفحات تلویزیون یا باندهای رادیو می بینیم و به همان اندازه نام آنها را در صفحات روزنامه ها اما انگار نه انگار که آنها هم مانند ما خبرنگارند و وظایفی بر دوش دارند که حرمت این قلم ها و سوگندی که بر قلم خورده شده است، تنها به امید آن بوده است که این قلم ها و گفتارها بنویسند و بگویند برای رهایی و آزادی....
توقیف شرق بهانه ای شد تا باری دیگر نظاره ای بر عملکرد این جماعت بیندازیم و ببینیم که چگونه آن لبخندهای کذایی مقابل دوربین هایشان و زبان های خوش گفتارشان و قلم های بی مصرفشان، لحظه ای در تعریف و تمجید از بیانات مقام معظم رهبری است و لحظه ای دیگر از حلقوم دکتر احمدی نژاد خارج می شوند، گاه داد از جنایات فلان امپریالسم در فلان کشور مسلمان می زنند و گاه حلقوم پاره می کنند از نفی هولوکاست تا مبادا از باقی همکیشان خود گامی پس بمانند و در انتها محض خالی نبودن عریضه، سخن از گرانی گوشت و مرغ و شیر و خرما در آستانه ماه مبارک رمضان....
و در این سالها عباراتی که از تارهای صوتی این همنامان تولید شد همه چیز بود جز نام حتی یک دانشجو و دگر اندیش زندانی، نه حتی نام یک روزنامه توقیف شده و یا حتی نشانی از یکی از آن خانواده هایی که هنگامی که این عده با موج سواری بر جنگ عراق و افغانستان و فلسطین و لبنان، حتما مشغول انجام وظایف حرفه ای خود هستند به جرم ندای آزادی سر دادن یا شاهد بیکار شدن پدر و همسر خود هستند یا مشغول تماشای گذران عمرش در پشت میله های زندان....
این است که شرق باید بسته شود، چون تک تک نویسندگانش با این عده تفاوت داشتند، تفاوتی از آن دست که آنها شده اند بلندگوی آنچه که رهبر معظم انقلای می فرمایند و رئیس جمهور مردمی و انقلابی تراوش می کنند اما بچه های شرق و تمام روزنامه های پیش از آن، هیچ گاه حاضر به تحمل خفتی از این دست نشدند....
شرق تمام شد....احساسم به من می گوید که تمام رایزنی های پشت و روی پرده به هیچ نقطه ای ختم نخواهند شد. هرچند آفتاب دیگر از شرق طلوع نمی کند اما فکر می کنید چند نفر از بچه های شرق از راهی که تاکنون آمده اند، باز می گردند؟
این هم وبلاگ مریم خانم شبانی با تمام لینک های مرتبط
وقتی مجمع عمومی سازمان ملل متحد، سال ۲۰۰۸ را به نام سال بین المللی سیب زمینی نامگزاری می کند، دیگر طبیعی است که در کشور ماهم سال های مختلف به نامهایی مزین شوند که پیش از آن به مخیله هیچ بنده خدایی خطور نمی کرد.
فلسفه نامگزاری سال های مختلف توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد، معمولا برمی گردد به میزان اهمیت بین المللی یک موضوع که بتواند در تمام طول یک سال میلادی، افکار عمومی و دولتهای جهان را لااقل در حد بالایی متوجه خود نماید.
اینگونه است که از سال ۱۹۷۵ که نامگزاری سالها توسط سازمان ملل آغاز شد، هر سال میلادی یک برچسب را بر پیشانی خود دید: سال بین المللی کودک، سال بین المللی زنان، سال بین المللی حقوق بشر و قس علی هذا....که در طول این سالها کشورها و دولت های عضو سازمان ملل متحد هرکدام به اندازه توان خود در جهت گسترش فرهنگ های انسانی مربوط به آن موضوع تلاش میکنند.
بنابراین حال که خرد جمعی اعضای محترم مجمع عمومی سازمان ملل متحد به این نتیجه رسیده است که سال ۲۰۰۸ را در میان این همه بحران بین المللی مانند هراس جهانی از اشاعه تروریسم و گسترش سلاح های هسته ای، نسل کشی انسان ها در سودان و فلسطین و عراق و افغانستان و انواع و اقسام مسائل مهم دیگر، به نام سال بین المللی سیب زمینی مزین نماید، حتما حکمتی در پس آن نهفته بوده که من و شما خبر نداریم.
پیشنهاد خود من برای نامگزاری سال ۲۰۰۸، سال بین المللی احمدی نژاد بود ، شخصیتی که چه خوشمان بیاید چه خوشمان نیاید تمام افکار عمومی و صفحات مطبوعاتی در سراسر جهان را متوجه فواید و پیامدهاو تبعات خود کرده اما این پیشنهاد متاسفانه در مجمع عمومی سازمان ملل متحد تصویب نشد و به جای آن پیشنهاد اوگاندا و جیبوتی برای نامگزاری این سال به نام سیب زمینی تصویب شد.
در نهایت بر خود لازم می بینم که این سال مبارک و میمون را به تمام دوستداران این ماده غذایی به خصوص آنهایی که علاقه دارند آن را به شکل سرخ کرده و با میزان بالایی سس گوجه فرنگی یا مایونز یا احیانا هر چاشنی دیگری مصرف کنند تبریک بگویم و آرزوی بهره مندی تمام این عزیزان را از برکات این سال مبارک از درگاه خداوند داشته باشم.
در نهایت به مجمع عمومی سازمان ملل هم تبریک ویژه ای می گویم که از نامگزاری سال ۲۰۰۱ به نام گفت و گوی تمدن ها به نامگزاری سال ۲۰۰۸ به سال سیب زمینی رسیدند.
خلاصه که مبارک همه باشه....
پی نوشت: این هم سایت مرکز بین المللی سیب زمینی که علاقمندان می توانند برای دریافت اطلاعات بیشتر به آن مراجعه نمایند.
در اواسط دوره کاری مجلس خاطره انگیز ششم بود که به ناگاه اجرای دو طرح توسط پلیس و نهادهای امنیتی در سطح شهرهای سراسر کشور با فاصله زمانی اندکی آغاز شد.
ابتدا این تویوتاهای لندکروز غول پیکر سیاه رنگی بودند که با سرنشینانی درشت اندام و یکدست سیاه پوش وظیفه پاترول های درب و داغان و زشت کمیته در سالهای دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ را بر عهده گرفتند و تبدیل شدند به ابزار دست عملی نمایندگان خداوند بر روی زمین تا هیچ دختر و پسری به اختیار خود جهنمی نشوند.
اینگونه بود که برای یکی دو هفته شلوارهای پاچه برمودا غلاف شدند، صداهای ریتمیک ضبط خودروها از پشت شیشه های تا ته بالا رفته راهی به بیرون اتوموبیل ها نیافتند، دلدادگان خیابانی با احتیاط بیشتری شانه به شانه هم قدم زدند و از این قبیل....
و در کنار این؛ ماهواره ها که ماجراهایشان بسیار شبیه به این چیزی بود که این روزها شاهدش هستیم...
خاطرم هست که در آن روزها چگونه داد از وزیر کشور دولت اصلاحات بلند بود که تمام اقدامات نیروی انتظامی ناهماهنگ با وزارت خانه اوست، نمایندگان مجس اصلاحات چه بلبشویی برای دفاع از آزادی های اجتماعی و ارتباطی و ارتباطاتی به راه انداخته بودند، سخنگوی دولت به کجاها که سر نزد و آن سید خندان چه کرشمه ها که نرفت..... تا در نهایت به ۱۰ روز نرسیده ، دکان تمام آن مسائل جمع شدند و از آن پس بود که موج نامه ها و تلگراف ها و بیانیه ها از قم و مشهد و حوزه های علمیه و بیوت مراجع عظام به هیات رئیسه مجلس و دبیرخانه دولت واصل شد که اسلام از دست رفت.....
اما امروز نه از تاک نشانی مانده و نه از تاک نشان....نه وزیر کشوری باقی مانده که جوش ماهواره ها و دختر پسر مردم را بخورد و نه سخنگویی و نه حتی کمیسیون اصل نودی....
ماهواره ها ماه ها هستند که از بالای سقف خانه ها به درون حیاط ها و کوچه ها پرت می شوند، مانتوها و پاچه شلوارها در خیابان ها متر می شوند و صاحبانشان با طیب خاطر به بهشت رهنون می شوند و در این میان رئیس جمهور و سخنگویش هم مستانه قهقهه می زنند و از حق مسلمی می گویند که به خاطرش باید از تمام حقوق مسلم دیگرمان بگذریم، از جمیع نمایندگان مجلس هفتم هم تنها می توان به اندازه حداد عادل، راهیافته شورای نگهبان به مجلس ششم انتظار داشت و دیگر هیچ....
آنهایی که می گفتند چه تفاوتی میان این با آن است، چند وقت دیگر زمان نیاز دارند تا بفهمند که میان این دو تفاوت است؟ تفاوتی از آن نوع که تنها من و شما را به زور به بهشت نفرستد بلکه اگر همین گونه پیش برود ما را به عنوان شهید، تضمینی بهشتی نماید....
انتظار من از این دولت همین بود که اکنون با من می کند انتظار دیگری هم از آن ندارم، به همین جهت است که ناراحتی هم ندارم، تفاوت ها دارند کم کم اثبات می شوند....
با عنایت به این مسئله که حضرت آیت الله مشکینی ریاست فاضل و بزرگوار مجلس خبرگان رهبری در اجلاس اخیر اعضای این مجلس به جای پاسخ به نامه اخیر کروبی ترجیح دادند تا محور اصلی سخنرانی خود را به تفاوت های مبنایی انسان با حیوان اختصاص دهند بنده هم تصمیم گرفتم تا در راستای وظایف خطیر خود و از ترس اینکه حناق نگیرم، تنها یک مورد از ایرادات سهوی در سخنان گهر بار ایشان را که احتمالا ناشی از سن و سال بالای حضرت اشرف ( که انشاءالله بلند بالاتر باشد) است را یادآوری کرده و نکاتی چند را در این رابطه تذکر دهم.
ایشان در قسمتی از سخنان خود اعلام کردند که یکی از تفاوت های اصلی انسان و حیوان این است که تمام حیوانات کله خود را به سمت غذا می برند اما انسان غذا را با دست به سوی دهان خود می برد. (نقل به مضمون)
با توجه به این بیانات:
۱) تا جایی که بنده به خاطر دارم حداقل چند گونه مختلف از حیوانات متعدد برای غذا خوردن، کله خود را به سوی غذا نمی برند.
به عنوان مثال انواع و اقسام میمون ها، شامپانزه ها، گوریل ها و اورانگ اوتان ها در حالتی بسیار مشابه انسان غذا می خورند. این عده به جز مدل های مختلف فیل ها هستند که لقمه های غذا را سوار بر خرطوم خود میل می کنند یا انواع و اقسام حیواناتی که به علت اسکلت خاص بدن خود اصلا چیزی به نام گردن ندارند تا بتوانند کله خود را به شکل جداگانه از بدن خود به سمت غذا ببرند مانند انواع و اقسام حیوانات آبزی، حشرات، خزندگان و غیره....
۲)بنده تاکنون به شخصه و به دفعات متعدد انسان هایی را مشاهده کرده ام که در لباس های متفاوت (به کلمه لباس های متفاوت دقت شود) در حالتی کاملا شبیه به آن چیزی که حضرت آیت الله مشکینی فرموده اند، غذا میل می کنند که به علت آنکه بنده قصد دارم اگر خدا بخواهد حالا حالاها به امر مبارک وبلاگ نویسی ادامه بدهم از ذکر مصادیق این عده معذورم.
اگر شما مایل باشید می توانید با اندکی تفکر این مصادیق را به یاد بیاورید.
پی نوشت: بدین وسیله آمادگی وبلاگ بوی خاک برای انتشار و انعکاس هرگونه جوابیه و یا توضیح حضرت آیت الله مشکینی و متعلقین ایشان، اعلام می شود.
حضور یک دبیر سرویس جنایتکار گاه باعث می شود به جای اینکه پس از یک روز کاری اعصاب خردکن و مزخرف، به آغوش گرم خانواده بازگردی و باقی روز را به استراحت و بازسازی روحی، روانی و جسمی بگذرانی، مجبور باشی که تمام عصر خود تا پس از نیمه شب را در مجلسی بگذرانی که عمرا حاضر نیستی در شرایط عادی همچین اوقات عزیزی را به آن اختصاص دهی.
اینگونه بود که باید برای تهیه یک گزارش لعنتی، پا در مجلس مداحی عبدالرضا هلالی مداح مشهوری بگزاری که نمایش این فیلم از او در سایت ها، کار را به حوزه علمیه قم و بیت معظم له کشاند.
در این مقال، مجال بحث بر روی صحت یا عدم صحت فیلم فوق نیست و نه حتی خدای نکرده قصدی برای تخریب چهره مشعشع برادران معزز حزب اللهی وجود دارد.
هدف تنها ارائه مشاهداتی است که در شب تولد حضرت ابوالفضل، بنده با همین دو چشمان خود در حسینیه قهرودیها در حوالی خیابان وحدت اسلامی دیدم و البته هنوز هم در شوک آنها به سر می برم.
جمعیتی در حدود دو هزار نفر که بلا استثناء هر هفته در شب های سه شنبه در این حسینیه اجتماع می کنند و تقریبا صد در صد آنها را هم نوجوانان و جوانانی تشکیل می دهند که از ۱۰-۱۲ ساله در بینشان وجود دارد تا حداکثر ۳۰ ساله و تازه نکته جالب هم این است که این عده به همان در صد فوق، از قماش جوانانی مانند خودمان هستند که هر روز در کوچه و خیابان می بینیم.
منی که دیشب در حسینیه فوق الذکر حاضر بودم به راستی مشاهده کردم که پسرانی با موهای بلند اصطلاحا آناناسی (درست گفتم؟) و ابروهای نخ نما شده، چگونه مانند خود من از ساعت ها قبل از آغاز مراسم در آن زیرزمین (که انشاءالله به علت ذیق امکانات برود زیرزمین) حاضر می شوند و به همان اندازه که سعی می کنند با گفتمان درباره آخرین موارد GIRL FRIEND اکتسابی سر خود را گرم نمایند، به خواندن نماز جماعت مغرب و عشاء علاقمندند.
در اندونزی و در جریان کنفرانسی که گفتم با عده ای از علمای سنی آن کشور بحثی پیدا کردم؛ برای آنکه قدرت شیعیان را به آنها نشان دهم بهشان گفتم: شما که نزدیک به 200 نفر هستید، هرکدام دست خطی بر روی کاغذی بنویسید و سپس آن کاغذ را چند بار تا کنید و در میز مقابل من قرار دهید، من بدون اینکه به این کاغذها دست بزنم به شما خواهم گفت که در تک تک این کاغذها چه نوشته اید و با چه رنگ خودکاری...
من این کار را به درستی انجام دادم و آنها هم به سخنان من ایمان آوردند. (نقل به مضمون)
این چند خط سخنان آخوندی احتمالا به نام کاویانی (که انصافا هم سخنور قابلی بود) بود که در همین مراسم و قبل از آغاز مداحی هلالی بیان شد. فکر می کنید واکنش اشخاص حاضر در جمع چه بود؟
همین جوانانی که در پارک و تاکسی و مهمانی و کوچه و خیابان، استعمال الفاظ نامانوس درباره آخوندها از دهانشان نمی افتد، با چنان سوت بلبلی و کف زدنی از این سخنان استقبال کردند که بی هیچ اغراقی می توانم آن صحنه را با ابراز احساست مردم در قبال گل خداداد عزیزی به استرالیا مقایسه کنم.
البته این تمام ماجرا نبود، این صحنه حداقل پنج بار دیگر در خلال سخنرانی حداکثر بیست دقیقه ای حاج آقای فوق الذکر و با عنایت به طرح گفته هایی مانند همان اراجیف سابق تکرار شد.
در تمام طول سخنرانی حاج آقا و مداحی هلالی این فضا از سالن رخت برنبست و من با کمال تعجب شاهد این صحنه ها بودم، صحنه هایی که حاوی درس هایی بود که شاید اگر من تا سالها در پشت این میز و کامپیوتر نشسته بودم و یا تلفن به دست به سراغ این روشنفکر و آن فعال حقوق بشر و آن یکی فعال سیاسی می رفتم هم از نزدیک آنها را لمس نمی کردم.
اینها جوانانی هستند که در صدها هیئت و حسینیه و مسجد دیگری مانند این به بهانه های مختلفی چه عزاداری باشد و چه جشن حاضر می شوند و بی آنکه هیچ تاثیری ببخشند تنها تاثیر می پذیرند.
کاش جایی مانند آنجا که دیشب من حضور داشتم یا هرمکان دیگری مانند آن، چند تن از اعضای شورای مرکزی و دفتر سیاسی مشارکت هم حاضر بودند و می دیدند که برای ارتباط برقرار کردن با این مردم باید با چه زبانی صحبت کرد یا از چه پایگاه هایی باید بهره برد یا در واقع کجای کارشان می لنگد؟
جوانانی که با تمام وجود گوش شده بودند و هرچه می شنیدند، می پذیرفتند....
فقط نگویید که اینگونه که من می گویم نیست، لااقل در جایی که من دیشب حاضر بودم این موضوع را با تمام وجودم حس کردم.
می گویند و می دانیم که هیئت های مذهبی و مساجد و حسینیه ها ستادهای اصلی انتخاباتی احمدی نژاد بودند، من دیشب این مسئله را برای بار دوم با چشمان خود دیدم....
انتخابات شوراها نزدیک است....
چند سالی است که به برگزاری مانوورها یا به عبارتی دیگر رزمایش های ارتش و سپاه و نیروهای نظامی در آستانه تصمیم گیری های حساس کشورهای طرف مذاکره با ایران در زمینه پرونده هسته ای کشورمان عادت کرده ایم.
مانوورهایی که با عناوینی حماسی، پر می کنند صفحات روزنامه ها و تصاویر تلویزیون های ما را از صحنه های دویدن سربازانی سیاه سوخته که به دنبال دشمنی فرضی با عرق ریختن از تپه ماهورهای جنوب کشور بالا و پایین می روند و رژه تانک ها و نفربرها و هواپیماها و هلی کوپترها و ناوها و ناوچه ها و چه و چه و چه و چه.... و در نهایت پرتاب موشک ها و اژدرهایی که فریاد بلند است از رادارگریز بودنشان و مافوق تصور بودن قدرت تخریبشان....
انشاءالله که تمام این قابلیت ها حقیقت باشند و موجب سرافرازی کشورمان اما در روزگاری که اصلی ترین بهانه کشورهای غربی برای مقابله با برخورداری ایران از دانش هسته ای، بی اطمینانی به ایران و ترس از جنگ افروزی های کشورمان است، آیا برگزاری این مانوورها و آزمایش انواع و اقسام تجهیزات جنگی، چیزی جز ریختن آب به آسیاب بنگاه های خبر پراکنی غرب است؟
در ادبیات سیاسی و دیپلماتیک برگزاری مانوور یا رزمایش از سوی کشوری، فقط و فقط یک پیام برای کشورهای دیگر دارد: ما آماده جنگیم....
این پیام را خاتمی با یک لهجه می گوید و احمدی نژاد با لهجه ای دیگر اما در اصل آن هیچ تفاوتی وجود ندارد.
عقل سلیم حکم می کند که اگر کشوری (درست یا نادرست) از لحاظ بین المللی خطری برای کشور یا کشورهای دیگر به شمار برود، با پیشه کردن رفتاری آرام و فارغ از عناصر تحریک کننده، آگاهانه یا نا آگاهانه از نمایش چهره ای جنگ طلب از خود پیش قدم نشود اما آیا برگزاری رزمایش ضربت ذوالفقار از سوی ایران آنهم در شرایطی که پرونده هسته ای کشورمان با آن دست به گریبان است و بسیاری از لابی های سیاسی و نظامی غرب و تئوریسین های ایشان، از ضرورت حمله نظامی به ایران سخن می گویند، در جهت ارائه چهره ای صلح طلب و غیر محرک از کشورمان است؟
دروغگو ترین آدمها آنهایی هستند که ترس خود را پنهان کنند اما من از جنگ می ترسم....
این برنامه دیشب میزگردی با شما از تلویزیون صدای آمریکا هم از آن دست برنامه های جالب بود. حضور رضا پهلوی در این برنامه که البته مسبوق به سابقه است و تماس های تلفنی که از اقصی نقاط دنیا با وی برقرا می شود و طی آنها تماس گیرندگان با بغض و گریه، از وی می خواهند تا در نقش منجی مردم و کشور ایران ظاهر شود و با رهبری خود راهی به سوی آزادی ایرانیان باز کند.
حقیقتا من چندان شناختی از سابقه سیاسی و شیوه زندگی او چه آن هنگام که در ایران بود و چه از هنگامی که در خارج از کشور زندگی می کند ندارم، تنها اطلاعات من گفته ها وشنیده هایی است که یا او را به عرش اعلاء می برند یا وی را به فرش زمین می کوبند و نیز مقداری صفحات سفید و سیاه کتبی که آنها هم هرکدام ماجرایی از او حکایت می کنند اما این را می دانم که طبق نظر سنجی های رسمی و صدالبته محرمانه نهادهای اطلاعاتی و امنیتی کشور، پسر شاهنشاه مخلوع ایران همواره جزو ۳ نفر اول کشور از لحاظ میزان محبوبیت عمومی بوده است.
با این وجود و به رغم شخصیت فوق العاده متین و مودبی که رضا پهلوی حداقل در ظاهر از آن برخوردار است و نیز تسلط وی بر فن سخنوری و همچنین عدم شناخت کافی و وافی بنده درباره وی، بازهم من یک دلیل عمده برای مخالفت با او دارم تا حدی که به قول یکی از دوستان در یک انتخابات آزاد هم هرگز به او رای ندهم.
این دلیل، تایید بی قید و شرط و بهشت برین نشان دادن شرایط سیاسی اجتماعی دوران سلطنت پدرش بر کشور و نیز سیاه نمایی کامل هرآنچه که پس از انقلاب و به خصوص حد فاصل سالهای ۷۶ تا ۸۴ در کشور گذشت، از جانب وی است.
به اعتقاد من، هیچ تحلیلگر سیاسی منصفی که اعتقاد به برقرای آزادی و مردمسالاری (نه مردمسواری) در ایران داشته باشد (فارغ از هر ایدئولوژی)، نمی تواند جنایات، ظلم ها و محدودیت هایی که از سوی پدر رضا پهلوی بر فعالین و مبارزین سیاسی قبل از انقلاب اعمال شد و یا تجربه ای تلخ مانند کودتای ۲۸ مرداد که منجر به ساقط شدن دولت ملی دکتر مصدق شد و محمدرضای پهلوی را به تخت سلطنت بازگرداند و از سویی دیگر شرایط کاملا متفاوت و نسبتا باز سیاسی و اجتماعی دوران اصلاحات در کشور را نفی نماید.
حال که رضا پهلوی به عنوان شخصی که داعیه اعتقاد به آزادی، عدالت و دموکراسی دارد، هر دوی این کارها را با یکدیگر انجام می دهد و در کنار همه اینها انبساط چهره اش هنگام به کار بردن لفظ شاهزاده توسط دوستدارانش خطاب به او هم کاملا هویدا است، نمی توانم در دموکرات نبودن و آزادی خواه نبودن وی لحظه ای تردید به خود راه دهم.
شخصی مانند من که مهمترین شاخصش برای قضاوت درباره آدمها دموکرات بودن عملی و اخلاقی آنها است، نمی توانم این بی انصافی ها را ببینم و باز هم در یک انتخابات آزاد به رضا پهلوی رای بدهم.